«ملکوت»، «جبروت»، مسخ و باقی قضایا

بعد از آن که کتاب تازه چاپ شده‌ی «جبروت» نوشته‌ی علیرضا جوانمرد را خواندم بلافاصله ذهنم معطوف به درسی شد که داوطلبانه در آن ثبت نام کردم با موضوع کافکا و پروژه‌ای که برای آن درس تحویل دادم تحت عنوان تطبیق مسخ کافکا با «ملکوت» بهرام صادقی1. «جبروت» کتابی است که نه تنها در پشت‌نوشت جلد کتاب به صراحت آن را کتابی در گفتگو با «ملکوت» بهرام صادقی دانسته است بلکه از طرح جلد کتاب با گنجاندن طرح جلد مشهور «ملکوت» و همچنین کلاه بوف شکلی که یادآور هدایت است گفت وگوی خود را با صادقی و هدایت آغاز کرده.2

خلاصه رمان جبروت علیرضا جوانمرد

اما «جبروت». کتابی که نشر ثالث آن را به تازگی منتشر کرده است. به گمانم نویسنده‌ی اثر، وسوسه‌ای مشابه با آن چه جیمز جویس در پیشانی کتاب یولیس نوشته داشته است: «آنقدر معما و سخنان پیچیده در این اثر آورده‌ام که فرهیختگان باید قرن‌ها آن را مطالعه و درباره‌ی‌ آن بحث کنند تا منظورم را دریابند و این تنها راه جاودانگی است.» اینجا نمی‌خواهم قضاوت کنم که این ایده‌ی او کارا بوده است یا نه. اما از این دریای عناوین و مطالب موجود در کتاب، به علاقه‌ی شخصی خودم، یعنی گفتگوی این اثر با صادقی و کافکا می‌پردازم.

درباره‌ی شروع و حتا رابطه ساختاری «ملکوت» صادقی با مسخ کافکا کم صحبت نشده.3 بعضی آن را دو نگاه مشابه و حتا صادقی را متاثر از کافکا دانسته‌اند. از این حیث که در هر دو رمان با مساله فروپاشی انسان و تهی شدن انسان از هر آنچه انسانیت نامیده می‌شود دست و پنجه نرم می‌کنند. اما شاید من ترجیح بدهم جمله‌ی محبوبه موسوی را عینا در این نوشتار تکرار کنم که در یادداشتی تحت عنوان «تباهی در هفت روز: «ملکوت»ِ بهرام صادقی» آورده است: «درمی‌یابیم که مساله «ملکوت»، درد خلقت یا همان کهن الگوی افسانه خلقت است بدون اینکه هیچ اشاره‌ای به ساختارهای پیچیده‌‌ای کند که بشر امروزی در آن درگیر است و مثلا در نمونه‌هایی مثل مسخ و محاکمه کافکا شاهد آن هستیم.» به نظر من فهم دقیقی است که نشان می‌دهد ذهنیت «ملکوت»، کافکایی نیست. کافکا نگاهی به انسان مسخ شده در روزمرگی و بوروکراسی دارد که بیشتر در چهره‌ی انسان معاصر بروز کرده و او را مسخ کرده است. اما نگرانی «ملکوت» نه تنها صراحتا ربطی به دلشوره‌های انسان معاصر ندارد، بلکه با رویکردی اساطیری، تمام تلاشش را هم می‌کند که گفت‌وگوی خود را با کتب مقدس مثل قران و انجیل4 برجسته سازد. حتا دکتر حاتم، شخصیت محوری رمان «ملکوت»، در یکی از دیالوگ‌های خود می‌گوید مشغول خواندن کتاب یکلیا و تنهایی‌های اوست. کتابی که نویسنده‌اش، تقی مدرسی، از قضا دوست نویسنده‌ی «ملکوت» است و آن داستان هم تکیه بر داستانی ازلی-ابدی است که درباره انسان، در کلیت و سرشت اوست بی‌آنکه تصوری مشابه کافکا داشته باشد که تمرکزش بر بیماری انسان معاصر است و نه اینکه معتقد باشد سرشتی ازلی-ابدی انسان را محکوم و ممسوخ کرده باشد. مسخ گرگور سامسا نه نشانه‌ی تقدیری ازلی، بلکه آشکارشدن وضعیت واقعی او در جهان مدرن است: انسانی که پیش از دگرگونی جسمانی نیز در نظم کار، بدهی، خانواده و انضباط اداری از انسانیت خود تهی شده بود. این همان دغدغه‌ی من در کلاس درسی بود که در آن شرکت کرده بودم. اما «جبروت» در این میانه چه می‌گوید؟

«جبروت» در جای جای خود اشاره به قدرتی سلطه‌گر دارد که گویا نماد آن را آمریکا می‌شناسد. آمریکا البته نه به عنوان یک کشور. بلکه به عنوان نماد «خواست و اراده فراگیری» است که می‌خواهد حاکم بر «ملکوت» جهان باشد و قواعد جهان را تعریف کند. چیزی خارج از کنترل و اراده‌ی او نباشد. از زیبایی‌شناسی هنری تا حتا مفهوم عبادت و قوانین فیزیکی منقاد و مطیع او باشد. اما با همه‌ی اینها طبعی سکولار دارد و اصیل‌ترین اصل خود را آزادی دانسته است. گویا «جبروت» ناشی از سنتز (یا التقاطی؟) ایده های چندین فیلسوف مهم معاصر است: مارتین هایدگر که تکنولوژی را ( و ماشین را) روح زمانه می‌داند که سعی در تسخیر کلی جهان دارد و قصد دارد همه چیز را قابل محاسبه کند. اریک فوگلین که معتقد است ایدئولوژی‌های مدرن سعی دارند رستگاری نهایی را در دنیای تحت ایده‌ی خود محقق سازند. کارل اشمیت که بیان کرده مدرنیته‌ی سکولار، برخلاف تصور خود، از ساختارهای الاهیاتی رها نشده است. دولت مدرن یا نظم سیاسی مدرن ممکن است خدا را کنار بگذارد، اما نقش خدایی را به خود منتقل کرده و خود جانشین خدای مطلق شده است. در نگاه این رمان و همنوا با این اندیشه ها، ژان بودیار هم حضوری پررنگ دارد زیرا از منظر او، آمریکا صرفاً یک کشور نیست، بلکه شکل افراطی و تحقق‌یافته‌ی منطق مدرنیته است؛ جهانی که در آن تصویر، نشانه، تکنولوژی و مصرف چنان قدرتی یافته‌اند که مرز میان واقعیت و بازنمایی کم‌رنگ می‌شود. سرزمینی است که گذشته و سنت تاریخی در آن جای خود را به آینده، حرکت و امکان های بی‌پایان داده‌اند؛ جایی که انسان دائماً خود را بازمی‌سازد و آزادی را بیشتر به صورت انتخاب، مصرف 5 می‌کند. اما همین آزادی و پویایی، از نظر بودریار، می‌تواند به نوعی فراواقعیت منجر شود؛ نظامی که نه با اجبار مستقیم، بلکه با تولید مدل‌ها، تصاویر و سبک‌های زندگی، تعریف می‌کند چه چیزی واقعی، زیبا، موفق و مطلوب است.

قدرت در این معنا فقط سیاسی یا نظامی نیست، بلکه توانایی ساختن تصوری از جهان است که دیگران نیز جهان خود را با آن می‌سنجند، گویا این قدرت هژمونی خود را از ساخت جهانی هژمونیک و مقدس که خود پرچمدار آن است به دست می‌آورد. «جبروت» ا همآوا با همه‌ی نظریات پیش‌گفته است، گامی دیگر مشابه نگاه نقاد هایدگر به جهان ماشینی شده می‌نهد: آن‌ها که آینده‌ی جهان را می‌سازند خود را مقهور مرگ می‌بینند و از سلطه‌ی مرگ بر جهانی که ساخته‌اند هراسانند. گویا آمریکا با تعریف فوق و نه به عنوان یک کشور، در این مسابقه توانسته است همه چیز را منقاد خود کند: هنر را، مفهوم زیبایی را، مفهوم انسان را، مفهوم فلسفه را، مفهوم طبیعت را، مفهوم نیایش و دین را. اما گویی چیزی هست که فراچنگ او نمی‌آید: مرگ. گویا مرگ بر انتهای جهان او ایستاده است و پوزخند می‌زند. این پوزخند در سراسر متن و طنز سیاهش جاری است. حالا «جبروت» تلاش می‌کند تنها بازگو کننده‌ی نظریات پیش‌گفته نباشد. «جبروت» به مساله‌ی رستاخیز و حیات پس از مرگ هم می‌اندیشد. اگر حتا این نظام هژمون بتواند سرشت و سرنوشت مرگ را نیز در اختیار بگیرد و جهان مسلط بتواند تصویری بسازد که مرگ را هم در اختیار خود گرفته است و بر مرگ هم افسار بزند، آیا چیزی هراسناک‌تر و هولناک‌تر از زندگی پایان‌ناپذیر به این صورت خواهد بود؟ چیزی که بارها در متن «جبروت» به عنوان عذابی الیم تصریحا بیان می‌شود: «این قصه هیچگاه تمام نمی‌شود.» و قهرمان داستان، معلق بر فراز صحنه‌ای ابدی ایستاده است ناظر بر همسرش که در حال عشرت‌رانی عذاب‌آور جنسی با مارها و عقرب‌هاست.

آخرین تیر ترکش «جبروت» نیز رستاخیز است. در «جبروت»، رستاخیز عبارت است از چیزی که آن‌چه را مرده باز زنده و به گونه‌ی دیگری حیات می‌دهد. در این صورت اگر همه چیز هم مطیع و تحت سلطه هژمون قرار گیرد و حتا مرگ نیز در برابر هژمون سپر اندازد، اگر به ناگاه تمام قواعد بازی دیگرگون گردد و رستاخیزی صورت گیرد، هر آن چه وقتی با هر شکلی تحت سلطه‌ی سلطان دوران قرار گرفته، همگی از سلطنت او خارج می‌شوند. رستاخیز در این نگاه، انقلاب در قواعد متعارف است و اگر قواعد متعارف به کلی دیگرگون شود، هر چه از این قواعد با کمک همین قواعد در چنگ آمده باشد به آنی از سلطه آزاد می‌شوند.

طرح کلی رمان «جبروت» در خوانش من همین است: قهرمان داستان، قهرمان مخنث و همیشه بازنده‌ای است به نام قهرمان یوسفی که به طمع لقمه‌ی کوچکی مورد سواستفاده رییس خود است. اما نهایتا آمریکا ( قدرت هژمونیک) او را با دیگری اشتباه می‌گیرد و او را می‌دزدد تا سر از راز او دربیاورد. این قدرت هژمون گمان کرده قهرمان یوسفی همان م.ل. مقطوع الاعضای رمان «ملکوت» است که به وسیله‌ی معجزه‌ای که نمایندگان قدرت هژمون، آن را نوعی تکنولوژی ارزیابی کرده‌اند دست و پا درآورده و به هیات آدمی سالم، به زندگی بازگشته. در گیر و دار این داستان‌ها متوجه می‌شویم که نمایندگان این قدرت، علاوه بر هراس از این معجزه که در نگاه ایشان تکنولوژی رویش و رستاخیز نام دارد، در تلاشند به نوعی تکنولوژی انجماد دست پیدا کنند تا بتوانند سرشت مرگ را نیز در اختیار خود بگیرند. البته که در خوانش من، قهرمان یوسفی، همان قهرمان ناکام و وامانده‌ی داستان روشنفکری ایرانی از هدایت تاکنون است.

اینجا «جبروت» گویا پلی پیدا می‌کند و پاسخی است به سوال مدرسه‌ای من فارغ از اینکه جوابش را بپسندم یا نه. «جبروت» معتقد است که مسخ جهان معاصر کافکایی را به جهان ازلی-ابدی «ملکوت» پیوند بزند. «جبروت» معتقد است ماشین آمریکایی ( ماشین زیبا و راحتی که بوروکراسی امروز را نمایندگی می‌کند) و آقای مرد/دکتر خاتم چنگیزیان/ دکتر حاتم(که همگی یک نفر و نمایندگان جهان هژمون هستند) با یکدیگر تفاوت معناداری ندارند و همگی در خدمت فراموشخانه‌ای هستند تا مرگ و رستاخیز را به تاریکخانه‌ی نسیان بسپارند. بدین صورت مسخ بوروکراتیک کافکایی با پیروزی ازلی شر و نیستی در «ملکوت» صادقی، دو روی یک سکه هستند نه دو نگاه متفاوت. اگر کافکا با نگاهی مدرن به جهان مدرن معترض است و به محاکمه‌ی انسان بی‌گناهی که بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل زیست در زمانه‌ی معاصر در دامی بی‌ دلیل افتاده ( و خودش هم نمی‌داند چرا و به چه گناه باید محاکمه شود) ، صادقی نیز با خنده‌ای تلخ که از گریه غم‌انگیزتر است مرثیه‌ای کمیک بر پیروزی ازلی شر و نیستی سروده است. از یک منظر، آبشخور این دو غمنامه کاملا مجزاست چنان که در یادداشت خانم موسوی به صراحت به آن اشاره شده. صادقی مرکز توجهش پیچیدگی‌های دنیای امروز نیست و کافکا مرکز توجهش همین جاست. اما در نگاه «جبروت»، چه نگاه معاصر کافکایی و چه نگاه ازلی صادقی، هر دو بر انسانی مخنث گریانند که مرگ، پایانی عبث برای او به همراه می‌آورد. زمانی که مرگ عبث باشد تمامی بوروکراسی‌های مدرن که تلاشی برای رفاه وآسایش است خود مایه‌ی فروپاشی و تهی‌سازی انسان می‌شود. از نگاه «جبروت»، چه دکتر حاتم مرگ‌فروشِ همیشه‌پیروزی که قریه به قریه، انسان را با وسوسه‌ی جوانی ابدی و افزایش میل و قوت و لذات جنسی به کام انهدامی خفت‌بار ارزانی می‌کند و چه انسان معاصری که در لابلای بوروکراسی مدرن خفیف و به یک حشره‌ی ناساز تبدیل شده‌، همگی محصول یک نگاهند: مرگ را پایانی عبث بر خلقتی عبث انگاشتن.6

وحدتی که «جبروت» بین «ملکوت» و جهان کافکایی پیشنهاد می‌کند نه از سر ساده‌انگاری است که تفاوت نگاه اساطیری-ازلی صادقی با نگاه مدرن کافکا را نادیده بگیرد و نه نگاهی سطحی که تشابه فرمی7 سطر اول هر دو رمان را نشان از تاثیر و تاثر فرمی یا محتوایی نویسنده ایرانی از اروپایی بیانگارد.

«جبروت» در نگاه من، رمانی است که پشت‌نویس آن صادقانه نوشته شده. رمان «جبروت»، “جهان داستانی را پیش روی مخاطبش می‌گشاید که آنقدر لایه لایه و سرشار از ارجاع‌ها به متون و رشته‌ های فکری مختلف است که گویی یک رمان جویسی به زبان فارسی را باید رمزگشایی کنیم.از ارجاع به قانون دوم ترمودینامیک تا روابط قدرت در دنیای سرمایه‌ داری مدرن تا تابلوهای نقاشی معروف، همگی به نحوی شگفت‌ انگیز در این جهان داستانی با هم به‌ سوی مرگ و فراتر از مرگ اشاره می‌ کنند.اما «جبروت» هم‌ زمان، در بستر تاریخ ادبیات داستانی فارسی، بی‌ درنگ عنوان شاهکار بهرام صادقی، «ملکوت» را به یاد می‌ آورد.و اتفاقا «جبروت»، در کلیت و هر برگش، گفت و گویی عمیق، فرارونده و تمام ناشدنی با «ملکوت» صادقی، دیگر داستان‌ های او و البته بوف کور هدایت است.«جبروت» شاید امتدادی از جهان شخصیت‌ های منقطع و سرگشتۀ «ملکوت» صادقی باشد،یا شاید جهانی بر فراز آن. هرچه هست، یک جهان داستانی نو، شگفتی‌ انگیز و فلسفی را به صحنۀ ادبیات داستانی فارسی معرفی می‌ کند.”«جبروت» را باید خواند و به آن اندیشید. فارغ از همراهی یا مخالفت با آن.

...

1. درس تخصصی در زمینه ادبیات تطبیقی با عنوان «ادبیات در محاکمه: کافکا در پاریس» در ترم پاییز سال تحصیلی ۲۰۲۵ در دانشگاه هاروارد ارائه شد. این واحد را پروفسور جان تی. همیلتون (John T. Hamilton)، استاد ادبیات آلمانی و تطبیقی هاروارد تدریس می‌کرد.

2. البته که طرح گشنیزی مختص «ملکوت» و سنگر و قمقمه های خالی از بهرام صادقی نیست و مجموعه کتاب‌های داستانی مختلفی از نشر زمان با این طرح جلد چاپ و منتشر شده.

3. نک. آذر حمیدی تهرانی و طیبه صابری، «مقایسۀ شیوۀ پردازش شخصیت در دو اثر “«ملکوت»” و “مسخ”»، پژوهش‌های ادبی و بلاغی، سال ۳، ش. ۱، پیاپی ۹، زمستان ۱۳۹۳، ۱۰۰–۱۰۱؛ سمیه صادقیان و اسحاق طغیانی، «نگاهی به شگردهای و تفاوت‌های آن در دو داستان “«ملکوت»” و “مسخ”»، پژوهش ادبیات معاصر جهان، دوره ۲۱، ش. ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ۲۸۹–۳۱۴، به‌ویژه ۳۰۹–۳۱۰؛ شیما بهره‌مند، «نوبت تنعم تن رسید: «ملکوت» بهرام صادقی به روایت احمد غلامی و لیلی گلستان»، شرق، ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ۶.

4. پیشانی نوشت فصولی با آیات قران و انجیل و پایان بخشی فصلی با آیه‌ای از قرآن.

5. از نظر بودریار، مصرف فقط خریدن کالاها نیست، بلکه مصرف کردنِ معناها و نشانه‌هاست. در جامعه مدرن انسان‌ها نه فقط اشیا، بلکه تصویری از خود و جایگاه اجتماعی‌شان را مصرف می‌کنند؛ به همین دلیل حتی مفاهیمی مانند آزادی نیز می‌توانند به موضوع مصرف تبدیل شوند. آزادی در این وضعیت دیگر صرفاً به معنای رهایی از سلطه، مشارکت سیاسی یا توانایی اندیشیدن مستقل نیست، بلکه به صورت مجموعه‌ای از انتخاب‌ها و سبک‌های زندگی تجربه می‌شود: انتخاب لباس، شغل، سرگرمی، بدن، هویت شخصی یا کالاهایی که فرد با آنها خود را تعریف می‌کند. از دید بودریار، نظام مصرفی با تبدیل آزادی به یک نشانه، به فرد احساس آزاد بودن می‌دهد، اما هم‌زمان چارچوبی از پیش‌ساخته از خواسته‌ها و انتخاب‌ها را نیز به او عرضه می‌کند؛ یعنی فرد آزادی را نه فقط زندگی می‌کند، بلکه آن را به‌عنوان تصویری از «آزاد بودن» مصرف می‌کند. در این معنا، قدرت مدرن کمتر از طریق اجبار مستقیم عمل می‌کند و بیشتر از طریق تولید آرزوها، تصاویر و تعریف‌هایی از زندگی مطلوب، واقعیت اجتماعی را شکل می‌دهد.

6. جوانمرد نویسنده «جبروت» در مصاحبه ای با دفتر طنز گفته است: ...من اصلا از هدایت بدم نمی‌آید با اینکه با نگاه‌ او مشکل دارم. بلکه معتقدم هدایت و بعدتر کسانی مانند بهرام صادقی بسیار آدم‌های تیزهوشی هستند. خیلی خوب این را می‌فهمند که اگر ما دچار بی‌معنایی و زیستن عبث هستیم باید خودکشی کرد و زندگی به این زار و زحمتش نمی‌ارزد و در نهایت هم خودکشی می‌کنند. اینها به چیزی که در ذهن داشتند ایمان داشتند که خودکشی کردند و این ایمان برای من بسیار ستودنی است. همین ایمان آنهاست که باعث هنر نابشان شده.

7. در سطر اول مسخ، گریگور سامسا به حشره تبدیل می‌شود و در سطر اول «ملکوت»، جن در بدن آقای مودت حلول می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...