"اسکار وایلد" - نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی نام‌دار ایرلندی - به‌عنوان بزرگ‌ترین بذله‌گوی بریتانیا انتخاب شد.

وایلد در نظرسنجی انجام‌شده از سه‌هزار دوست‌دار طنز و کمدی، 20درصد از آرا را کسب کرد و بالاتر از "اسپایک میلیگان" - کمدین معروف - قرار گرفت، که بر روی سنگ قبرش این نوشته به‌چشم می‌خورد: «من به شما گفته بودم بیمارم».

در این فهرست، "وینستون چرچیل" - سیاستمدار انگلیسی - به‌دلیل اظهارات تحقیرآمیز معروفش در رتبه‌ی پنجم قرار گرفته است.

"نوئل کوارد" - نمایش‌نامه‌نویس - هم در رتبه‌ی هفتم ایستاده است. او زمانی درباره‌ی شوخ‌طبعی گفته بود: «بذله‌گویی مانند خاویار گران‌بهاست. هرگز آن را مثل مربای پرتقال پخش نکنید.»

به گزارش ایسنا به نقل از رویترز، همچنین "مارگارت تاچر" - نخست‌وزیر انگلیس در سال‌های گذشته - که بیش‌تر برای شخصیت قاطعش معروف است تا برای گفته‌های طنزآمیز، بالاترین رتبه را در میان زنان انتخاب‌شده کسب کرد و در رتبه‌ی دوازدهم ایستاد.

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...