سیاه‌تر از سپیدی | اعتماد


پیداست که حالا دیگر نویسنده مدرن کارش نوشتن صرفِ واقعیت نیست که اگر مثلا تا پیش از داستایفسکی غولان ادبیات جهان (مثل تولستوی یا دیکنز و بالزاک) واقعیت را موبه‌مو و سلول به سلول روایت می‌کردند تا سندی باشند بگو برای تاریخ، که تا از دل آن واقعه یا رویداد بیرونی قالبی بیابند و بسازند برای به تماشا گذاشتن اندیشه‌ای که خداواره بود و نبود، که خب بعدها با صناعت عکاسی و فیلم این‌بار از روی دوش ادبیات و نویسنده برداشته شد، (اگرچه هنوز هستند بسیارانی که همین بار را بر دوش ادبیات و نویسنده می‌خواهند) و اگرچه در همان وقت‌ها هم داستایفسکی پیشقدم شده بود در این عدم‌تمکین به ثبت صرفِ وقایع و یک گام پیش‌گذاشتن از این رسم معهود رمان‌نویسی، اما به قطع و یقین، بعد از جویس دیگر رمان‌نویسی، به قول هدایت، تعریف‌کردن قصه‌های خاله‌خان‌باجی‌ها و بی‌بی‌حوضک‌های مرسوم و متداول نیست.

حسین سناپور سپیدتر از استخوان

یعنی که جویس این شهامت را داشت تا روایت واقعیت را از ریشه بزند؛ همان واقعیتی که تا زمان او همه‌چیز نویسندگی و رسم متداول هر نوشتار و نویسنده‌ای هم بود. جویس با نبوغی که داشت خیلی زود فهمید نوشتن صرف واقعیت امری است محال و این فهم خود به خود او را کشاند به آنجا تا بتواند برای این امر محال راهی پیدا کند و همین هم هست که کار او نه به هیچ کاری قبل از او شباهتی دارد و نه هیچ کاری بعد از او به کار او می‌ماند. اما در عوض او شیوه‌ای را بنیان گذاشت که بعد از او هرکسی که می‌خواهد بنویسد گزیر و گریزی ندارد جز خواندنش... می‌خواهم بگویم که نویسنده بعد از جویس دست به خلق جهانی می‌زند که نه بیرونی است صرفا، که مابه‌ازایی داشته باشد و نه درونی است که هیچ مابه‌ازایی در بیرون نداشته باشد. بلکه جهانی را وا می‌تاباند که معجونی است از واقعیت بیرونی و روح و روان خودش و چون این جهان برساخته جدید است و نو (چون تا پیش از آن نبوده)، پس مصالح نو و فیزیک و شیمی جدیدی هم برای ساخته‌شدن می‌طلبد و همین هم هست که می‌بینیم جویس دست به ابداع کلمات جدیدی می‌زند تا دنیای جدیدش را بسازد و اتفاقا به همین دلیل هم خواننده زیادی از عوام ندارد و نخواهد داشت، که مردم همیشه از چیزهای جدید و دور از ذهن معهود و مانده در عادت خود وحشت دارند و گریز. اما اینکه این دنیای جدید، که آمیخته‌ای‌ است از بیرون و درون، تا چه حد دقیق روایت می‌شود بستگی تام دارد به: اولا حس و روح و روانِ نویسنده که تا چه اندازه پالایش یافته در جهت درک واقعیات، و دوم بستگی دارد به وسواس او در گزینش و انتخاب کلمات و لحن و سبک نوشتاری او. چه، به قول بورخس، تا چیزی به کلمه تبدیل نشود قابل درک نخواهد بود و البته که خطیرترین کار نویسنده تبدیل حس است به کلمه و لابد می‌شود از همینجا رسید به این گفته شوپنهاور که هرچه نثر دقیق‌تر و پاک‌تر، اندیشه هم ناب‌تر... .

اما از این همه‌ای که گفتم و این همه‌ای را که گفتم، گفتم تا بگویم و برسم به رمان‌نویسی حال حاضر خودمان و رمان جدید حسین سناپور، یعنی سپیدتر از استخوان. سناپور، که به‌زعم من در حال حاضر یکی از بهترین‌های ما است در این عرصه، بعد از یک دوره به گمان من ناموفق (از بعد از «نیمه غایب»‌اش که هیچ کتابی بهتر از آن ننوشت)، حالا با این رمان کوتاهش انگار آمده تا بگوید نه که هنوز تمام نشده، که انگار گامی هم از نیمه غایبش پیش‌تر آمده و این اتفاق کوچکی نیست برای ما. می‌گویم یک گام به پیش و دلیلش را هم در دنیایی می‌بینیم که نه ذهنیتِ محض است و نه واقعیتِ صرف، و هم در نثر مینیاتوری و شسته‌رفته‌ای که به آن رسیده (البته با اغماض این را می‌گویم، چون در صفحه 63 رمان یک‌باره سبک و نحو زبان و نثر تغییر می‌کند) و هم سبکی که فقط تا پیش از این در نیمه غایبش می‌شد سراغش را گرفت و دید.

اگر در «ویران می‌آیی» فرم و تکنیک رمان را ویران کرده بود و اگر در «لب بر تیغ» و «دود» حادثه و اتفاق بیرونی رمان را بی‌عمق کرده و از نفس انداخته بود، در اینجا و در این رمان «سپیدتر از استخوان» همه‌چیز برای برساختن ذهنی برزخی و دنیایی خیالی، اما به‌شدت واقعی‌تر از واقعیت، خوب و بجا نشسته و چفت‌وبست تکنیک و فرم با و در روایت درخور و برآمده از خود متن جوش خورده و چفت شده. سلول سلول نثر واقعه‌ای است که روایت می‌شود و سلول سلول روایت حادثه‌ای است که در جریان است. اتفاق خودِ نثر است و نثر خودِ اتفاق. نثری پخته، خون‌دار، شلاقی و فعال و در عین حال تا حد ممکن کوتاه و مختصر. یعنی تا حد امکان کلمات را در سکوتی معنادار غرق می‌کند و همان گفته فلوبر را در ذهن زنده می‌کند که هرچه اندیشه عمیق‌تر باشد، کلمه ساکت‌تر می‌شود. مثلا: «گم که باشی بیشتر دیده می‌شوی.» یا: «... سوفیا هم از تنش بی‌زار شده بود. گفت: این تن آدم را به لجن می‌کشد. می‌فهمی؟» و یا: «زیرزمین‌ها همیشه کارشان همین است. بردن آدم به جاهایی که از خودش می‌ترسد.» و یا این جمله به‌یادماندنی: «چی دارد این زندگی که اینقدر حرف براش درمی‌آورند؟» و این جمله زیبا و کم‌حرف اما همه‌چیزگو: «همسایه؟ سایه‌های بی‌هم.» و این یکی: «من فقط یک جای خالی‌ام.» که پهلو می‌زند به شعر. مختصر و کوتاه، اما تا دلت بخواهد پر و پیمان. در کوتاه‌ترین زمان و کمترین حجم بالاترین تاثیر و تصویر را درونت می‌پاشد.

«من» از یک سو و «جای خالی» از سوی دیگر، و ضمیری که من را به جای خالی می‌چسباند و مالکیت مطلقی را ایجاد می‌کند. آن هم نه در یک فضای محدود که در فضایی به وسعت تمام جاهای خالی... اینها را نمونه آوردم تا بگویم سناپور در رمان جدیدش با ایجاد شکاف میان ریتم واقعه و ریتم نثر انگار دارد تضاد موجود در آدم‌ها و جامعه ما را می‌سازد و این تضاد در روایت رمان و نثر پاکیزه آن حالا در این روزگار شلختگی و پرغلطی نثر و زبان داستان‌های روزگار ما بالطبع چیزی است نادر و کمیاب. به عنوان مشت نمونه خروار، در صفحه 68 هیچ اتفاقی در حال داستانی و در واقعیتِ در حال روایت‌ شدن داستان نمی‌افتد و همه‌چیز کند و کشدار دارد پیش می‌رود، اما همین بی‌اتفاقی و کندی و کش‌داری بی‌عبور با چنان نثر کوبنده و شلاقی و ریتم گیج‌کننده‌ای روایت می‌شود که گویی روح و روان راوی بیرون از این چرخه زمان به سرعت پرش‌های ذهن در حال گریز است از خود خویش: «گوشی را می‌گذارم. دوروبرم را نگاه می‌کنم. نمی‌دانم چرا. دنبال چیزی می‌گردم؟ نه. نمی‌دانم. شاید دنبال بهانه. می‌زنم بیرون. چشم‌های درشتش. صورت بی‌رنگش. پاره‌گی رگِ آبی‌اش. خون پاشیدن. فکر نمی‌کند. نه به جا و نه به وسیله. نه به این راهرو و نه سفید‌پوش‌های دور و بر. دکمه آسانسور را می‌زنم. می‌کند فقط. تکه‌ای از تنش‌ را. هرچه شد شد. دوباره دکمه‌اش را می‌زنم. آسانسور کند می‌آید. همه‌چیز همین‌طور کند است. بیمارستان و آدم‌ها و زند‌گی... .»

بله، همه‌چیز همین طور کند است، اما نثر می‌درد، می‌دود، می‌گریزد، و ما می‌مانیم گیجاگیج، که چرا؟ و همین سوال انگار جوهره رمان است: چرا؟ چرا این همه شتاب؟ چرا این همه گریز حتی در نثر و روایت؟ می‌خواهی و می‌خواهیم به کجا و به کی برسیم و برسی؟

کل ماجرا چند ساعت کار در شب بیمارستانی است که پذیرای خودکشی کرده‌ها و سانحه‌دیده‌هاست. راوی که دکتر همین بیمارستان است، شب تا سحر خود را انگار که برای مخاطبی که در هر لحظه و آنش حضور دارد روایت می‌کند. هر حادثه در حال استمراری که به گذشته ساده تبدیل می‌شود روایت می‌شود (گرچه در زبان فارسی فعلی برای حال و اکنون نداریم و جز به مضارع استمراری و ماضی ساده و البته گاه با ترکیبی از زمان‌ها نمی‌توان پناه برد.) اما راوی خواهر خودکشی کرده‌ای دارد سوفیا نام. دلیل خودکشی‌اش هم ازهم‌پاشیدگی روابط خانوادگی و کثافت و هرزگی پدرومادری است که سناپور با اغراق به آن اشاره می‌کند تا خودکشی سوفیا را موجه جلوه دهد، که به گمانم در این کار زیاد موفق نبوده. (نه که در واقعیت با چنین هرزگی‌ها روبه‌رو نیستیم، نه، اما توجیه خودکشی سوفیا با غلظت بی‌بندوباری پدرومادر، آن هم با نثری که هم از نظر سبک و هم نحو و لحن با کل رمان تفاوت دارد کمی اغراق به نظر می‌آید.) تمام نقطه اتصال راوی با این زندگی همین سوفیاست که مرده و حالا انگار دیگر چیزی ندارد برای ادامه، و بگو دنبال بهانه‌ای بگردد برای مرگ و نه زندگی، بیمارستان را، که شده برزخی تمام‌عیار، گز می‌کند. بیمارستان در این جا به‌واقع بیمارستان است و نه شفاخانه‌ای که توقع داشته باشی بیماری در آن پا بگذارد و شفایی پیدا بکند.

همه‌چیز در آن بوی مرگ می‌دهد و اگرچه برزخ است و باید میان مرگ و زندگی در نوسان باشد اما بیشتر بوی مرگ می‌دهد تا زندگی. نکته‌ای که همین‌جا باید اشاره کنم این است که بیمارستان، یا همین برزخ تمام‌عیارِ بیرونی، درواقع و به‌واقع درون خود راوی است که به شکل بیمارستانی جلوی روش متبلور شده و همین است که این رمان از شرح اولیه اتفاقات خودکشی کرده‌ها و سانحه‌دیده‌ها در یک بیمارستان، یک پله پایین‌تر نشست می‌کند و می‌رسد به لایه‌ای زیرین‌تر و می‌شود شرح سفری درونی، آن هم سفری برزخ‌طور در اعماق وجود خود و خویش. حتی آدم‌های بیرونی که مشغولند در این بیمارستان را می‌توان مابه‌ازاهای حس‌ها و غرایز درونی راوی گرفت. از سفید‌پوش‌های جورواجور دور واطراف گرفته و حتی از مریض‌ها بگیر تا آن دکتر مفخم که انگار ابلیسی مجسم است در این برزخ... می‌خواهم بگویم آن بیمارستان که نه روح دارد و نه هیچ حتی بویی از زندگی، در واقعیت امر گوشه‌ای و بلکه هم تمامی برزخ (نمی‌گویم دوزخ) درون راوی است که حالا در این شبِ سیاهِ انگار بی‌سحر در مقابل او تمام‌قد ایستاده. راوی از درون می‌گریزد تا به بیرون پناه ببرد، دست‌وپا می‌زند، فقط بهانه‌ای می‌خواهد برای ادامه. هر بهانه‌ای که باشد مهم نیست، فقط بهانه، که انگار بگو ایستاده لبه بام تا کسی هلش بدهد پایین و راحتش بکند یا درآغوشش بگیرد و خلاصش کند از این هول. اما وقتی پا به بیرون می‌گذارد هیچ خبری نیست جز همان خبرها که قبلا هم بوده و دیده... این زنده‌شدن تصاویر ذهنی و درونی او به شکل واقعیت در بیرون و انعکاس درون از آینه واقعیت بیرون، همین رفت و برگشت تصاویر که هرکدام آن یکی را تشدید می‌کند و زهردار، انگار همان مصیبت عظمای انسان معاصر ما است که مثل دیاپازونی هر دقیقه و هر ساعت دارد غلیظ‌تر و سیاه‌تر می‌شود تا عاقبت کارش را بکشاند به جنون... در واقع راوی دانته‌وار از برزخ و طبقات آن دارد می‌گذرد، آن هم به کمک فرشته نجاتش سوفیا، که فرشته‌ای است مرده.

یعنی راوی بریده از بیرون و چسبیده به دخمه‌های تودرتوی درون می‌خواهد و دارد برزخ را طی می‌کند، اما با چه کسی؟ راهنمایی مرده. و همین هم می‌شود تضادی اساسی جوشیده از دل اندرون رمان و رسیده حتی به سلول سلول نثر و زبان آن. یعنی که فرشته نجاتش از قبل مرده و تکلیف مشخص است و همین غریب‌ترین اتفاق رمان است که انگار دارد به ما می‌گوید اگر در برزخ درون گیر و گور شده‌ای و گیجاگیج می‌گردی، حتی فرشته‌های آن دخمه‌ها هم کاری برای تو و برای نجات تو نخواهند کرد (هیچ امید و چاره‌ای برای آن بیچاره گرفتار در خود خویش متصور نیست) پس چه کار باید و می‌توان کرد؟ انگار چاره همان لحظه انتهایی و صحنه پایانی رمان است. آن دختری که در اول رمان خودکشی کرده و بستری شده و با دروغ راوی نیم‌بند امیدی به ادامه پیدا کرده، حالا رفته لبه‌بام تا خودش را پرت کند پایین، چون دروغ راوی را فهمیده... و همینجاست که انگار راوی با خود خودش، با درونش، با همه زندگی‌اش روبه‌رو می‌شود که بپرد یا نه؟ کاری که در تمام طول رمان دنبال آن است و از آن می‌گریزد (همان تضاد درونی رمان) و اینجا دیگر گریز و گزیری نیست. باید تصمیم بگیرد. نه دروغی دیگر می‌تواند بگوید و نه مصلحتی مانده تا در نظرش بیاید. و حقیقت شاید همین جاست. درست همین جاست. سحر همین جاست که سر می‌زند. آغاز همین لحظه است. که... از دخمه‌های درونت، هر جوری که هست و با هرچیزی که هست، بیرون بیا. برزخ را بگذران. طی‌اش کن. تصمیم‌ات را بگیر. هر تصمیمی بگیری بهتر از بی‌تصمیمی است. یا مفخم باش یا سوفیا. یا دوزخی باش یا بهشتی (هرچند به دروغ)، اما به هرحال تصمیمت را بگیر که هر تصمیمی بگیری شرف دارد به این بی‌تصمیمی برزخ‌وار... که چیزی که انگار غیرقابل‌بخشش است و تحمل‌ناپذیر و حتی هولناک‌تر از دوزخ، برزخی‌بودن است، برزخی‌بودن، یعنی همین انسان معاصر ما... به‌زعم من سناپور بعد از نیمه غایبش حالا در سپیدتر از استخوان، آن نیمه حاضرش را به حضور طلبیده...

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...