زیبایی‌شناسیِ زوالِ آدمی | اعتماد


مارگریت دوراس نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان فرانسوی، یکی از چهره‌های برجسته‌ ادبیات قرن بیستم فرانسه و از نویسندگان مهم موج نو به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۱۴ در سایگون (ویتنام کنونی) زاده شد، و تجربه‌ زیستش در مستعمره‌ای فرانسوی همواره در آثارش بازتاب یافته است. آثار دوراس مملو از سکوت، گسست، اشتیاق، تکرار، و نوعی زوال روانی و زبانی است که سبک خاص او را شکل داده است. او با آثار کوتاهی چون «عاشق»، «هیروشیما عشق من»، «عشق» و «می‌گوید ویران کن» [Détruire, dit-elle]، مرزهای میان رمان، نمایشنامه و فیلم‌نامه را درنوردیده است.

می‌گوید ویران کن» [Détruire, dit-elle]،

رمان «می‌گوید ویران کن» در سال ۱۹۶۹ منتشر شد و در ادامه‌ مسیر دوراس در فاصله‌گیری از روایت‌های کلاسیک، نمایشی از ویرانی روابط انسانی و شکلی از انحلال معنا در روایت است. این اثر کوتاه، همچون بسیاری از آثار دوراس، با بهره‌گیری از سبک نگارش مینیمالیستی، به جای تاکید بر کنش، بر فضا، ذهنیت شخصیت‌ها و خلأهای ارتباطی تمرکز دارد. داستان در مکانی نامشخص- نوعی اقامتگاه یا هتل در حومه‌ای بی‌هویت- می‌گذرد و در زمان حاضر، اما مبهم، بی‌زمان.

رمان این‌گونه آغاز می‌شود: «هوا گرفته است. دریچه‌ها بسته است. از سمت سالن غذاخوری پارک دیده نمی‌شود. ولی آن زن می‌تواند ببیند. او نگاه می‌کند. میزش درست با لبه آستانه دریچه مماس است. به سبب روشنایی آزارنده زن چشم‌هایش را جمع کرده است، نگاهش پس‌وپیش می‌شود. مشتریان دیگر هم جریان بازی‌های تنیس را که آن زن نمی‌بیند، نگاه می‌کنند...»

داستان حول محور پنج شخصیت می‌چرخد: الیزابت آلیون، زن جوانی که در نوعی بحران درونی به‌سر می‌برد؛ مکس تور، اشتاین، برنار آلیون، و آلیسا. همه‌ این شخصیت‌ها در هتل یا اقامتگاهی در طبیعتی ساکت گرد آمده‌اند، بی‌آن‌که رابطه‌ مشخصی میان آن‌ها وجود داشته باشد. دوراس از طریق توصیف نگاه‌ها، سکوت‌ها، حرکات بدن و اشارات کلامی مبهم، فضای بی‌قراری روانی شخصیت‌ها را به تصویر می‌کشد. شخصیت‌ها در این اقامتگاه، بی‌آن‌که چیزی آشکارا بگویند یا انجام دهند، در فرآیندی تدریجی در حال ویران‌شدن هستند ــ گویی به‌سوی نقطه‌ای تهی و بی‌معنا رانده می‌شوند. خود عنوان رمان که از زبان یکی از شخصیت‌ها (اشتاین) بیان می‌شود، «می‌گوید ویران کن»، حکمی است بی‌توضیح، بی‌زمینه، و درعین‌حال مملو از اضطراب.

«می‌گوید ویران کن» را می‌توان متنی دانست که در آن زبان به جای آن‌که وسیله‌ای برای بیان و ارتباط باشد، به مانعی برای درک متقابل تبدیل می‌شود. زبان در این رمان نه حامل معنا، که نشانه‌ای از شکستِ معنا است. دوراس با کمینه‌گرایی زبانی، درخشانی سکوت را نشان می‌دهد.

فضاهایی که دوراس خلق می‌کند، نه فضاهایی بیرونی، بلکه بازتاب فضاهای روانی شخصیت‌ها هستند. هتل، بیش از آن‌که مکانی فیزیکی باشد، مکانی برای تعلیق است؛ فضایی در برزخ، میان بودن و نبودن. زمان در رمان متوقف شده یا در دَوَران است، رویدادها ظاهراً تکرار می‌شوند، اما هر بار با تشدید یک بحران درونی.
شخصیت‌ها انگار نه با یکدیگر، بلکه با درون خالی خود مواجه‌اند. الیزابت، از طریق نگاه به برنار یا شنیدن کلمات اشتاین، چیزی درون خود را بازمی‌شناسد ــ نوعی اشتیاق به انهدام یا شاید رهایی از معناهای تحمیلی زندگی مدرن.

«می‌گوید ویران کن» نمونه‌ بارزی از رئالیسم روانی دوراس است که در آن نه روایت سنتی و نه روان‌شناسی متعارف کاربردی ندارد. او در این رمان به اوج بازی با عناصر روایت و خلق فضای عاطفی انتزاعی دست یافته است. از نظر ساختاری، رمان به یک نمایشنامه یا فیلم‌نامه شباهت دارد، و همین امر، آن را از رمان‌های سنتی متمایز می‌کند. این اثر، پُلی است میان سبک کلاسیک و تجربه‌گرایانه‌ دوراس و آثار سینمایی‌اش در دهه‌های بعد.

اهمیت این رمان در نشان‌دادن توانایی زبان برای ناتوانی است؛ طنینی پارادوکسیکال که در اغلب آثار دوراس به گوش می‌رسد. رمان «می‌گوید ویران کن» با واکنش‌های گوناگونی مواجه شد. منتقدانی چون موریس نادو و فرانسوا بون آن را یکی از تجربی‌ترین آثار دوراس دانسته‌اند که مرز میان رمان، نمایش و فلسفه را درمی‌نوردد. بعضی دیگر آن را نوعی «ضد-رمان» توصیف کرده‌اند.

در سال ۱۹۶۹، خود دوراس براساس این رمان فیلمی به همین نام ساخت با بازی کاترین سِلویا، مایکل لونس‌دیل و هِنری گراندین. فیلم نیز مانند رمان، روایتی مینیمالیستی دارد و ساختار سینمایی آن در عین سادگی، تأثیرگذاری عمیقی دارد. میزانسن‌ها ساده‌اند، اما چیدمان بصری و سکوت‌ها نقش مهمی در انتقال معنا بازی می‌کنند. فیلم همواره در فهرست فیلم‌های تجربی سینمای فرانسه جای دارد.

«می‌گوید ویران کن» شاید بیش از آن‌که روایتگر داستانی باشد، بازتاب یک وضعیت است: وضعیت گسست انسان مدرن از خویش، دیگری، و معنا. در جهانی که زبان از کار افتاده، ویران‌کردن، نه صرفاً کنشی خشونت‌آمیز، که نوعی میل به بازآفرینی است. دوراس با این اثر، نه فقط به ما داستانی را نشان می‌دهد، بلکه ما را به درونِ زبان می‌کشد تا از آن‌جا زوالِ انسان و تنهایی مطلقش را حس کنیم. رمانی کوتاه، اما لرزاننده، که خواندنش، تجربه‌ای فراموش‌نشدنی از تنهایی، سکوت، و انهدام است.

این رمان با ترجمه فریده زندیه از سوی نشر نو منتشر شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...