ژنرال پر ادعا | الف



کورت ونه‌گات نویسنده آلمانی الاصل امریکایی است که هنگام جنگ جهانی دوم به جنگ هموطنان نازی خود رفت. این مسئله از آزادگی روح او حکایت می کرد که به قرار گرفتن در چهارچوب‌های عادی زندگی تن نمی‌داد.

زندگی پر فراز و نشیبی داشت و همچنین از خانواده‌ای بود که عدم تعادل روانی از ویژگی‌های موروثی‌شان بود. در دوران جنگ جهانی توسط نیروهای آلمانی دستگیر شد. در زمان شکست آلمان در جنگ او در شهر درسدن اسیر بود که به دلیل بمباران متفقین، از کشته‌های آلمانی پشته درست شده بود. او در سلاخ‌خانه‌ی گاوها پناه گرفته بود! خوش شانس بود که در اثر بمباران جان خود را از دست نداد. جمع آوری بیش از صد هزار جنازه در سطح شهر ناممکن بود، به همین خاطر تصمیم گرفته شد با شعله پخش کن سوزانده شوند و کورت ونه گات یکی از کسانی بود که مدتی به این کار مشغول بود. این ماجرا دستمایه معروف ترین اثرش سلا‌خانه شماره پنج شد.

تربیت اصولی [Basic training] ونه گات

با چنین پیشینه و تجربیاتی دور از انتظار نبود که وقتی کورت ونه‌گات دست به قلم شد. داستانهایی خاص، تاثیرگذار و متفاوت به ویژه از منظر درونمایه و شکل بیان آن نوشت که اغلب خلاف جریان متعارف قرار گرفت. با این وصف شاید انتخاب اثری از این نویسنده در مجموعه پانورامای نشر ققنوس نوعی نقض غرض جلوه کند؛ مجموعه ای که قرار است متناسب با ضرب آهنگ زندگی امروز و فراغت‌های کوتاهی که هریک از ما در لابه‌لای برنامه روزانه خود (در تاکسی، مترو، اتاقهای انتظار و...) بدست می‌آوریم، تدارک دیده شده است. کتابهایی در قطع مناسب، خوش دست و با حجم کم (نزدیک به صد صفحه) و بهای ارزان که بتوان آنها را در فراغت‌های کوتاه مطالعه کرد. بدیهی است برای این منظور کتابهای خوش خوان و برخوردار از جذابیت مضمونی تناسب بیشتری با اهدافی دارند که مجموعه پانوراما دنبال می‌کند تا آثار تجربی یا متفاوتی که به دلیل مضامین و فرم های پیچیده شان دشوار خوان محسوب می شوند. اما نکته اینجاست که «تربیت اصولی» [Basic training] اثری کوتاه و متفاوت با آثار دیگر ونه‌گات بحساب می آید و می‌توان آن را اثری رئال و داستانگو دانست که به شکلی ساده و سر راست روایت می‌شود.

این رمان کوتاه که در اواخر دهه چهل نوشته شده، در زمان حیات او به چاپ نرسید. ظاهرا ماجرا از این قرار بود که ونه گات در زمان نگارش آن به عنوان مدیر روابط عمومی شرکت جنرال الکتریک کار می‌کرد و به دلایل شغلی ترجیح می‌داد برخی آثارش را به نام خود منتشر نکند. به این ترتیب «تربیت اصولی» با نام مستعارِ مارک هاروی برای ناشر فرستاده شده بود. داستان درونمایه‌ای تلخ و ناامید کننده دارد و در انتقاد با اقتدارگرایی محافظه‌کارانه و همراه پرداختی کنایی درباره‌ی پاره ای ارزش‌های حاکم بر زندگی امریکایی آن دوران نوشته شده است. از این جنبه ها به نوعی یادآور ناطوردشت شاهکار سالینجر است. این رمان پرسروصدا و تاثیر گذار چندسال پیش از نوشته شدن تربیت اصولی به بازار آمده بود و به نظر می رسد ونه‌گات لااقل در این اثر از سالینجر تاثیر پذیرفته است.

هیلی برندون شخصیت اصلی داستان پسری نوجوان (16 ساله) است، او برای زندگی به مزرعه برادر مادر خوانده‌اش می‌رود. مردی سخت گیر اما خوش‌قلب که اصرار دارد دیگران ژنرال صدایش کنند. هیلی که رویای تحصیل رشته موسیقی دارد، مدتی را در کنار اعضای خانواده (سه دختر ژنرال) و کارگران مزرعه زندگی کند. او که در حال گذر دوره نوجوانی به جوانی است، ابتدا در این بین خود را تنها احساس می‌کند، اما با شکل گرفتن ارتباط با اطرافیانش، اگر چه از احساس بی پناهی و ناراحتی‌اش کاسته شده اما در برابر نظم غیر قابل تحمل محیط تازه زندگی‌اش واکنش نشان می دهد. ژنرال اصول خاص خود را دارد و نظام تشویق و تنبیه خاصی در محیط تحت سیطره‌اش جاری ساخته که رفته رفته موجب تقابل هیلی با اطرافیانش می‌شود که این مسئله ماجراهای اصلی این رمان کوتاه اما جذاب را تشکیل می دهد.

هیلی برندون همانند هولدن کالفیلد در ناطور دشت، در سن حساسی قرار دارد، در حال قدم گذاردن به دنیای آدم بزرگهایی ست که میانه چندانی با قواعد و قوانین حاکم بر دنیای آنها ندارد. به همین خاطر نگاهش به پیرامون خود، تمسخرآمیز و سیاه است. و به این ترتیب ونه‌گات رمانی کوتاه، اما پرماجرا و جذاب می‌آفریند که خواننده را تا پایان ماجرا با قدرت دنبال خود می‌کشد.این همان ویژگی است که از آن گزینه‌ای مناسب برای انتشار در مجموعه پانوراما می‌سازد. نکته جالب آخر اینکه ونه‌گات خود صاحب سه فرزند بود و بعد از مرگ خواهر و شوهر خواهرش، سرپرستی پسر آنها را برعهده گرفته بود. با این حساب او در این داستان نیز از زندگی واقعی‌اش ایده‌های زیادی گرته بود. خود او نیز سربازی بازگشته از جنگ بود، اما به نظر در زندگی واقعی با شخصیت ژنرال پر ادعای رمان تفاوت‌های اساسی داشت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...