مجموعه «طریق لطف و احسان»، تازه‌ترین اثر آقای احسان اقبال سعیدی مشتمل بر 24 مقاله است که به مناسبت‌های گوناگون بر قلم این نویسنده پرکار و خوش ذوق جاری و به طبع رسیده‌اند. در این مقالات نظر اقبال سعیدی در باب ابتلائات روزانه جامعه که از رواق و منظر چشم نویسنده و نیز از باور، داوری و کارگاه خیال وی گذشته نگاشته شده است.

طریق لطف و احسان»،  احسان اقبال سعیدی

نویسنده این کتاب را به سبک جستارهایش در کتاب «مسافر پرواز دمشق و چند روایت دیگر» به رشته تحریر کشیده است. مقالات این مجموعه بیانگر آشنایی و تسلط نویسنده به سبک رسانه های نوین است. رسانه‌ها در عصر جدید که از آن با عنوان «عصر فرا خبر» یاد می‌شود، از سرزمین افسون برانگیز داستان سر برآورده‌اند. به تعبیر دیگر رسانه‌های نوین داستان‌گو شده‌اند و با شگردهای داستان‌نویسی، حس همذات‌پنداری مخاطب را بر می‌انگیزانند. وام گرفتن از عناصر داستان و استفاده به موقع از ظرافت‌های زبانی و ادبیات فارسی به نوشتار رسانه‌ای اقبال سعیدی لطف و ملاحت بخشیده است. نویسنده در این اثر موفق شده با انتخاب زاویه دید مناسب و وام گرفتن از شگردهای داستان‌نویسی، مخاطب خویش را به کانون جهان پر جاذبه و خیال‌انگیز خویشتن بکشاند و او را از دریافت‌ها‌، پندارها و سیاحت فکری خویش سهیم سازد.

نویسنده عنوان کتاب جدیدش را نیز بسان کتاب «از دهر چه می جویی»، از مصرع غزل‌های حافظ «سراسر بخششِ جانان طریقِ لطف و احسان بود» وام گرفته است. موضوع مقالات مجموعه بسیار متنوع است، از سیاست و اجتماع گرفته تا وصف اشیاء و چشم‌اندازهای زیبای جهان سرشار از شگفتی. اقبال سعیدی اصولا نویسنده‌ای سیاسی و اجتماعی است اما آن زمان که ملول و خسته دل از سیاست و اجتماع، خموش به گوشه امنی پناه می‌برد، باز اندرون پر از فغان و غوغایش، دست بردار نیست و او را به تماشای انفس و جهان گلرخی می‌کشاند که هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. اقبال سعیدی آنچنان که نیچه می‌گفت شوریده از «عشق به سرنوشت» است، او در لحظات دوری از سیاست و تاریخ، از عناصر به ظاهر ساده جهان به مثابه عناصری خیال‌انگیز برای روایت جهان پرمعنا و پرحادثه بهره می‌برد.

سرآغاز کتاب جدید این نویسنده که از سوی انتشار مهر راوش به بازار کتاب آمده، «برگ آخر دفتر نود برگ ر. اعتمادی و دیگر چیزها» است. این مقاله درباره زندگی و اندیشه رجبعلی اعتمادی است.  روزنامه‌نگاری که به زعم اقبال سعیدی برای تخفیف او را نویسنده «عامه پسند» خواندند؛ اما «بی اعتنا به تخفیف‌ها و تردیدها راه را آن گونه گزید که دلش خواست و نگذاشت هلهله‌گر فخر و ابتهاجی باشد که دیگران با استیلای کلامی و ذهنی برایش ببار می‌آورند»، او در مقاله دوم که مرثیه‌ای بر مرگ زنده‌یاد احمد رضا احمدی است، به شرح زندگی عاشقانه و شعر این شاعر گرانقدر ایران زمین می‌پردازد.

طریق لطف و احسانِ اقبال سعیدی به شهادت ختم می‌شود که از دید نویسنده مقصد نهایی شجاعان و سرچشمه فناناپذیری است: «گونه‌ای دیگر زیستن و مرگ را گزین کردن و نهراسیدن، شاید مرگ منزه ترجمانی غیر الهیاتی از شهادت باشد.» «جماعت واگنر، وای اگر ز اندازه برون شود خیال» یکی از مقالات بسیار شیوای این مجموعه است. نویسنده در این مقاله نه سودای شرح علل مرگ پرابهام «یوگنی پریگوژین» آشپز سابق پوتین را دارد و نه در پی واشکافی جماعت غیر رسمی و تاریخ گذشته «واگنر» است. اصولا پرداختن به این جماعت غیر رسمی، اوباش هوچی‌گر و تاریخ مصرف‌دار چه فایده‌ای دارد؟ نویسنده هوشمندانه با نقبی به سرنوشت این گروه شبه نظامی، از آن پلی می‌سازد برای نگاه به خواستگاه و علل فروپاشی گروه‌های مشابه غیر رسمی در جهان مثل «گروه‌های فدایی خلق، پیراهن قهوه‌ای‌ها و ...» به زعم نویسنده، جماعت غیر رسمی مثل «پیراهن سیاه‌های حزب نازی»، «پیراهن قهوه‌ای‌های موسولینی»، «می‌پندارند اهل سیاست و نیز نظامیان رسمی یا خسته و بی‌انگیزه‌اند و یا جرات و جسارت خود را از دست داده‌اند. پس به میدان می‌آیند و وظیفه خواسته شده را بی‌پروا و با تهور به انجام می‌رسانند». غافل از آنکه «دوران مبارزه و نیاز به این افراد که تمام شود، دیگر نگاهداری از آنها صرف و پرستیژ لازم را ندارد.» جای یادداشت نویسنده درباره کتاب «گرامافون» خالی است. گرامافون کتابی است که در آن آقای صادق زیباکلام، استاد علوم سیاسی، شرح آشنایی و معاشرت با خانم پریوش سطوتی همسر دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه در دولت دکتر محمد مصدق را آورده است. یادداشت اقبال سعیدی با عنوان «گرامافون؛ روایت صادق زیباکلام از خاطرات و دیدار با همسر فاطمی»، به تیغ ممیزی گرفتار آمده است.

او در این یادداشت که مثل برخی دیگر از مقالات این مجموعه در رسانه‌ها و جراید منتشر شده بود، با اشاره به دعوت و اصرار رئیس جمهوری وقت، آقای احمدی ‌نژاد و رئیس دفتر او [آقای رحیم مشائی] از همسر فاطمی برای سفر به تهران نوشته است: «از سطور کتاب برمی‌آید مقامات وقت به رغم نماد و نمایش‌ها، از پایگاه اجتماعی و جنس حامیان خود رضایت کافی نداشته‌اند و می‌خواستند در میان جماعت متجدد و متفاوت هم خودی نشان بدهند و کباده‌ای بکشند.» بر اساس یادداشت اقبال سعیدی، آقای زیباکلام گمان می‌برد، ضمن گفتگو می‌تواند به منبع دست اولی از خاطرات ناب سطوتی از سال‌های نهضت نفت و اثرگذاران و مخالفانش مواجه شود، اما این فرض به یاس می‌گراید، چرا که خانم فاطمی به روایت آقای زیباکلام «هیچ بینش یا کنش سیاسی نداشته و محتملا حتی دقیق و درست نمی‌دانسته دعوی شویش با شاه بر سر چه بوده است.

نکته آخر اینکه می توانید کتاب را به رایگان از طاقچه دریافت نمایید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...