مجموعه‌داستان «فرجام نیچه» [Gesammelte Novellen : in zwei Bänden] نوشته هارتموت لانگه [Hartmut Lange] با ترجمه محمود حدادی توسط نشر افق به چاپ سوم رسید.

فرجام نیچه» [Gesammelte Novellen : in zwei Bänden] نوشته هارتموت لانگه [Hartmut Lange]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، نسخه اصلی «فرجام نیچه» سال ۲۰۰۲ میلادی چاپ شده و اولین‌چاپ ترجمه حدادی از آن سال ۱۳۹۰ عرضه شد.

هارتموت لانگه نویسنده آلمانی متولد ۱۹۳۷ در برلین است. خانواده‌اش سال‌های جنگ جهانی دوم از این‌شهر کوچ کردند و بعد از جنگ به بخش شرقی شهر برگشتند. لانگه با نگاهی متاثر از اندیشه‌های هگل و مارکس، شاگرد برتولت برشت شد و به نمایش‌نامه‌نویسی پرداخت. اما در ادامه زندگی به شک و تردید نسبت به نظام استالینی و کمونیستی دچار شد و سال ۱۹۵۶ به آلمانی غربی مهاجرت کرد. اما محیط جدید هم باعث راحتی او نبود.

جوایز گرهارد هاوپتمان، بنیاد آدناوئر و ایتالو سووو از جمله جوایزی هستند که لانگه در کارنامه دارد. «حمایت از هیچ» دیگر مجموعه‌داستانی است که از این‌نویسنده در بازار نشر ایران ترجمه و چاپ شده است.

داستان‌های «فرجام نیچه» رویدادهایی از زندگانی مردان هنر را بازگو می‌کنند که شرح حال کوتاهی از هرکدام در پایان کتاب به‌صورت پیوست آمده است. این‌داستان‌ها مایه‌ای از پریشانی انسان‌هایی را نشان می‌دهند که گرفتار مناسبات معمایی و وهم‌آلود دنیایی هستند که عقل را به بازی می‌گیرد و تلاش‌های معرفت‌جویانه آن‌ها را توطئه و ترفند عقیم می‌گذارد.

کتاب پیش‌رو ۵ داستان دارد که به این‌ترتیب‌اند: «فرجام نیچه»، «سوناتِ والدشتاین»، «در ماه پاییزی نوامبر»، «از رنج آگاهی» و «از شادابی مرگ» که در پایان‌شان «توضیحات پیوست» هم درج شده است.

در قسمتی از داستان «در ماه پاییزی نوامبر» می‌خوانیم:

میهمان‌خانه‌دار گذاشت و رفت و این‌زن اندیشید چه درمانده خواهد بود اگر که کلایست پشیمان شود و در آخرین‌ثانیه پا پس بکشد، زیرا خود از کشتن خود ناتوان خواهد بود.
و چون کلایست سرانجام پیدایش شد، تپانچه‌ها را ندید و یک‌آن وحشت کرد، ولی این‌یک لبخندزنان برابر او درآمد و دستش را برای همراهی‌اش پیش آورد و گفت: «برایمان قهوه می‌آورند. خوب است جایی پیدا کنیم که نوشیدنش لذت‌بخش باشد.»
گردش‌کنان از پل ویلهلم گذشتند و به ساحل هاول آمدند و کلایست کوشید در بالا رفتن از ناهمواری‌ها و شن‌های لغزنده دامنه تند این‌تپه کار خانم فوگل را آسان کند که در طرف دیگر دریاچه، رو به میهمان‌خانه و جاده، چشم‌اندازی فراخ داشت و افق آن فقط در جانب مشرق با کاج‌ها و بلوط‌هایی بلند بسته بود. آن بالا گودالی پیدا کردند، آشکارا جای درختی ریشه‌کن‌شده. کلایست داخل جهید و به خانم فوگل نشان داد که بی‌هیچ زحمت و بی‌اینکه لازم باشد خم شود، می‌تواند با چندک در این‌گودال مثل درون گور خودش را پنهان کند.

چاپ سوم این‌کتاب با ۱۲۰ صفحه، شمارگان ۵۰۰ نسخه و قیمت ۱۶۵ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ................

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...