همیشه فکر می‌کردم که رسانه‌های دنیا درباره کره شمالی اغراق می‌کنند. با وجود آنکه می‌دانستم با حکومتی عادی طرف نیستیم اما بازهم می‌گفتم بعید است همه این داستان‌ها درباره این کشور درست باشد! بالاخره تبلیغات و رسانه‌ها دست دشمنان کره شمالی است و آنها هرچه دلشان بخواهد می‌گویند. البته این سوال هم مطرح بود که چرا خود کره شمالی، فضا را بازتر نمی‌کند و چهار تا عکس و فیلم از موبایل و کامپیوتر و اینترنت و آزادی مردمانش نشان نمی‌دهد تا مشت محکمی باشد بر دهان آمریکا و امپریالیسم و استکبار جهانی! (ظاهراً همه اینها را هم انجام می‌دهد، البته برای خارجی‌ها!)

نیم دانگ پیونگ یانگ، نیم دانگ سئول!| امید حسینی

نیم دانگ پیونگ یانگ امیرخانی فرصتی بود برای کنار زدن همه این شایعات و تبلیغات. ذهنم را آزاد کردم تا فارغ از هر پیش‌فرض و قضاوتی، به کره شمالی سفر کنم. به خودم گفتم این بار می‌شود اعتماد کرد و از نزدیک با واقعیات کره شمالی روبرو شد. چه بسا آرزو می‌کردم بخشی از آن شایعات هم دروغ باشد! به هرحال رگ و ریشه شرقی و‌ انقلابی ما همچنان زنده است. کره شمالی اگر برای خیلی‌ها دشمن باشد، برای ما گاهی دوست و گاهی دشمن دشمن است. در دوران جنگ تحمیلی، لااقل بخشی از موشک‌هایمان را تامین می‌کرد. ایستادگی‌اش در برابر آمریکا هم طبعا افتخار انقلابیون ایران است!

با این حال هرچه بیشتر صفحات کتاب را ورق می‌زدم، تبلیغات دشمن، بیشتر اثبات می‌شد! راستش گاهی به خودم می‌گفتم شاید امیرخانی بیش از حد مته به خشخاش گذاشته. نکند او برخلاف آنچه ابتدا نوشته، تحت تاثیر القائات دشمن قرار گرفته و به هر قیمتی می‌خواهد در رفتار و کردار کره‌ای‌ها، ایراد و اشکال و دروغ و دغل پیدا کند اما نه، قضیه را نمی‌شد به راحتی توجیه کرد. تلاش او برای برقراری ارتباط با مردم و فهمیدن زندگی آنها طی دو سفر، ناممکن بود و خب علت همه اینها چه می‌تواند باشد جز یک سیستم و ساختار بسته؟ (البته به زاویه دید آدم بستگی دارد. یکی ممکن است همه اینها را ناشی از وجود دشمن بداند!)

امیرخانی از حکومت و نظامی نوشت که رنگ از چهره مردم در خانه و‌ خیابان و‌ شهرها برده، لبخند را محو کرده، اعتماد را از بین برده، کیش شخصیت رهبران را حاکم کرده، ترس و وحشت و احترام و تقدس را تا خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی مردم گسترش داده، تظاهر و دروغ و ادعا و نمایش و اغراق را به حد اعلی رسانده و ....

البته همچنان نمی‌فهمیدم که چرا مردم کره شمالی اینگونه‌اند؟ چرا کاری نمی‌کنند؟ چرا فرار می‌کنند؟ چرا بداخلاقند؟ چرا می‌ترسند؟ چرا با کسی که به آنها لبخند می‌زند، ارتباط برقرار نمی‌کنند؟ در واقع دنبال درک و فهم بهتر و بیشتری از رفتار مردم بودم. به سراغ کتاب «رهبر عزیز» رفتم که داستان فرار یکی از مقامات کره شمالی است و به خوبی ما را با لایه‌های درونی آن جامعه و حکومت آشنا می‌کند و با سیستمی که رهبر کبیر و رهبر عزیز ساختند. آنها که تحت عنوان مبارزه با امپریالیسم و آرمان سوسیالیسم و برقراری عدالت اجتماعی، بدبختی و عقب‌ماندگی و گرسنگی و قحطی و مرگ برای ملت خود به ارمغان آوردند و حق حیات و زندگی را از مردم گرفتند و چنان در تار و پود جامعه، سایه خود را حاکم کردند که هیچ حقی برای وجود و هستی دیگران باقی نگذاشتند، چه رسد به علایق و سلایق شخصی!

تایید و تمجید و تقدیس و تملق و چاپلوسی رهبران، خود را خوار و حقیر و فرومایه و آنها را بزرگ و برتر و عقل کل دانستن به قانون و عرف و مذهب و زندگی مردم تبدیل شد تا حدی که بدیهیات را هم باید بزرگان تشخیص بدهند و مردم تنها باید همان را تایید و تکرار کنند. گویی جز رهبران، کسی نمی‌تواند و نباید فکر کند. آنها باید درباره همه‌چیز نظر بدهند و پاسخگو نباشند، مردم هم نظرات آنها را اجرا کنند و روزی چندبار از رسانه‌ها بشنوند و با تعجب سری تکان بدهند که اگر آنها نبودند ما چگونه زنده می‌ماندیم و از پس این همه مشکل و معضل برمی‌آمدیم؟!

و این‌گونه کره شمالی، معیاری شد برای سنجش برخی امور. مثلا وقتی می‌خواهیم درباره آزادی‌های فردی و اجتماعی و یا رد فیلترینگ و فضای بسته... بحث کنیم، فورا یاد کره شمالی می‌افتیم که آیا می‌خواهیم مثل آنها دور خودمان دیوار و حصار بکشیم؟! این احساس معمولا بعد از خواندن رمان‌های جوامع کمونیستی هم به سراغ آدم می‌آید!

آیا شبیه کره شمالی هستیم؟ از جهاتی بله! ایده و تصور بعضی‌ها از حکمرانی و حتی رفتار و عملشان، چیزی هست شبیه کره شمالی! بدشان نمی‌آید جامعه را به همان شیوه اداره کنند، از بالا به پایین. بسته و دستوری. البته هرجا هم بتوانند همان‌گونه رفتار می‌کنند اما جامعه ایران در طول زمان به سمتی پیش رفته که نمی‌تواند به عقب برگردد. از این جنبه شبیه کره شمالی نیستیم. مساله و دعوای امروز ایرانیان همین است. نیم دانگ پیونگ یانگیم، نیم دانگ سئول، نیم دانگ...!

................ هر روز با کتاب ...............

باهوش و بی‌سواد و می‌خواره و یکی از مریدهای دیدرو است... به شیوه‌ی خود، رؤیای آینده‌ای درخشان را در سر می‌پرورانند و خود را از بابت فقری که گرفتارش هستند دلداری می‌دهند... به زن جوانی از طبقه‌ی اشراف برمی‌خورد... از قید قیمومت شوهر پیرش آزاد می‌شود و با لوسین می‌گریزد... وارد محافل روزنامه‌نگاری می‌شود... احتیاج به پول و جاه‌پرستی مایه‌ی آن می‌شود که ادبیات را رها کند و به سوی عالم سیاست برود... او که آزادی‌خواه بود، سلطنت‌طلب می‌شود ...
تن‌تن به نوعی‌ هری‌ پاتر‌ زمان‌ خود بود... فعال، کنجکاو، مؤدب، در عین‌حال سنت‌شکن... یک دریانورد کهنه کار، بددهن و غرغرو که اعتیاد شدید به‌ الکل‌ دارد و شیشه‌ مشروبش عین ناموسش می‌ماند... داستان‌ها توسط تصاویری پشت سرهم‌ و به‌ صورت‌ دکوپاژی‌ دقیق‌ و خطی‌ و روان‌ تعریف می‌شوند... در مجموعه تن‌تن سکس و خشونت محلی‌ از‌ اعراب‌ ندارد... مردم به دو دسته‌ تقسیم می‌شوند یا متمدن شهرنشین‌اند و یا دهاتی و گاوچران! ...
نماینده‌ی دو طیف متفاوت از مردم ترکیه در آستانه‌ی قرن بیستم‌اند... بر فراز قلعه‌ای ایستاده که بر تمامی آن‌چه در طی قرن‌ها به مردم سرزمین‌اش گذشته اشراف دارد... افسری عالی‌رتبه است که همه‌ی زندگی خود را به عشقی پرشور باخته، اما توان رویارویی با معشوق را ندارد... زخمی و در حالتی نیمه‌جان به جبهه‌های جنگ فرستاده می‌شود... در جایی که پیکره‌ی روح از زخم‌های عمیق عاطفی پر شده است، جنگ، گزینه‌ای است بسی بهتر از زیستن در تلخیِ حسرت و وحشتِ تنهایی ...
از اوان‌ جوانی‌، سوسیالیستی‌ مبارز بود... بازمانده‌ای از شاهزاده‌های منقرض شده (شوالیه‌ای) که از‌ حصارش‌ بیرون‌ می‌آید و در صدد آن است که حماسه‌ای بیافریند... فرانسوای‌ باده گسار زنباره به دنیا پشت پا می‌زند. برای این کار از وسایل و راههای کاملا درستی استفاده نمی‌کند‌ ولی‌ سعی در بهتر شدن دارد... اعتقادات ما با دین مسیح(ع) تفاوتهایی دارد. و حتی نگرش مسیحیان‌ نیز‌ با‌ نگرش فرانسوا یا نویسنده اثر، تفاوتهایی دارد ...
فرهنگ و سلطه... صنعت آگاهی این اعتقاد کاذب را برای مردم پدید می‌آورد که آنها آزادانه سرنوشت خود و جامعه‌شان را تعیین می‌کنند... اگر روشنفکران از کارکردن برای صنعت فرهنگ سر باز زنند، این صنعت از حرکت می‌ایستد... دلش را خوش می‌کرد سلیقه‌اش بهتر از نازی‌هاست و ذهنیت دموکراتیک خویش را با خریدن آنچه نازی‌ها رو به انحطاط می‌خواندند، نشان دهد... در اینجا هم عده‌ای با یکی‌کردن ادبیات متعهد با ادبیات حزبی به هر نوعی از تعهد اجتماعی در ادبیات تاخته‌اند ...