حیات و ممات در موج‌های نثر | اعتماد


یون فوسه [Jon Fosse]، نویسنده برجسته نروژی و برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۳، با زبان و نثری خاص، جهانی خلق می‌کند که خطوط موج‌دار، آب و باد، سنگ و باران نه تنها پس‌زمینه فضا، بلکه شخصیت‌هایی فعال و اثرگذارند. داستان کوتاه «امواج سنگی» نمونه‌ای ممتاز از توانایی فوسه در ترکیب واقعیت و وهم، زمان و مکان، زندگی و مرگ است؛ تجربه‌ای که کوتاه اما فشرده و شاعرانه، خواننده را میان تصویر و تأمل به گردش درمی‌آورد. انتشار این اثر، با ترجمه دقیق حمید امجد و یادداشتی تحلیلی از سوی نشر نیلا، فرصت خوبی برای مخاطب فارسی‌زبان فراهم می‌کند تا ریتم موسیقایی و امواج ذهنی جهان داستانی فوسه را تجربه کند.

یون فوسه [Jon Fosse] امواج سنگی

روایت داستان از زاویه سوم شخص آغاز می‌شود، اما به نرمی و نامحسوس به اول شخص تغییر می‌کند؛ راوی حتی گاه به درون ذهن مرد مرده نفوذ می‌کند. این انعطاف در زاویه دید، هویت شخصیت‌ها و شناخت خواننده را متزلزل می‌کند و جهان داستان را چندلایه می‌سازد. مرد و زن داستان گاه خود را از بیرون و از منظر دیگری می‌بینند و یکی از شخصیت‌ها گویی تنها انعکاس حس ترس و تردید است. شخصیت‌ها بی‌نام و بی‌گذشته‌اند، همان‌گونه که حمید امجد در یادداشت پایانی اشاره کرده است و این فقدان هویت و پیش‌زمینه، خواننده را دعوت می‌کند تا با هر نگاه، تجربه‌ای تازه از جهان داستانی فوسه داشته باشد.

زمان در «امواج سنگی» سیال و موجی است؛ گذشته و حال در هم می‌آمیزند و حس خطی زمان به هم می‌ریزد. این تکنیک بازتابی است از تلاش شخصیت‌ها برای معنا دادن به خاطرات و تجربه‌هایشان، همان چیزی که در رمان‌های بلندتر فوسه نیز دیده می‌شود، اما در این اثر کوتاه، تراکم لحظه‌ای و شدت آن بیش از پیش محسوس است.
روایت بدون توقف و گاه بی‌نقطه، ریتمی موسیقایی و القاگر ایجاد می‌کند که خواننده را به عمق درونی شخصیت‌ها فرو می‌برد. نثر فشرده و نمادین، تصاویر سنگ و موج را با تکرارهای دقیق و موزون در هم می‌آمیزد تا رابطه‌ای معنایی و تراکم‌یافته بسازد؛ تجربه‌ای که به قول امجد می‌توان آن را «لکنت شاعرانه» شخصیت‌های تلخکام فوسه نامید.

مضامین فوسه در این داستان نیز آشکار است: تولد و مرگ، عشق و تنهایی، فقدان و سکوت، همگی در فضایی موجی و شاعرانه بازنمایی می‌شوند. امواج و سنگ، به عنوان نمادهای پایداری و تغییر همزمان، در تراکم نمادین اثر نقش محوری دارند: «مرده ناگهان دست‌هایش را پایین می‌اندازد و موج‌های سنگی فرو می‌نشینند و آن‌وقت شبیه صخره‌هایی می‌شوند که دارند آرام آرام تاریک می‌شوند.»

ارتباط میان شخصیت‌ها و محیط، نمونه دیگری از توانایی فوسه در آمیختن زمان و مکان است. شخصیت‌ها در برابر محیط بی‌ثبات و خسته‌کننده خود رخوت دارند، اما همین محیط، با تمام قدرت و حضورش، هویت و تجربه انسانی آنها را شکل می‌دهد. ساحل هاردانگرفیورد، محل تولد و رشد فوسه، با خطوط موج‌دار و صخره‌هایش، حضور خود را به عنوان یک شخصیت ملموس و اثرگذار در داستان نشان می‌دهد. طبیعت در آثار فوسه نه تنها محیط داستانی، بلکه نیرویی فعال و موثر در تجربه شخصیت‌هاست؛ نیرویی که هم هویت و هم احساسات آنها را شکل می‌دهد و گاه بر جهت‌گیری و تصمیم‌هایشان اثر می‌گذارد.

«مواج سنگی» همچنین نشان‌ دهنده تداوم دغدغه‌های فوسه با ایبسن است. همانطور که امجد نیز در یادداشت پایانی خود اشاره کرده است، لقب «ایبسن قرن بیست و یکم» برای فوسه بی‌راه نیست. زیرا همانند ایبسن، فوسه نیز به افشای ماهیت بحرانی زندگی و مواجهه با پیچیدگی‌ها و تناقضات وجود می‌پردازد. فوسه تجربه‌های وجودی را در قالبی موجی، گسسته و شاعرانه ارایه می‌دهد. تجربه‌ای که هم عمیق است و هم لحظه‌ای و خواننده را به سکوت و تامل فرا می‌خواند.

در جهان داستانی فوسه، زبان و فرم به اندازه مضمون اهمیت دارند. جملات کوتاه، گسسته و سبک نگارشی کم‌پیرایه، احساسات و افکار پیچیده را منتقل می‌کنند و نوعی شدت و تمرکز به روایت می‌دهند. تکرارهای واژگانی و موقعیتی، موسیقی درونی داستان را ایجاد کرده و ریتمی دارد که خواننده را به تجربه روانشناختی شخصیت‌ها و فضای کلی داستان می‌کشاند. این ویژگی هم در «امواج سنگی» و هم در دیگر آثار بلندتر او دیده می‌شود. در جایی از «امواج سنگی» می‌خوانید: «زن فقط ایستاده، همین‌طور ایستاده آنجا، ولی به نظر می‌رسد که ترجیح می‌دهد اصلا هیچ کجا نباشد، اما این از هیچ‌کس برنمی‌آید، به سادگی آنجا ایستاده، ولی بیشتر به نظر می‌رسد ترجیح می‌دهد که اصلا هیچ‌کجا نباشد، مرد به اینها فکر می‌کند....»

یکی دیگر از توانایی‌های برجسته فوسه، ایجاد فاصله میان وهم و واقعیت است. خطوط روایت در مرزهای مرگ و زندگی حرکت می‌کنند و شخصیت‌ها گاه خود را از منظر دیگری می‌بینند. این انعطاف در زاویه دید، هویت شخصیت‌ها و تجربه خواننده را همواره ناپایدار و چندلایه می‌کند. در داستان می‌خوانیم: «و حالا، فکر می‌کنم، حالا، حالا او آن باد است در موهای بلند خاکستری زن، حالا او آن آب است که زن می‌بیند، حالا او آسمانی است که زن زیرش قدم برمی‌دارد، این‌جور فکر می‌کنم، چون حالا او که دیگر نیست، چون حالا او بخشی از آن تلالوی نادیده است که آب و آسمان را با هم یکی می‌کند، خود اوست....»

خواننده در مواجهه با روایت امواج سنگی، نه تنها شاهد جهان داستان است، بلکه خود در جریان موج‌ها و نوسان‌های درونی شخصیت‌ها قرار می‌گیرد، در سکوت و تردید آنها شریک می‌شود و ریتم زندگی و مرگ را در متن تجربه می‌کند.

با وجود کوتاهی اثر، «امواج سنگی» همان دغدغه‌های وجودی، روابط انسانی پیچیده و ظرافت‌های زندگی روزمره را منتقل می‌کند که در آثار بلندتر فوسه دیده می‌شوند. شخصیت‌ها اغلب نمی‌توانند احساسات خود را بیان کنند، ارتباط میان انسان‌ها شکننده است و سکوت و فقدان معناهای پنهان برجسته می‌شود. این اثر نشان می‌دهد که حتی در فرم کوتاه، فوسه می‌تواند جهان داستانی خود را با عمق و تراکم شاعرانه به خواننده منتقل کند.

در نهایت، داستان کوتاه «امواج سنگی» تجربه‌ای است از جهان فوسه: جهانی موج‌دار، پیچیده و شاعرانه که در آن، سکوت، سنگ و موج معنا می‌سازند و خواننده در جریان ریتم موسیقایی زبان، ناپایداری هویت و سیالیت زمان غرق می‌شود. فوسه با این اثر کوتاه، همانند آثار بلندترش، توانایی خود در به تصویر کشیدن تجربه انسانی، تعلیق میان وهم و واقعیت و موسیقی درونی روایت را نشان می‌دهد و «صدای خاموش» خود را به شکلی فشرده و موجی به گوش خواننده می‌رساند؛ تجربه‌ای عمیق که هر خواننده‌ای را به سکوت و تامل وا می‌دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...