از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند | شهرآرا


«نقطه‌ها» [I'jaam : an Iraqi hapsody یا اعجام] سومین رمان ترجمه‌شده‌ی سِنان اَنطون [Sinan Antoon]، نویسنده مسیحی عراقی، پس از «فهرس» و «مریما»ست. رمانی نه چندان بلند (حدود 25هزار کلمه) که تاکنون به زبان‌هایی چون انگلیسی، آلمانی، نروژی، ایتالیایی و پرتغالی ترجمه شده و نخستین طبع آزمایی انطون در عرصه داستان نویسی به سال 2002 است.

خلاصه رمان نقطه‌ها» [I'jaam : an Iraqi hapsody یا اعجام] سنان انطون [Sinan Antoon]،

ایده مرکزی و اصلی رمان «اِعجام» (که واژه ای است به معنای برطرف ساختن ابهام و گُنگی از یک متن با نقطه گذاری حروف) ایده بکر و درخشانی است: اینکه متنی دست نویس، بدخط، پریشان، و -از همه مهم تر- حاوی واژه‌هایی بدون نقطه و -در مواردی - دارای املای تعمدا نادرست را دست مایه و محور یک داستان قرار دهی، دست نویسی که در همان اوایل داستان متوجه می‌شویم به دانشجویی زندانی در دوران دیکتاتوری صدام تعلق دارد، و لابه لای جلسات بازجویی و در سلول انفرادی به نگارش درآمده است، متنی ازهم گسیخته و آشوب ناک که ترکیبی است از خاطرات، تأملات و کابوس‌های آن دانشجوی دربند، و عملا بازتاب دهنده وضع وحال آشفته و بی قرار او که راوی داستان نیز هست. این دست نویس که بخش‌های فراوانی از آن به «اِعجام» و ابهام زدایی نیاز دارد، به پیوست یک نامه محرمانه اداری، برای یک مأمور امنیتی فرستاده می‌شود تا «نقطه‌های متن را اضافه کند» و طی مدتی کوتاه «گزارش کوتاهی درباره محتوایش به سازمان [امنیت عمومی] بفرستد» (ص27).

رمان با همین نامه محرمانه و کوتاه آغاز می‌شود و بلافاصله، ما خوانندگان را در رودخانه پرجوش و خروش آن دست نویس اینک نقطه گذاری شده پرتاب می‌کند. نکته جالب ماجرا اینجاست که مأمور امنیتی ویرایش کننده متن، با انگیزه ای که معلوم نیست وجدان وسواس گونه کاری است یا همدلی دورادور با آن جوان معترض، اصل واژه‌هایی را که تغییر داده، اصلاح کرده، یا در قرائت و فهم آن‌ها دچار شک شده، در پاورقی گنجانده است؛ به عنوان نمونه، در صفحه49 به نامزدهای بَعصی (در پاورقی: «بعثی») اشاره می‌کند که اولی صفت نسبی از «بعص» به معنای لاغر شدن است و دومی صفت نسبی از نام حزب حاکم بر عراق در دوران صدام؛ یا در همین صفحه، راویْ خاطره شرکت در جعل (جشن؟) دموکراسی را به یاد می‌آورد که اینجا «جشن» در پاورقی آمده است؛ یا در صفحه80، راوی حین پیاده روی با نامزدش در کنار دانشگاه، به او می‌گوید که تمایلی به شرکت در کلاس سخافت (در پاورقی: «ثقافت» یا همان فرهنگ) ندارد، و می‌دانیم که «سخافت» یعنی کم عقلی و سبک مغزی؛ یا در صفحه98 به یاد سخنرانی یک مقام رسمی می‌افتد که مجازات انتشار مطالب گنگ یا مبهم (درست مشابه متنی که راوی در زندان نوشته است) را اعجام (یعنی ابهام زدایی و در پاورقی: «اعدام») در ملأعام اعلام می‌کند.

افزون بر این ویژگی بدیع فرمی، رمان گزارش مختصرومفیدی است از وضعیت جامعه عراق در اوایل دهه90 میلادی و دوران اوج دیکتاتوری صدام، گزارشی که ترکیبی است از مشاهدات یک دانشجوی شاغل به تحصیل در خارج از زندان، و تأملات او داخل زندان، گزارشی که -عامدانه - مبهم و کج وکوژ نوشته شده است، هم به دلیل اوضاع بد زندان و سلول انفرادی، و هم به خاطر روحیه اعتراضی راوی؛ انگار دوربینی قدیمی و نگاتیوخور را دراختیار راوی قرار داده اند تا به گرفتن عکس‌هایی از محیط اطراف خودش -و به ویژه دانشگاه محل تحصیلش - بپردازد. او این کار را کرده است، اما در ادامه دستگیر شده و به زندان افتاده است. راوی که نگاتیوها (یا همان تصویرهای حک شده بر ذهنش) را همراه خودش به سلول انفرادی برده است، آن‌ها را نه واضح و شفاف (مانند لابراتورهای حرفه ای ظهور عکس)، بلکه گُنگ و مبهم و رازآلود ظاهر کرده است؛ و آنچه در اختیار مأمور اعجام قرار گرفته است، همین عکس‌های ناواضح و تفسیربردار است، البته صورت متنی آن‌ها یا همان دست نویس بدون نقطه؛ و چه مهیب و وهم آلود است آن تصاویر و این نوشته ها!

پس از پایان یافتن این متن ابهام زدایی شده که عملا بدنه اصلی رمان است، بازهم یک نامه محرمانه اداری به چشم می‌خورَد که گزارش مأمور اعجام است پس از اتمام کار؛ و رمان، با همین نامه کوتاه و یک صفحه ای تمام می‌شود. او در این نامه مرقوم کرده است: «دست نوشته پیوست را به صورت کامل بررسی کردم، نقطه گذاری و دوباره نویسی اش کردم. به نظر می‌رسد متنْ ثبت خاطرات پراکنده و مشاهدات و افکار غیرمنطقی یک زندانی است. با بی احترامی‌های بسیاری که در متن وجود داشت، با دقت و احتیاط برخورد کردم، اما با اینکه نویسنده تصاویر و بی احترامی‌های منزجرکننده ای برای تمسخر گفته‌های پدر و رئیس قائدمان [منظورش صدام است و نامه در سال1989 میلادی نوشته شده]، ارزش‌ها و دستاوردهای حزب و نبرد شرافتمندانه مان علیه دشمن گستاخ [منظورش ایران است] به کار برده، آن‌ها را در متن نگه داشتم. [...] درکل، وضع عمومی متن بسیار بد و سر در آوردن از آن دشوار بود.» (ص117).

ناگفته نگذارم که این رمان درخشان و کم نظیر، در چاپ انگلیسی اش یک عنوان فرعی نیز دارد: «یک راپسودی عراقی». «راپسودی» یک اصطلاح موسیقایی است و به قطعه ای از یک آهنگ یا کل یک آهنگ اشاره می‌کند که «فرمی نامتعارف و پیچیده» دارد (درست شبیه رمان «اعجام»)، و درعین حال به شدت احساسات برانگیز و حماسی است (بازهم درست شبیه رمان «اعجام»). به عنوان حسن ختام این نوشتار، پیشنهاد می‌کنم که «راپسودی بر اساس تمی از پاگانینی»، ساخته آهنگ ساز بزرگ روس و نوازنده پیانو، سرگئی راخمانینُف، را بیابید و بشنوید.

«نقطه‌ها (اعجام)»، با ترجمه مسعودیوسف حصیرچین توسط نشر همان، در ۱۲۰صفحه منتشرشده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...