بریده‌ای از کتاب «گزینه اشعار شفیعی کدکنی» | مروارید


شعر فرخی سیستانی را در کتاب دبیرستان دوستم خوانده بودم و به دنبال خرید دیوانش در مشهد بودم. کتاب‌فروش که دید یک بچه‌ی دوازده‌ساله‌ دیوان فرخی سیستانی را می‌خواهد، گفت: «تو شعر او را می‌خواهی چکار کنی؟» گفتم: «می‌خواهم بخوانم.» گفت: «دیوانش هم مدح سلاطین است، هم قیمتش گران است، من یک فرخی دیگری به تو می‌دهم، که هم برای آزادی و مبارزه برای حقوق مردم شعر گفته و هم قیمتش سه تومن است.» یادم است آن فرخی که من می‌خواستم مثلاً بیست‌وپنج تومان بود، گران بود. من هم سه تومن از پولم را دادم و او یک دیوان فرخی یزدی به جای فرخی سیستانی به من داد. همان موقع کتاب را با شوق باز کردم و توی راه شروع به خواندن مقدمه‌ی حسین مکی کردم. خواندم و رفتم. به خانه که رسیدم هم مقدمه را خوانده بودم هم مقدار زیادی از شعرها را. آن مقدمه خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. اینکه فرخی یزدی را کشتند و شعرش برای آزادی و این‌که لبش را دوختند؛ یک حالت اسطوره‌ای در ذهن بچه‌ی آن زمان ایجاد می‌کرد. یادم می‌آید آن مخمسی که کمی بعد از این قضیه برای دکتر مصدق گفته بودم تحت تأثیر لحن و اسلوب و شیوه فرخی یزدی بود.

زهره ترابی

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...