بروس مازلیش [Bruce Mazlish] (زاده 15 سپتامبر 1923 - درگذشته 27 نوامبر 2016) استاد گروه تاریخ موسسه فناوری ماساچوست در کتاب «دانش‌های ناروشن؛ بنیادهای تاریخی و چشم‌اندازهای علوم انسانی» [The uncertain sciences] در تلاش است یک تاریخ تحلیلی از چگونگی صورت بستن علوم انسانی در سیر تطور اندیشه در غرب و چشم‌انداز آینده آن ارائه دهد. قصد او در این کتاب جستجوی دستاوردها، ضعف‏ها، و امکانات علوم انسانی است که در این زمینه با پرسش‏هایی ازاین‏‌دست سروکار خواهیم داشت، علوم انسانی مدعی ارائه‌ی چگونه دانشی هستند و چنان دانشی را تا چه میزان می‌‏توان «علمی» دانست.

خلاصه کتاب دانش‌های ناروشن؛ بنیادهای تاریخی و چشم‌اندازهای علوم انسانی»  [The uncertain sciences]  بروس مازلیش [Bruce Mazlish]

کتاب در هفت فصل مسئله‌ی علوم انسانی، اثبات‏ گرایی، گونه‌ی انسانی به‌‏عنوان موضوع مطالعه، هرمنوتیک، پاره‏‌ای دستاوردها تاکنون، دانش‌های ناروشن، و بازگشت به آغاز همراه با دو پیوست آمار و کتاب‌شناسی نقادانه سامان یافته است.

از نگاه مازلیش تاریخ برای علوم انسانی معادل نظریه‌ی تکاملی برای علوم طبیعی است؛ لیکن موضوع آن برخلاف نظریه‌ی تکاملی، تکامل فرهنگی است و در حالی که همچون نظریه‌ی داروین، باور به تصادفی بودن در کانون تاریخ است، اما متأسفانه تاریخ (این بار، برخلاف نظریه‌ی داروین) هیچ درک دقیقی از گزینش به‏‌مثابه‌ی سازوکارِ پیش‌رانش به دست نمی‏‌دهد. درنتیجه تاریخ فراتر از رویکرد اثباتی، متمایل به رویکردی هرمنوتیکی است و چنین است که تأکید باید بر آگاهی باشد.

به نظر مازلیش آگاهی طی زمان‏های طولانی از ارتباطات سلولی حاصل آمده است و با انسان، یک جهش کوانتومی رو به جلو پیدا می‌‏کند: گونه‌ی انسانی ضمن تطابق با محیط یاد می‌‏گیرد که نمادها را به کار بندد و درکی از گذشته و آینده به دست آورد و احتمالاً واجد گذشته‏‌نگری و آینده‏‌نگری بشود. در این مسیر انسان شروع به اتخاذ فرهنگ می‌‏کند که انباشتی نمادین از تجارب ناظر بر طبیعت و نیز همنوعانش است. اینک باید تا توجهمان را نه‌‏تنها به مغز بلکه به ذهن معطوف داریم، ذهنی که تنها انباشته از نورون‏های در حال فعالیت نیست بلکه انباشته از معنا هم هست. آگاهیِ پیشرفته از دید مازلیش تجسد یک موجودیتِ هگلی نیست بلکه از سامان عصبی افرادی که در فرهنگ‏ها زندگی می‌‏کنند، برمی‌‏آید: یادگیری انسانی در نهادهایی که در خدمت انتقال و تحول فرهنگ‌‏اند، مندرج است زیرا که با مرگ فرد انسانی آگاهی و خاطرات او هم می‌‏میرند. اما آگاهی در نهادهایی چون خانواده، قبیله، و دین که کانون‏های یادگیری‌‏اند، ذخیره می‌‏شود و در آن کانون‏هاست که برقرار مانده و انباشته می‌‏شود.

توجه ویژه‌ی مازلیش معطوف به آگاهیِ تاریخی است، خودآگاهی انباشته در فرهنگ که مربوط به خود و جامعه است و تاکید دارد در علوم انسانی هرمنوتیک بخش لازم روشی است برای فهمِ خودهامان و دانشی که ما را می‌‏سازد و ابزار لازم برای این فهم همان عدسی‏‌هایی است که توسط هگل، مارکس، فروید و دیگران تراشیده شده است.

مازلیش تصریح می‌‌کند انسان همه‏ چیز را، ازجمله خودش را از یک چشم‏ انداز ویژه‌ی خودآگاه می‌‏بیند و انباشت این چشم ‏اندازهاست که آگاهی تاریخی می‌‏شود. ما جهان و همدیگر و خودهامان را در چشم‏ انداز دانش‌‏هایی می‌‏بینیم که به میراث برده‌‏ایم یا از آگاهی مندرج در فرهنگمان فرا گرفته‌‏ایم. تحول در آگاهی، فرد متفاوتی را خلق می‌‏کند، یک خودِ تغییریافته که در نسبت با محیط، اعم از طبیعی یا انسانی به شیوه‌ی متفاوتی عمل می‌‌‏کند. از این روست که آگاهی اثرات عمده‌‏ای دارد؛ آن آگاهی دیگر همان آگاهی فکورانه، ادراک مفهومی دانشی ارسطویی نیست، بلکه فعال است؛ درواقع بخشی از کنشگری است: یک دانشِ فعال است.

از دید مازلیش آگاهی تاریخی به‌‏رغم ابهام و غیرعلمی بودنش، می‌‏تواند نتایج عمومی علوم طبیعی و انسانی را که با دست‏یازی به رویه‏‌های روشمند حاصل شده‌‏اند، در بر داشته باشد و در بر هم دارد. و همچنان که گونه‌ی انسانی آگاه‏تر، به‏‌ویژه خودآگاه‏تر، می‌‏شود می‌‏تواند در راستای توسعه‌ی تاریخی‏‌اش به نحو فزاینده‌‏ای برساختنِ نظام ارزشی را در اختیار خود بگیرد. چنان ارزش‏هایی «پروژه‌ی» ما برای آینده است برای برساختن گونه‏‌ای انسانی‌‏تر و روشن‏‌اندیش‌‏تر.

البته نظام ارزشی در بهترین صورت هدفی است که باید برایش جنگید و تحققش تنها می‌‏تواند نسبی و غیرقطعی بوده و در معرض نیروهای تعدیل کننده باشد. خلق کردن بشریتی بهتر کاری سرسری نیست بلکه در واکنش به تحول آگاهی ماست که صورت می‌‌‌‏بندد... علوم انسانی بخشی از پروژه‏‌ای می‌‏شود که انسان برای خودش رقم زده است. این علوم با درست کردن یک جامعه‌ی علمی رسمی نیست که به پیش می‌‏روند؛ بلکه بشریت در یک آگاهی تاریخی به اشتراک می‌‏رسد که خودآگاهی فزون‏تری از آن برمی‏‌آید که باهم، ارزش‏هایشان را رقم می‌‏زنند. بر این مبناست که نوع بشر در طلب فهم خویشتن است. فهم (انسانی) در واکنش به پیامدهای ناخواسته، پدیده‌‏هایی را صورت می‌‏بخشد که علوم انسانی می‌‏خواهد آن پدیده‌‏ها را بفهمد. در این وضعیتِ عجیب و ناروشن و نامنتظره است که بشریت شروع می‌‏کند تا برای تکافویِ نیازهای برآمده از سرشت علوم انسانی، شبیه به یک جامعه‌ی علمی بشود.

در اینجا مازلیش از ژرفایابیِ آگاهی تاریخی سخن می‌‌گوید: ژرفایابی دو سطح دارد. یک سطح همان خواسته‌ی اندیشمندان غربی قرون هجده و نوزده بود که می‌‏خواستند که ورایِ نمودها و زیرِ سطح را ببینند. سطح دیگر که ربط بیشتری به بحث و نظر ما دارد، ژرفایابیِ آگاهی تاریخی از طریق به دست آوردنِ دانش است. یک نمونه هگل است که آگاه بود که دانشش بر بسترِ گسترده‌ی زمانه‌ی اوست که طرح می‌‏شود، آنگاه که جغد مینروا شروع به پرواز می‌‏کند. به پیشرفت‏های علوم انسانی از زمان هگل تاکنون بیندیشید. ما امروزه درباره‌ی دو تا سه میلیون سال از پیشاانسان‌‏نماها بسی بیشتر از پیش می‌‏دانیم. همین آگاهی ژرفا یافته است که فارغ از چگونگیِ انتشار تفکیکی (اجزایش)، فردانیت هر یک از ما را صورت داده و در جوامع ما کاشته شده و اغراض آگاه یا ناخودآگاه ما را صورت بخشیده است.

به عقیده مازلیش کارِ علوم انسانی چندان این نیست که کنترل یا پیش‏بینی‌‏ای را بر آنچه در بیرون ذهن انسانی می‌‏گذرد، انجام دهد بلکه کارِ علوم انسانی ژرفابخشی به دانش ما نسبت به آنچه در درون ذهن ما می‌‏گذرد است. همین دانش است که چیستیِ فرد را می‌‏سازد. نباید غافل از آن بود که ما دانشِ اثباتی هرچه بیشتری درباره‌ی مبانی فیزیکی، شیمیایی و زیست‌‏شناختی آگاهی به دست آورده و در حالِ به دست آوردنیم. لیکن این همان دانشی نیست که در مورد محتوایِ آگاهی باشد؛ دانش در موردِ محتوای آگاهی است که عرصه‌ی علوم انسانی است.

جمع‌بندی مازلیش این است که شاید در چند صد سال یا چند هزار سال آینده خواهیم توانست که شاهد علوم انسانی توسعه و ژرفایافته باشیم: در آینده احتمال پیدایش علوم انسانی‏‌ای که بیشتر اثباتی باشد ــ فارغ از مطلوب بودنش، در نظر هر کسی ــ قوی است. این احتمال بر هرمنوتیک ناظر بر علوم انسانی هم صادق است. اما این دو روند چگونه به هم مربوط خواهند شد؟ می‌‏توانیم گمانه بزنیم که انسان‏ها، هرچند با شرایط ابهام‏‌آلود و ناروشن‏شان باقی خواهند ماند، چنان شرایطی هرچه علمی‏‌تر سنجیده و محاسبه خواهد شد و هم‏زمان هرچه هرمنوتیکی‏‌تر و فرهنگی‏‌تر فهم خواهد شد و البته هر دو شاخه‌ی متحول، بخشی از علوم انسانی خواهد بود.

کتاب «دانش‌های ناروشن؛ بنیادهای تاریخی و چشم‌اندازهای علوم انسانی»  با ترجمه علی جوادزاده در ۴۶۶ صفحه توسط انتشارات اختران رهسپار بازار کتاب شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...