ما، مرگ و ایوان ایلیچ | الف


آقایان، ایوان ایلیچ هم مرد. داستان از همین ابتدا مرگ ایوان ایلیچ را اعلام می‌کند. همه ما یک ایوان ایلیچ هستیم، روی دیگری از ایوان ایلیچ و شاید ایوان ایلیچ چهره دیگری از خود ماست. ایوان ایلیچ در خانواده‌ای مثل همه ما به دنیا می‌آید، رشد می‌کند، درس می‌خواند، شغل‌هایی را به دست می‌آورد، منصب می‌گیرد و در همان حال به میهمانی می‌رود، می‌رقصد، دلبری می‌کند و عاشق می‌شود و بالاخره با دختری به نام پراسکوویا فیودورِونا آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند.

ایوان ایلیچ

ایوان ایلیچ با شروع زندگی زناشویی آسایشی نیم‌بند و سرخوشانه به دست می‌آورد و بعدها فرزندانی از آن‌ها به وجود مي‌آید. در یک حادثه کوچک از یک نردبان سقوط می‌کند و محور داستان از همین جا شکل می‌گیرد. ایوان ایلیچ تمام سال‌های زندگی خود را به قصد پیشرفت و ارتقاء پشت سر می‌گذارد. از اداره‌ای به اداره‌ای دیگر و از شهری به شهری دیگر، او برای یک زندگی سعادتمند قدم برمی‌دارد. با به دنیا آمدن فرزند و فرزندانش پراسکوویا فیودورِونا سرِ ناسازگاری می‌گذارد. ایوان ایلیچ با پیش‌آمدهای بعد می‌فهمد که زندگی‌اش در معرض تباهی است و تنها با مشغول کردن خود به سِمت‌های اداری روزگار می‌گذراند. گاه زندگی زناشویی فرازهایی دارد و فرودهایی، هم‌چون خود نویسنده که در زندگی زناشویی‌اش بسیار ناکام بود و همان‌گونه که از آثارش برمی‌آید معتقد است که «سعادتی در زندگی زناشویی وجود ندارد» و یا دست‌‌کم او نمی‌بیند. در همین گیر و دار که ایوان ایلیچ سرگرم زندگی روزانه‌اش است آن سقوط از نردبان اتفاق می‌افتد و آن کبودی چون هیولایی آهسته آهسته او را در خود می‌بلعد. پنداری که همه ما آدمیان با یک کبودی به دنیا می‌آییم چون ایوان ایلیچ، گاه در پهلوی‌مان یا پشت دستمان و شاید پشت گردنمان اما به هر حال آن کبودی در وجود ما خفته است و جایی و در روزی دستمان را خواهد گرفت و دیگر خلاصی نخواهیم داشت.

«مرگ ایوان ایلیچ» [The death of Ivan Ilyich] 12 فصل دارد و هر دوازده فصل پنداری که یک داستان مستقل است و در مجموع کل داستان هم استقلال خود را دارد. شروع فصل دوم در یک خط، مرور همه زندگی ایوان ایلیچ است «داستان زندگی ایوان ایلیچ بسیار ساده و عادی و نیز سخت جان‌گداز بود.»

داستان ایوان ایلیچ مرگ محور است. مرگ فقط دغدغه تولستوی نیست، نویسندگان، شعرا و متفکرانی پیش و بعد از او به این موضوع اندیشیده‌اند:

«فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم» خیام

«همه مرگ را ز مادر زاده‌ایم یا شکاریم یکسر همه پیش مرگ» فردوسی

«و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت» سهراب سپهری

در فیلم "مسافران" ساخته بهرام بیضایی که خانواده‌ی عروس قبل از رسیدن به عروسی در تصادف می‌میرند مادربزرگ در تسلی دادن به عروس می‌گوید: «من اینجا نشسته بودم، پدر آن‌جا بود، تو به دنیا نیامده بودی، معنی‌‌اش اینه که تو مرده بودی.» نمی‌دانیم اشاره بیضایی به تولد است یا مرگ یا هر دو.

لوئی فردیناند سلین در رمان «مرگ قسطی» با قلمی تند و تیز مرگ را به سخره می‌گیرد. او معتقد است که ما آدم‌ها با به دنیا آمدنمان یک مرگ را بدهکاریم و آن را به صورت اقساط پرداخت می‌‌کنیم. او با مرگ شوخی می‌‌کند، آن را دست می‌‌اندازد اما واقعیت این است که مرگ پایان همه ماجراست.

در رمان «همه می‌میرند» سیمون دوبوار معتقد است که اگر مرگ نباشد شجاعت ،عشق، فداکاری و گذشت معنا ندارد و این مرگ است که به همه این‌ها و چیزهایی که از قلم افتاده است معنا می‌‌دهد.

مرگ در همه جای داستان ایوان ایلیچ سایه افکنده تا آن‌جا که حتی دو فرزند ایوان ایلیچ پیش از خود او می‌میرند. همه خانواده و دوستانش تظاهر می‌کنند که ایوان ایلیچ تا ابد خواهد ماند اما آن‌ها هم زندگی و فرصت‌طلبی‌های خودشان را دارند. تمام پزشکان و دوستانش می‌خواهند به او یادآور شوند که همه چیز عادی است. آن‌ها می‌دانند که او از بستر بیماری برنخواهد خاست. با حضورشان در کنار ایوان ایلیچ انگار پیش از آن ‌که او برود به مشایعتش می‌آیند. حتم که با رفتنش منصب او به همکارانش داده خواهد شد و مگر سِمت ایوان ایلیچ خود از کجا آمده بود؟ مگر نه این که همکار دیگری رفته بود و ایوان ایلیج جای او را گرفته بود.

ایوان ایلیچ می‌داند که خواهد رفت ولی او با موضوع مرگ نمی‌تواند کنار بیاید تا ‌جایی که می‌گوید «چطور ممکن است زندگی این قدر پوچ و بی‌معنا و پلید باشد. حالا گیرم زندگی همین قدر نفرت‌آور و بی‌معناست! من چرا باید بمیرم! آن هم با این همه زجر و در این فلاکت؟ این همه وحشت و سیاهی برای چه؟» یا در جایی دیگر می‌گوید «تا حالا روشنایی بود و یک دفعه تاریکی می‌آید. تا حالا این جا بودم اما می‌روم آن‌جا، ولی کجا؟ وقتی من نباشم چه چیز خواهد بود؟ من کجا خواهم بود؟ یعنی مرگ همین است؟»

چقدر جالب که همه ما در مواجهه با مرگ و تحلیل آن فیلسوف می‌شویم مثل ایوان ایلیچ که می‌گوید «آیا به‌راستی باید مرد؟ ولی آخر این همه رنج برای چیست؟ دلیلی نیست! برای هیچ! مگر ممکن است که من هم مثل همه بمیرم؟ ای کاش زودتر تمام می‌شد. خوب، وقتی تمام شد بعد چه؟ بعد مرگ است و تاریکی.»

برای این که بتوان اندکی از بار تلخ و تحمل ناپذیر حضور مرگ بکاهیم خالی از لطف نیست که به جمله‌ای از وودی آلن اشاره کنیم که می‌گوید «مهم نیست که مرگ چه موقع به سراغ آدم می‌آید، مهم این است که وقتی می‌آید من آن‌جا نباشم.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...
هنگام خواندن، با نویسنده‌ای روبه رو می‌شوید که به آنچه می‌گوید عمل می‌کند و مصداق «عالِمِ عامل» است نه زنبور بی‌عسل... پس از ارائه تعریفی جذاب از نویسنده، به عنوان «کسی که نوشتن برای او آسان است (ص17)»، پنج پایه نویسندگی، به زعم نویسنده کتاب، این گونه تعریف و تشریح می‌شوند: 1. ذوق و استعداد درونی 2. تجربه 3. مطالعات روزآمد و پراکنده 4. دانش و تخصص و 5. مخاطب شناسی. ...
کتاب نظم جامعه را به هم می‌زند و مردم با کتاب خواندن آرزوهایی پیدا می‌کنند که حکومت‌ها نمی‌توانند برآورده کنند... فرهنگ چیزی نیست که یک بار ساخته شود و تمام شود. فرهنگ از نو دائماً ساخته می‌شود... تا سال ۲۰۵۰ ممکن است مردم کتاب را دور بریزند... افلاطون می‌گوید کتاب، انسان‌زدایی هم می‌کند... کتاب، دشمن حافظه است... مک لوهان می‌گوید کتاب به اندازه تلویزیون دموکراتیک نیست و برای نخبگان است! ...
حریری از صوَر و اصوات طبیعت ژاپنی را روی روایتش از یک خانواده ژاپنی کشیده و مخاطب را با روح هایکوگون حاکم بر داستانش پیش می‌برد... ماجرای اصلی به خیانت شوئیچی به همسرش برمی‌گردد و تلاش شینگو برای برگرداندن شرایط به روال عادی‌... زنی که نمونه کامل زن سنّتی و مطیع ژاپنی است و در نقطه مقابل معشوق عصیانگر شوئیچی قرار می‌گیرد... زن‌ها مجبورند بچه‌هایی را بزرگ کنند که پدرهای‌شان مدت‌ها قبل فراموش‌شان کرده‌اند ...
اصطلاح راه رشد غیرسرمایه‌داری ابتدا در جلسات تئوریک بخش مطالعات کشورهای فقیر و توسعه‌نیافته کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی مطرح شد... ما با انقلابیون ضداستعمار ارتباط برقرار می‌کنیم و آنها را به ادامه مبارزه با امپریالیسم و قطع روابط اقتصادی با آن و حرکت به سمت خودکفایی تشویق می‌کنیم... اگر هم می‌خواهند رابطه تجاری بین‌المللی داشته باشند، با کشورهای کمونیستی ارتباط بگیرند... تنها جریان فکری که واقف بود که چه کاری باید انجام دهد، حزب توده بود ...