ژان ژاک سامپه [Jean-Jacques Sempé] تصویرگر مجموعه داستان‌های کودک «نیکولا کوچولو» [Le Petit Nicolas] در سن ۸۹ سالگی درگذشت.

ژان ژاک سامپه [Jean-Jacques Sempé] نیکولا کوچولو» [Le Petit Nicolas]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایسنا، معروف‌ترین اثر ژان ژاک سامپه تصویرگری سری داستان‌های کودکانه و فرانسوی «نیکولا کوچولو» است که اولین سری از آن در تاریخ ۲۹ مارس ۱۹۵۹ به قلم رنه گوسینی نوشته شد و همکاری این دوچهره فرانسوی موجب شد که آثارشان با نام «سمپه-گوسینی» نیز شناخته شود.

این داستان‌ها که چشم‌اندازی ایده‌ال به کودکی در دهه ۱۹۵۰ فرانسه دارد به یک کتاب پرفروش در سطح بین‌المللی تبدیل و به چندین زبان نیز ترجمه شد.

«سامپه » علاوه بر تصویرگری «نیکولا کوچولو»، بیش از هر هنرمند دیگری طراحی جلد نخست مجله نیویورکر را بر عهده داشته است.

مارک لکارپنتیه زندگی‌نامه‌نویس و دوست این کارتونیست، به خبرگزاری فرانسه گفت: «ژان ژاک سمپه، کاریکاتوریست در هشتاد و نهمین سال زندگی‌اش، در اقامتگاه تعطیلاتش، در کنار همسر و دوستان نزدیکش، در آرامش درگذشت».

«سامپه» که در ابتدا می خواست پیانیست شود و دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشت، در ۱۴ سالگی قبل از اینکه با اعلام دروغین سن خود به ارتش بپیوندد، مدرسه را رها کرد. با این حال، زندگی نظامی با او سازگار نبود و شروع به فروش نقاشی به روزنامه‌های پاریس کرد.

زمانی که در یک آژانس مطبوعاتی کار می کرد، با اسطوره کاریکاتور رنه گوسینی آشنا شد و با هم در سال ۱۹۵۹ داستان‌های «نیکلا کوچوکو» را خلق کردند.

امروزه این کتاب‌ها با بیش از ۱۵ میلیون نسخه در ۴۵ کشور جهان از جمله پرفروش‌ترین کتاب‌های بین‌المللی هستند و یک مجموعه فیلم و کارتون محبوب با اقتباس از آنها ساخته شده است. او در سال ۱۹۷۸ توسط نیویورکر استخدام شد و به موفقیتی پایدار دست یافت.

«سامپه» در آثارش شخصیت‌های کوچک را در دنیایی بزرگ از خطوط نرم قرار می‌دهد و حقایق خنده‌دار و گاه تند در مورد جهان را بدون توسل به تمسخر بیان می‌کرد.

................ هر روز با کتاب ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...