مدیر کافه کتاب آفتاب مشهد در صفحه مجازی خود از نامه شهرداری مشهد برای تخلیه کافه کتاب آفتاب خبر داده است.

عابس قدسی کافه کتاب آفتاب

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایسنا، عابس قدسی، مدیر «کافه کتاب آفتاب» مشهد و انتشارات سپیده باوران، نوشته است: می‌گویند تعطیل کنید! نامه‌ای با مُهر محرمانه از شهرداری فرستاده‌اند. ۱۲ روز فرصت داده‌اند تا کافه کتاب آفتاب را تخلیه کنیم.

حسین باغگلی، معاون فرهنگی شهردار مشهد نیز در گفت‌وگو با یکی از رسانه‌های مشهد در خصوص اخطار تخلیه برای کافه کتاب آفتاب اظهار کرده است: صاحب این کافه کتاب چند سالی است که آنجا مستاجر شهرداری است و با توجه به اینکه رویکردهای جدیدی برای راهبری و توسعه این مکان داریم به این دلیل طی نامه‌ای از ایشان خواستیم تخلیه شود.

وی بر خانواده‌محوری برنامه‌های فرهنگی شهرداری تاکید کرد و افزود: مکان فعلی کافه کتاب آفتاب قرار است یک گذر اختصاصی برای بازی و قصه شود؛ یعنی ما مطالعه را از حوزه صرفا کتاب خارج می‌کنیم. در همین راستا پروژه‌ای به نام خاتم(خانواده تربیت‌محور) داریم که ویژه خانواده‌هایی با فرزند ۲ تا ۶ سال است و هدفش توسعه توانمندی‌های خانواده‌ها جهت استفاده از ابزار بازی و قصه برای تربیت فرزند است.

شایان ذکر است که جمعی از فعالان فرهنگی مشهد از جمله محمدکاظم کاظمی عضو فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، پس از انتشار خبر دستور به تخلیه و تعطیلی کافه کتاب آفتاب، در صفحات مجازی خود نسبت به این اتفاق واکنش نشان دادند که برخی از آن‌ها را در ادامه می‌خوانید:

کافه کتاب آفتاب

زورشان به کافه کتاب رسیده!
امیر شهلا، رئیس دوره قبل شورای شهر مشهد در واکنش به این موضوع نوشته است: بعضی‌ها هم زورشان به کافه کتاب رسیده! خسته‌نباشی پهلوان، خداقوت دلاور. انقدر با روح و روان مردم بازی نکنید.
زینب بیات، شاعر و گوینده رادیو نیز نوشته است: تعطیل کنید یعنی کار فرهنگی نکنید و کتاب نخوانید. کوتاه و مختصر.

نمی‌توانید جلوی روشنایی و «آفتاب» را بگیرید
حسین لعل بذری، نویسنده و دبیر سابق جایزه ادبی مشهد نیز با اشاره به اینکه این تعطیل کردن‌ها فایده‌ای نخواهد داشت نوشته است: جلوی روشنایی و آفتاب را نمی‌توانید بگیرید. ما به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد.
عباسعلی سپاهی یونسی، شاعر و نویسنده نوشته است: باعث تاسف است که به هر دلیلی چراغ کافه کتاب آفتاب خاموش شود.

آفتاب؛ چراغی در راسته‌ای که سال‌هاست خاموش است
احسان خزاعی، روزنامه‌نگار و بازیگر تئاتر نیز با بیان اینکه کافه کتاب آفتاب تنها مکانی بوده که طی سالیان اخیر چراغ گذر گلستان را روشن نگه داشته، نوشته است: کافه کتاب آفتاب یک پاتوق فرهنگی است. جایی پر از خاطره و چراغی روشن در راسته‌ای که سال‌هاست خاموش است. کاش این چراغ روشن بماند.

حبیب قاآنی، روزنامه‌نگار نیز نوشته است: کارل پویر، فیلسوف آلمانی می‌گوید برای کشتن یک جامعه روشی ساده به کار گیرید: بر فرهنگ آن‌ها تمرکز کنید؛ ابتدا کتاب را از آن‌ها بگیرید و سپس سرشان را درون تلویزیون فرو کنید.

«آفتاب» نه فقط کافه و نه فقط کتابفروشی است
️ محمدکاظم کاظمی، شاعر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز در یادداشتی تحت عنوان نگذاریم "کافه کتاب آفتاب تعطیل شود" نوشته است: خاطراتم را مرور می‌کنم: نشسته‌ام که یکی از دوستان تماس می‌گیرد.

_ مشهد آمده‌ام. می‌خواستیم از نزدیک همدیگر را ببینیم؟
_ کجا؟
_ کافه کتاب آفتاب.
یکی از دوستان می‌خواهد غزلی از بیدل را با هم شرح کنیم. کجا؟ کافه کتاب.

استاد کلاهی اهری مجموعه شعر منتشر کرده است. جلسهٔ رونمایی برای کتابشان گرفته‌اند. کجا؟ کافه کتاب آفتاب.
گروهی از دوستان از افغانستان آمده‌اند. می‌خواهند درباره مسائل فرهنگی صحبت کنیم. کافه کتاب آفتاب قرار می‌گذاریم چون به این وسیله با فضای کتاب در مشهد هم آشنا می‌شوند. یک تیر به دو نشان است و بلکه هزار نشان، که هر کتاب نشانی است.

دایی گرامی‌ام از آلمان آمده است. اهل فضل و ادب است. با ایشان در کافه کتاب آفتاب قرار می‌گذاریم چون می‌دانم که آنجا دو چیز دیگر هم هست علاوه بر دیدار. یکی کتاب، دیگری آشنایی با جناب عابس قدسی. و دایی‌ام عکس‌های گردهمایی‌های کافه کتاب را می‌بیند. آرزو دارد که باری در این جلسات هم شرکت کند و امیدوار است که سفر بعدی‌اش با یکی از این جلسات برخورد داشته باشد.

شب‌های عاشوراست و من یک عزاداری به شیوه دلخواه خودم دوست دارم. این که با وقایع آشنا شویم و شناخت و آگاهی‌مان از واقعه کربلا بیشتر شود. جلسات متن‌خوانی دربارهٔ عاشورا برقرار است. کجا؟ کافه کتاب.

و به این ترتیب کافه کتاب آفتاب نه فقط کافه است، نه فقط کتاب‌فروشی، بلکه پاتوق اهالی ادب و هنر و دانش است. تو می‌توانی حتی کاملاً اتفاقی آنجا بروی و شماری از آشنایانی را ببینی که می‌توانند حالت را خوش بسازند و به آگاهی تو بیفزایند.

صفحهٔ اینستاگرام را باز می‌کنم. آقای عابس قدسی از تعطیلی عنقریب کافه خبر داده است، خبری که باورناپذیر می‌نماید. مگر می‌شود همه این خاطرات، همه این رخدادها و همه این دیدارها را نادیده گرفت و بر روی همه یک ضربدر درشت کشید؟ این بخشی از هویت فرهنگی شهر است. شهر مشهد شهری است با جلوه‌ها و مجموعه‌های مختلف که در کنار هم این تصویر جامع از این شهر را می‌سازند.

این تصویر را نباید ناقص کرد. خالیگاهی را که ایجاد می‌شود با چه پر می‌کنیم؟ شاید بگوییم خالیگاه را با مصالحی «مطلوب» پر می‌کنیم. ولی دیده‌ایم و بارها تجربه شده است که هیچ‌چیز و هیچ‌کس جای یکی دیگر را نمی‌گیرد، که آدم‌ها متلون و متنوع‌اند و زیبایی و کمال زندگی نیز در همین تنوع و تلون است. نگذارید که کافه کتاب آفتاب تعطیل شود. همه زیان خواهند دید، حتی کسی که به ظاهر تصور می‌کند سود کرده است.

کافه کتاب آفتاب

جمع شدن کافه کتاب آفتاب یک خطای راهبردی است

سید جواد نقوی، پژوهشگر و فعال فرهنگی نیز نوشته است: جمع کردن یک کتابفروشی در عصر فعلی که همه بحران‌های فضای جامعه و کشور از همین قهر جامعه با کتاب است بی‌تدبیری واضحی است. آن هم‌ کتابفروشی که سال‌هاست تلاش کرده که بخشی از مشتریان خود را به فرهنگ کتابخوانی علاقه‌مند کند و پایگاه خوبی برای ترویج مطالعه بوده است.

هرچه مکان‌های بااصالت‌تر و پرکتیکال را جمع کنید، مکان‌های بی‌اصالت‌تر و غیرپرکتیکال را اصالت می‌دهید. یعنی وقتی کافه کتاب آفتاب که از معدود کتابفروشی‌های شهر است که هنوز همه مدل کتاب را دارد جمع شود، باید پاتوق‌هایی که نمی‌دانند اصلا کتاب چیست و رادیکال هستند را افتتاح کنید که ابتذال کتاب را نیز همان‌ها به ارمغان می‌آورند.

مدیر کافه کتاب آفتاب وام‌دار فرهنگی است که می‌شود با او گفت‌وگو کرد اما در بسیاری از کتابفروشی‌های شهر نمی‌توانید این مورد را پیدا کنید. شما یک کتابفروشی ‌که حداقل می‌تواند گفت‌وگو کند را جمع می‌کنید و جا برای کسانی که اپسیلونی اهل گفت‌وگو نیستند بازمی‌کنید.

در مجموع جمع شدن کافه کتاب آفتاب یک خطای راهبردی است، چراکه عرصه را برای تعدادی ضدکتاب بازمی‌کند تا در پوست مروج کتاب رشد کنند.

کافه کتاب آفتاب همیشه سرپناه ادبیات بوده است
محمد بهبودی‌نیا، دبیر صفحه ادبیات روزنامه خراسان نیز در صفحه خود نوشته است: گاهی احساس می‌شود که برخی مسئولان با تمام توان قصد ضربه زدن به فرهنگ، هنر و ادبیات را دارند. نمونه‌اش تصمیم اخیر شهرداری مشهد برای کافه کتاب آفتاب است که همیشه سرپناه ادبیات بوده است.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...