شماره صد و چهل پنجم از ماهنامه «آزما» با تصویر روی جلد محمدرضا شجریان منتشر شده است.

آزما

به گزارش ایسنا، در بخش مقاله «مرغ سحر ناله سر کن!» به قلم حبیبه نیک‌سیرتی آمده است و در بخش پرونده، «گورم نه! گهواره‌ام اینجاست» در گفت‌وگوهایی با ناصر فکوهی، ابوالفضل خطیبی، محمد دهقانی، حافظ موسوی، منصوره اتحادیه و سیمین‌دخت گودرزی به «بررسی مفهوم وطن در تاریخ و ادبیات ایران» می‌پردازد.

بخش میزگرد هم با عنوان «شعر بی‌تاثیر، شعر بی‌زبان» و با همراهی کامیار عابدی، قدرت‌الله طاهری و هوشنگ اعلم به «بررسی نقش شعر در غنای زبان» پرداخته است.

این شماره از «آزما» در بخش گپ و گفت همراه است با: «روایت هنرمندانه یک فاجعه»-گفت‌وگو با مژده دقیقی، «زندگی در دو روایت»-گفت‌وگو با احمد اخوت، «سنایی طبقه دوم»-گفت‌وگو با روبرت صافاریان.

همچنین در بخش شعرهای خودمان، از شمس لنگرودی، مجید کوچکی، امیر امامقلی‌زاده، زینب صابر، نجمه عالی، آتفه چهارمحالیان و بیژن جلالی شعرهایی آمده است.

صد و چهل پنجمین شماره از ماهنامه «آزما» (فروردین‌ماه) با صاحب‌امتیازی و مدیرمسئولی ندا عابد و سردبیری هوشگ اعلم با قیمت ۱۵ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...