دختر یتیمی است که مزرعه مادری را ترک می‌کند تا نزد خاله‌اش، که سابقاً دختری جوان و شاد بود و حالا متأهل است، برود. زن و شوهر در محلی بایر و متروک و کاملاً پرت افتاده زندگی می‌کنند، زیرا کامیونهای حمل بار دیگر جلو «مهمانخانه جامائیکا» توفق نمی‌کنند... میان برادر کوچک شوهرخاله‌ که مری دلباخته او شده است، و کشیش زالی که گهگاه دختر جوان او را بر سر راه می‌بیند چه ارتباطی وجود دارد؟

مهمانخانه جامائیکا [Jamaica Inn] دافنه دو موریه
مهمانخانه جامائیکا
[Jamaica Inn]. اثری از دافنه دو موریه (1) (1907-1989)، بانوی رمان‌نویس انگلیسی، که در 1936 منتشر شد. مری (2) دختر یتیمی است که مزرعه مادری را ترک می‌کند تا نزد خاله‌اش، که سابقاً دختری جوان و شاد بود و حالا متأهل است، برود. زن و شوهر در محلی بایر و متروک و کاملاً پرت افتاده زندگی می‌کنند، زیرا کامیونهای حمل بار دیگر جلو «مهمانخانه جامائیکا» توفق نمی‌کنند. مری متوجه می‌شود که شوهرخاله‌اش مردی دائم‌الخمر، خشن و تندخوست و با دیدن خاله‌اش که به خاطر وحشت نیمه دیوانه شده است، خشمش برانگیخته می‌شود. ولی صاحب مهمانخانه دست‌اندرکار چه تجارت پلیدی است؟ مری چنان برای رها ساختن خاله‌اش از چنگال آن مرد بی‌تاب است که خود را ناگزیر از کشف حقیقت می‌بیند. افسوس که مسئله فقط به قاچاق محدود نمی‌شود. ملاقات‌کنندگان مرموزی که شبانه برای می‌گساری می‌آیند از جنایت نیز ابایی ندارند. صحت این امر در یک شب دلگیر کریسمس بر دختر جوان ثابت می‌شود: شوهرخاله‌اش رهبری گروهی دزد را برعهده دارد که موجب غرق شدن کشتیها می‌شود.

ولی میان جِم (3)، برادر کوچک شوهرخاله‌اش که مری دلباخته او شده است، و کشیش زالی که گهگاه دختر جوان او را بر سر راه می‌بیند چه ارتباطی وجود دارد؟ کشف واقعیت مری را به خطر می‌اندازد، ولی مکافات درست در همان لحظه بر سر آن آدمهای رذل فرود می‌آید و مری می‌تواند با کسی که دوستش دارد و جانش را نجات داده است بگریزد. در این رمان، که با موفقیت چشمگیری مواجه شد، سبکی بسیار جذاب با درکی ناب از حال و هوا و توصیفات داستان، درهم می‌آمیزد.

نازیلا خلخالی. فرهنگ آثار. سروش

1.Daphne du Maurier 2.Mary 3.Jem

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...