دختر هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه) پس از انتشار آلبوم مشترک همایون شجریان و علیرضا قربانی که شاعر یکی از شعرهاش، این شاعر معرفی شده، نوشت: «این شعر از سایه نیست!»

به گزارش ایسنا، یلدا ابتهاج با بازنشر متن قطعه «افسوس» از آلبوم «افسانه چشم‌هایت» همایون شجریان و علیرضا قربانی که به تازگی منتشر و شاعر آن قطعه ابتهاج معرفی شده است، در صفحه شخصی‌اش نوشت: باز هم بی‌دقتی! در جایی که کتاب شعر شاعر موجود است چرا این همه بی‌دقتی، نمی‌دانم. این شعر از سایه نیست! دو بیت آن هم از فریدون مشیری است. ظاهرا در عصر ما اینترنت محل و امکان خوبی‌ است برای به‌دست آوردن اطلاعات، اما یقینا خیلی از این اطلاعات درست نیست و کنترلی هم بر این امر نیست. دوستان عزیز در مورد سایه باید گفت او کم‌شعرترین شاعر دوران ماست و تنها سه کتاب از او موجود است:
١- سیاه‌مشق (اشعار کلاسیک)
٢- تاسیان(شعر نو)
٣- بانگ نی (منظومه مثنوی)

اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...