آکنده از تصویرهای گریزنده | اعتماد


دولت‌آبادی در سلوک می‌نویسد: «و تاریکی حد دیگری داشت در آن شب...»
انگار و تا هنوز این حد از تاریکی دامنش را رها نساخته، او هنوز دارد در این سیاهه هماره رو به افزونی دست و پا می‌زند، پرسش این است: به راستی تا کی و کجا؟! و اینکه این سیاهه و همه آن سیاهه‌ها که به رشته تحریر درآمدند هنوز که هنوز است نتوانسته یا نتوانسته‌اند چیزی از عمق این سیاهی بکاهند که اگر توانسته بودند و شده بود شاید امروز آقای نویسنده به دغدغه‌های دیگر این روزگاران می‌پرداخت.
«در یتیم» یا خشکیدن آب دهان عنکبوت دولت‌آبادی، البته که یک تفاوت آشکار و اساسی با دیگر نوشته‌هایش دارد و آن اینکه این‌بار او یکراست و بی‌هیچ توضیح و افاضه‌ای رفته سراغ هدایت، بوف کور شاید و هر آنچه در آن یک هفته، ده روز پیش از مرگش اتفاق افتاد.

درّ یتیم: خشکیدن آب دهان عنکبوت دولت ابادی

از منظر داستان‌نویسی «در یتیم» را می‌توان دومین رمان مدرن جریان سیال ذهنی آقای نویسنده بعد از سلوک دانست، داستانی از زبان سایه صادق خان که البته همان زبان دولت‌آبادی است و کیست که نداند در پس این گفت‌وگوها چه ارادتی از جانبش به هدایت نهفته است، ارادتی که به گمان من خمیرمایه و پیرنگ «در یتیم» را بنا گذاشته.
دولت‌آبادی در «در یتیم» صد البته که تنها به شرح حال صادق خان نپرداخته، به عبارتی دیگر در پس این ارادت و شرح حال، مانفیست و ادعانامه‌ای را می‌توان دید و خواند علیه وضع موجود آن روز و این روز و مسببان آن وضع موجود و این موجودیت روز و در یک کلمه حرف دل اهالی قلم به دست متعهد و معترض!

در برشی از «در یتیم» می‌خوانیم:
...و این یکی از عجیب‌ترین بن‌بست‌هاست. درون آن جمجمه چه می‌گذرد؟ چه‌ها جاری ست، آیا خود او واقف است که در مغزش چه می‌گذرد؟ نه، گمان دارم خودش هم نمی‌داند. هیچ کس خبر از درون جمجمه خود ندارد. جمجمه‌ها آن جعبه‌های سیاه‌اند که اسم رمزشان فراموش شده. چه طور می‌توان انتظار داشت که او بداند؟ همان‌جا ایستاده بود و نگاه می‌کرد...(ص10)

«در یتیم» همزمان که از زبان سایه صادق خان دارد روایت آن روزهای آخرین زندگی‌اش را می‌نویسد، به داستان هرگز چاپ نشده خشکیدن آب دهان عنکبوت می‌پردازد، داستانی که به‌زعم آقای نویسنده اگر پاره پاره نشده در سطل زباله هتل محل اقامتش دفن نمی‌شد، شاهکار قرنی بود و... .
داستانی که هدایت در تهران برای بعضی از کسان خوانده بود و مصمم بود به نشر، اما چه شد که در آن واپسین روزها به یک‌باره تغییر عقیده داد، از پرسش‌ها و گره‌های روایتی است که دولت‌آبادی هنرمندانه آن را تنیده و مخاطب را در هزار توی دالان‌های مخوف روح و ذهن پرسشگر به خود واگذاشته تا خود شاید بتواند پاسخ پرسش‌هایش را بیابد. آقای نویسنده که همواره در جایگاه دانای کل به داستان‌سرایی پرداخته، هیچ‌گاه در مقام قاضی یا طرفدار این و آن وارد میدان نمی‌شود، چراکه قضاوت را حق مسلم مخاطب خود می‌خواند.

در برشی دیگر از «در یتیم» می‌خوانیم:
...من هم حسم این بود که آدم‌ها گنگ و گم به دنیا می‌آیند، گنگی‌شان به تدریج رفع می‌شود اما گم بودن‌شان باقی می‌ماند و کسانی به ندرت به جست‌وجوی یافتن خودشان در می‌آیند که درماندگی‌شان از همان نقطه آغاز می‌شود. (ص 14)

از وجهی دیگر می‌توان به بررسی نگاه عمیق و معنادار دولت‌آبادی به مقوله به قول کریستین بوبن: مرگ همیشه بدبوست، پرداخت، دولت‌آبادی در این داستان بلند یا رمان کوتاه از پیچ و خم‌های مواجهه هنرمندان با مرگ پرداخته است، نگاهی متفاوت و متمایز با دیگرِ انسان‌ها. او در این تراژدی پرشور به شرح دیدار هدایت از نورایی در آستانه مرگ می‌پردازد و دو نوع نگاه ترس-پذیرفتن را با نثر شیوای خود به تصویر می‌کشد، یک سوی ماجرا دارد سر و صورتش را از چنگال بی‌رحم مرگ در ملحفه پنهان می‌کند و ناله سر می‌دهد و آن سوی دیگر با تمسخر و استهزا به این حجم از درماندگی و فرورفتگی می‌نگرد، ببینید:

....می‌گفت: مردن که این همه چس ناله ندارد، خب آدمیزاد هم مثل هر حیوان دیگری باید سرش را بگذارد زمین بمیرد دیگر! و این در حالی بود که وقتی نشسته بود کنار تخت بیمار در چهره‌اش حس عمیق هم دردی و دلسوزی را می‌دیدم، در عین حال تلخی نگاه او را شاهد بودم که نشان می‌داد بشر چه قدر بدبخت و زبون است در برابر مرگ، در برابر واقعیتی بیرون از اراده و توان خود. (ص 19)

دولت‌آبادی در «در یتیم» رندانه دیدگاه‌های هدایت را نیز به بوته نقد و تفحصی دیگرباره گذارده و در لابه‌لای روایت چندوجهی خود از مرگ نابهنگام و فرجام او این واکاوی ادبی و قابل تامل را نیز با هوشمندی خاص خود به تصویر کشانده است، نگاه هدایت به دین، مردم هم روزگار، مسوولان به قول او رجاله‌های منفعت طلب، عادات و خرافه‌پسندی‌های عام که تا به امروز نیز جاری و ساری است! و در یک کلمه دنیای خوف‌انگیز مردمانی که جز به خویشتن مضحک خویش نمی‌اندیشند. او در این مقوله هراس‌انگیز با گفت‌وگوهای دو نفره صادق خان با سایه‌اش به ریشه‌یابی عالمانه‌ای از وضع موجود پرداخته که نمی‌توان مشابهی در بسیار نقد و نظرهایی که تا پیش از این بر هدایت و آثارش در قالب مقاله و نقد و یادداشت و جستار نوشته شده، همتایی یافت، ببینید:

...-تو خیلی خسته هستی آ صادق.
-بله هستم.
و بلاتکلیف. ت. در همه عمرت بلاتکلیف بوده‌ای، نبوده‌ای؟
-شاید، شاید. حالا دارم همین تکلیف را روشن می‌کنم.
-هیچ فکر کرده‌ای چرا بلاتکلیف؟
-آدم زنده فکر نمی‌کند؟! حالا فرمایش؟!
-دوگانگی. مانده بین دو طرف و در کشمکش، خواسته و ناخواسته.

از همان ابتدا تاکنون. بین ایرانیت و اسلامیت. بین اشرافیت و توده‌های مردم داستان‌هایت. بین عهد باستان با دوره اسلامی که هرگز نتوانستی هضمش کنی. بین خود و صداقتی که مصداق نامت هست با نادرستی وفقدان صدق. بین اخلاق و سیاست. بین عرق میهنی و جهان نگری. بین تبار قاجاری‌ات و پادشاهی پهلوی. بین عشق به ایران و نفرت از آن. بین زبانی که به آن نوشتی و آدم‌هایی که به همین زبان می‌گویند و می‌شنوند. بین خیر و شر! (ص 27)

دولت‌آبادی در «در یتیم» تعریضی نیز به فلسفه دارد، ماجرایی که این روزها و در بد و خوب کارکردهای آن در ادبیات بحث و مناقشه‌های بسیاری به همراه داشته و دارد، بسیاری داستان بی‌فلسفه را داستان نمی‌دانند و عده‌ای دیگر هر گونه فلسفه‌بافی در داستان را نهی می‌کنند، دو طرف ماجرا صد البته خود را وارثان و صاحبان قلم می‌دانند و الخ! اما آنچه آقای نویسنده در باب فلسفه‌خوانی و دانی و‌پردازی تا آنجا که به ادبیات مرتبط است، مجاز و ثواب می‌داند، این است که فلسفه را باید جدای از کارکردهایش در عالم ادبیات از ابتدایش خواند، ببینید:
...فلسفه را باید از میتولوژی خواندآمد جلو. هر فیلسوفی اصطلاح خودش را دارد یا اصطلاحات فلسفی را براساس فلسفه خودش تعبیر می‌کند. مثلا لغت «اترا»
بودن، هستن- در فلسفه سارتر همان معنا را نمی‌دهد که در فلسفه کانت یا اسپینوزا. اشپنگلر را بخوان تا بدانی در این موارد نمی‌شود بدون شناخت کافی اظهار لحیه بکنی. به هر حال خواندن این کتاب‌ها امتیازش این است که از عقاید کلثوم ننه‌ای دفاع نکنی. (ص 59)

و می‌توان ساعت‌های مدید نشست به نقد و بررسی درون‌مایه‌های ذهن نویسنده‌ای که در «در یتیم» و در قالب داستانی نه چندان پیچیده به هزار و یک روایت و خرده روایت برخورد، هر خرده روایت مشتمل بر نگاهی چند وجهی و چند لایه و صد البته حاوی پرسش‌هایی‌تر وتازه از حیات و مسببان حیات، از آدم‌ها، همان‌ها که بیشترشان تن داده‌اند به زیستی حقیر و دردناک و کمترشان به باج‌گیری و باج‌خواهی و معدود آدم‌هایی که از حیات چیز زیادی نمی‌خواهند جز پاسخ به پرسش‌هایشان.

«در یتیم» از منظر این معدودها شاید چیزی است:
در آستانه فقری غم‌انگیز، تبعیدی خودخواسته، کهنه‌مآبانه‌ترین حالت انسانی در برابر تجددخواهی، سیطره چارتاق‌گونه خورشید، بلوط‌های همیشه بهار، در فاصله‌ای مودبانه بسر بردن، جناس‌های زننده و آلوده از درک مبهم آفرینش، شوق شیرین شهرت، خاطره‌ای معکوس، رفیق شفیق، بی‌اعتنایی بیمارگونه به فرداهای هرگز ندیده و نشنیده، زیبا شبیه ورد و جادو، دو الاهه الهام، شوریده و آشفته، پاره تصویرهایی گریزان، سحر و سودای طبع شاعرانه، سکوت دوزخی هنرمند، پرندگان ماقبل تاریخ، غروب تعظیم آفتاب، بارقه‌های مورب آبی، خواب‌های بریده بریده، ماوا جستن در پناهگاه بغض و قهقهه؛ تلاش‌های فوق بشری، در محاصره‌ای اوهام، صیانت نفس، استحاله ذهن، شور و شوق زمخت ِمکث‌های کشنده، لرزه‌های ظریف، خشمی فزاینده و کور، پاره تصویرهای گریزنده، مملو از توهمات غیر منتظرانه، سراب‌های عاشقانه و به شکلی تک‌نگارانه و در یک کلمه: خشکیدن آب دهان عنکبوتی که به لعن و نفرینی ابدی دچار گشته.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...