از «حقیقت، کل است» تا منطق هگل | اعتماد


ترجمه بخش منطق از کتاب چارلز تیلور [Charles Taylor] دارای زمینه‌هایی تاریخی و فلسفی است که بدون توجه به آنها لزوم ورود به متن را روشن نمی‌سازد. در مواجهه‌ با فلسفه هگل دو ویژگی عمده بیش از هر چیز خود را آشکار می‌کنند. هگل فیلسوف نظام است و نظام یعنی کل. در فلسفه هگل چیزی از نظام بیرون نمی‌ماند تا جایی که برخی به طعن گفته‌اند همین خودکار در دست من هم از نظام هگل استنتاج خواهد شد. اینکه می‌گوییم نظام، کل است معنای آن این است که خود فلسفه هگل را هم نمی‌توان بدون توجه به همه مفردات آن خواند.

Charles Taylor Hegel, 1975

تز و آنتی و سنتز، دیالکتیک، فلسفه نظرورزانه یا دانش متعالیه (spekulative)، ارتفاع یا حل و رفع (Aufhebung)، فلسفه تاریخ و تاریخ فلسفه و هر آنچه از هگل گفته می‌شود، به ‌طور مجزا نمی‌تواند هگل باشد. هگل می‌گوید: «حقیقت، کل است و کل چیزی نیست مگر ذاتی که از رهگذر تکامل خویش به کمال می‌رسد.»

از این‌رو کل، صرف شناخت اجزا شناخته نمی‌شود. چیزی شبیه دور هرمنوتیکی که تا زمانی که اجزا را در تمامیت‌شان مدنظر قرار ندهیم معنای محصلی را به دست نمی‌دهند. اگر حقیقت کل است، منطق نیز نه یکی از اجزای نظام، بلکه بیان حرکت درونی همین کل است و از همین رو تیلور، برخلاف بسیاری از مفسران که از پدیدارشناسی روح یا فلسفه حق آغاز می‌کنند، منطق را شالوده دستگاه هگل می‌داند. بدون توجه به دقایق منطق و استدلالات هگل در گذار از هر مرحله، تمامی نظام فرو می‌ریزد و بی‌معنا می‌نماید. در نتیجه آموزش هگل برای هر که بخواهد او را شرح کند و در یک دوره آموزش دهد اگر غیرممکن نباشد، امری صعب و دشوار است. همچنان‌که دادن شرحی پیش‌گفتاری از هگل حتا برای خودِ او غیرممکن می‌نماید. در مقدمه کتاب «پدیدارشناسی روح» هگل به جای گزارشی از آنچه می‌خواهد در کتاب انجام دهد، به خودِ پیشگفتارنویسی می‌پردازد. در وضعیتی که هیچ چیز از نظام خارج نیست، چطور می‌توان پیشگفتاری نوشت که از بیرون به این کل بنگرد و همچنان خارج از نظام باشد؟

اوجِ این پیشگفتار نیز به آنجا می‌رسد که هگل می‌نویسد: «از نظر من -که البته تنها از طریق عرضه خودِ نظام فلسفی می‌تواند موجه شود- نکته اساسی آن است که حقیقت نه فقط به منزله‌ جوهر، بلکه به همان اندازه به منزله‌ سوژه فهمیده و بیان شود.» درنتیجه امتناع پیشگفتارنویسی بر فلسفه او برای خودِ هگل در بیان برخی رئوس کارش ناشی از آن می‌شود که اگر بخواهد شرح دهد که چه می‌کند باید کل نظام را در تمامیت آن بازنمایاند. از همین‌جاست که وارد ویژگی دوم اندیشه هگل می‌شویم: دشواری متن. هگل فیلسوفی دشوارنویس است. هم در مفردات و مفاهیم و هم در نحوه ارایه و استخدام این مفاهیم و گرامری که او به‌کار می‌گیرد. پس از آنجا که تمام فلسفه هگل نیز از طریق مفاهیم و گذار آنها به ایده مطلق خود را نمایان می‌سازد، می‌بایست مفهومِ مفهوم (Begriff) در شرح نظام آشکار شود. از همین‌جاست که نیاز به شارحانی معتبر برای ورود به فلسفه هگل ضروری می‌نماید. هگل دشوار می‌نوشت چون احتمالا برای ارایه نظام یا باید مفهوم می‌ساخت یا مفاهیم را در معنایی که مدنظر خودش بود به کار می‌گرفت. پس اینکه چه مفهومی در چه جایگاهی چه معنایی دارد نیاز به اشرافی جامع بر آثار و زمینه‌های فکری و زمانه هگل دارد.

ازسوی دیگر همچنان که هگل تاریخ را به میدان اصلی فلسفه‌ورزی خود و شناسایی فلسفه از طریق روح تاریخی ملت‌ها تبدیل نمود، خوانش‌‌های خود هگل در هر ملتی نیز از این میدان بری نماند و از فردای چاپ «پدیدارشناسی روح» تفسیرهایی بس متعارض و گاه در دو سوی مختلف طیف شروع به بروز نمودند. روزنکرانتس و میشله تنها دو مفسر همزمان با هگل و از شاگردان بلافصل او بودند که پس از مرگ او دست به نگارش شرح و تفسیرهایی مستقل بر هگل زدند. البته که شاگردان دیگر هگل مثل گانس، هوتو، مارهاینکه و هنینگ نقش موثرتری در تدوین آثاری که امروز مشهور شده‌اند، داشته‌اند. با این حال سرنوشت فلسفه هگل پیوندی بس ناگسستنی با معروف‌ترین، پرطرفداران‌ترین و شاید پرمناقشه‌ترین فیلسوف همه ادوار یعنی کارل مارکس خورد. در طرف مقابل نیز وجهه‌های سیاسی فلسفه او طرفدارانی راست‌گرا در تخالف کامل با خوانش‌های مارکسیستی قرار گرفت. این سرنوشت پرمناقشه و گاه شوم، راهی در پیش نهاد که دیگر امکان خواندن متون هگل بدون توجه و موضع‌گیری در قبال این تفسیرها نبود، از همین رو است که سرنوشت هگل در آلمان، فرانسه، انگلستان و حتا ایران مورد توجه محققان قرار گرفت (برای مطالعه در مورد ورود جالب هگل به فرانسه از طریق الکساندر کوژو و کلاس‌های او که بسیاری از فیلسوفان بعدی فرانسوی تحت‌تاثیر آن بودند می‌توان به شرح خوب پیر بورژوا مراجعه نمود).

نگارنده پیش‌تر در معرفی کتاب «دانش منطق» هگل، از ضرورت بازگشت به هگل در فضای فرهنگی ایران گفت و توجهی که محققان و فلسفه‌ورزان جوان در معرفی و ترجمه مستقیم و غیرمستقیم آثار او به فارسی نمودند. انگلستان نیز از این دایره بری نماند. در انتهای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ایدئالیسم هگلی توجهات فراوانی در دانشگاهیان آنگلوساکسون برانگیخت. ظهور راسل و مور و از پس ایشان ویتگنشتاین خوانش‌های هگل را به محاق برد. درواقع استیلای فلسفه تحلیلی در انگلستان و پراگماتیسم امریکایی جایی برای متون ثقیل و متافیزیکی هگل باقی نمی‌گذاشت. همچنین نقد پوپر در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» از هگل و معرفی او به عنوان فیلسوفی که اندیشه‌ای توتالیتر و ضد آزادی دارد در این به محاق رفتن موثر بود. در نتیجه مطالعات جدید هگلی برای پنج دهه به تعویق افتاد تا اینکه در سال ۱۹۷۵ چارلز تیلور فیلسوف کانادایی کتاب مفصل خود را در شرح فلسفه هگل نوشت. این کتاب و در پی آن شرح پیپین از ایدئالیسم هگلی، راه را برای تفسیرها و ترجمه‌های متعدد در کشورهای انگلیسی‌زبان از هگل فراهم ساخت. با وجود نقدهای فراوانی که به کتاب تیلور وارد ساخته‌اند ازجمله نگاه بسیار متافیزیکی او به هگل، هنوز متن او به عنوان متنی قابل ارجاع برای دانشجویان پیشنهاد می‌شود.

تیلور با همان نگاه فلسفه هگل به عنوان یک کل، متون مختلف او را با هم مورد توجه قرار داد. در نگاه او منطق بخشی اصلی و شالوده نظام است که طی آن تمامی مقولات استنتاج می‌شود و چارچوبی برای نظام فراهم می‌شود. البته که اهمیت کتاب تیلور نه صرفا در شرح منطق هگل، بلکه در احیای مطالعات هگل در جهان انگلیسی‌زبان است. با کتاب تیلور است که نقطه عطفی در بازگشت به هگل در زمینه فلسفه تحلیلی مطرح شد. البته این بازگشت به هگل را نمی‌توان مستقل از احیای تدریجی متافیزیک در فلسفه تحلیلی دانست. آثاری چون «درباره آنچه هست» کواین و «individuals» استراوسون مشروعیت دوباره‌ای به مباحث هستی‌شناختی بخشیدند و زمینه را برای ظهور متافیزیک تحلیلی فراهم کردند.

اولین آشنایی‌های نسبتا منسجم ایرانیان با منطق از طریق ترجمه حمید عنایت از کتاب والتر ترنس استیس در سال ۱۳۴۷ صورت گرفت. در کتاب‌های سفید حزب توده و متون ارانی و حتا فروغی، به صورتی جسته و گریخته به دیالکتیک پرداخت می‌شد. چنان‌که از هر ایرانی آشنا به فلسفه‌ای در مورد هگل پرسیده می‌شد اولین چیزی که به ذهنش می‌آمد «تز، آنتی‌تز و سنتز» بود. این خود تفسیری فیشته‌ای از فلسفه هگل است که در بین مارکسیست‌های روس از طریق یادداشت‌های لنین رواج داشت. تصویری که در هیچ یک از متون خودِ هگل یافت نمی‌شود. پس از ترجمه درس‌گفتارهای فلسفه هگل توسط عنایت که بخشی انضمامی‌تر و راحت‌خوان‌تر از فلسفه هگل بود، ایرانیان بیشتر هگل را با ترجمه‌های مربوط به ترجمه مقدمه پدیدارشناسی یا تفسیر کوژو و هیپولیت از این کتاب می‌شناختند. تا پیش از دهه نود شمسی همچنان این بخش‌های انضمامی‌تر هگل مثل فلسفه حق و زیبایی‌شناسی بودند که مورد توجه قرار می‌گرفتند. از دهه نود شمسی اما می‌توان به موجی از ترجمه متون اصلی هگل و شارحان عمدتا انگلیسی‌زبان او همچون امریکس، بیزر، پینکارد، پیپین، استرن، هولگیت، فیندلی و دیگران اشاره نمود. در این میان بیشتر توجه همچنان بر خوانشی انضمامی‌تر از هگل در پدیدارشناسی و فصل خاص خدایگانی و بندگی بوده و جای شروحی جدی‌تر از هگل در مورد کتاب دانش منطق خالی است. ترجمه بخش منطق از کتاب تیلور می‌تواند ورودی جدی به این عرصه باشد. زهره نجفی با ترجمه خوانا و قابل قبول از این کتاب امکانی اولیه را فراهم کرد تا زمینه برای خوانشی متعارف از هگل فراهم شود. مادامی که برای همزبانان هگل متون او دست‌نیافتنی می‌نماید، کار ما ایرانیان با زبانی که قرن‌ها با واژگانش اندیشه‌ورزی بنیادین در گسستِ با سنت‌های دیرپای پیشین نشده بسیار دشوار خواهد بود. فلسفه راهی «شاهانه» ندارد و تا زمانی که دغدغه‌مان آگاهی‌ است این مسیر دشوار ادامه خواهد داشت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...