جست‌وجوی راستی در مالیخولیای قرن | اعتماد


در میان آثار ادبیات نمایشی، کتاب‌هایی هست که از همان صفحات آغازین، از کلمه رها می‌شوند و در خاکستری پس‌ذهن خواننده جان می‌گیرند، مجسم می‌شوند و به صحنه می‌روند، آثار نمایشنامه‌نویسان فکورتر و خوش‌قلم‌تر معمولا این ویژگی را بهتر و بیشتر در خود مستتر دارند و از آن جمله بهمن فرسی؛ سال هزار و سیصد و پنجاه و شش خورشیدی است، بر فراز تئاتر سنگلج، صدای غرای هنرمندان نامدار تئاتر پیچیده است، علی نصیریان در نقش دکتر توما، مهین شهابی در نقش خانم‌بزرگ و خسرو شکیبایی با کلیدهای چوبی نمادین بزرگی در دست در نقش خسرو شهریایی، آنها نقش‌آفرینان روایت نمادین و فیلسوفانه بهمن فرسی‌اند: «آرامسایشگاه».

بهمن فرسی؛ آرامسایشگاه»

روایتی که در فضای اندوهگین و رازانگیز یک آسایشگاه روانی می‌گذرد و نویسنده گویی مه‌آلودگی گره‌های مالیخولیایی روایتش را محملی برای بازگشت به خویش، تفکر درباره مناسبات انسانی و بازاندیشی حول مولفه‌ها و فضائل و رذائل اخلاقی و اجتماعی مهم قرار داده است و چنان در لفافه و در قالب نمادها که مثلا سایه دهشتناک مسائل سیاسی را در فریادهای گاه و بیگاه کودک روزنامه‌فروش قصه که داد می‌زند: «فوق‌العاده... فوق‌العاده...» می‌توان بازیافت، پسرک و روزنامه‌هایش در روایت فرسی اصلا محبوب نیستند و این شاید خصلت سیاست‌گریزی نهفته در روایت را بازمی‌تاباند: «کوچولوی شرور، ما هیچ‌وخ حریفش نشدیم. پسر این سیگارفروش سر چارراه‌س. خودمونم خیلی سعی کردیم روزنامه بی‌سروصدا وارد اینجا بشه. اما نشد که نشد. اصلا روزنامه یعنی سروصدا دیگه دخترم. روزنامه یعنی جنجال.» درحالی که به نظر می‌رسد آن کلیدی که خسروی قصه را گرفتار جست‌وجویی نافرجام کرده است، نمی‌تواند در زیستمانی که روایت در آن‌زاده شده است، کاملا فارغ از مناسبات و معماهای سیاسی باشد، کلیدی که خسرو را به جنون کشانده است از این رو که تنها به دنبال آن است و نه هیچ چیز دیگری در زندگی، درست در زمانه‌ای که به گواهی تاریخ، ایسم‌ها و مناسبات سازمانی و حزبی زندگی‌های خصوصی و عاطفی را هم تحت‌الشعاع قرار می‌داده است:

«خسرو امروز تنها چیزی که می‌خواد کلیداشه. نه تو، نه پسرش، نه دنیا، فقط کلید. و البته معلوم نیس چه کلیدی.» و در این میان دکتر توما با رهیافتی علمی و مبتنی بر نماد و نشانه تلاش می‌کند رنج و جنون خسرو را درمان کند در حالی که در عین حال مصر است که چنین رهیافتی را از همان ابتدا به اخلاق و درونیات انسانی پیوند زند: «به شرط اینکه آرام باشم. باز هم با هم حرف بزنیم. و به هم راست بگیم. راستی هر گرهی رو میتونه باز کنه.» اما شاید اوج دیالوگ‌های این روایت را ناظر بر آنچه گفته شد در دیالوگ‌های خسرو شهریایی، که قصه حول محور جنون نمادین او می‌گذرد، باید بازیافت: «یه کلید باید کلید باشه. باید بتونه ببنده. بتونه وا کنه. کلید که نمی‌تونه اپرا باشه. کلید که نمیتونه تعزیه باشه. تعزیه که نمیتونه سیرک باشه. کلیدو باید ساخته باشن. باید پرداخته باشنش. اگه نه بسته رو وا نمیکنه. وا شده رو نمی‌بنده. کجا؟ کجااا؟ مگه حقیقت گوشت رو میخوره؟ می‌سابه؟بله به مراتب عینا این کلید یه کلید چوبی‌یه. عین شمشیر چوبی اون مرد چوبی اون تاریخ چوبی.»

دیالوگی که به نظر می‌رسد طغیانی بر ضد نمادپردازی‌های نهفته در روایت هم هست و این تناقضات است که قصه را شورانگیز می‌کند. قصه نشان می‌دهد که این طغیانگر تقریبا تنهاست از این رو که مخاطب پیوسته در پذیرشی ناخودآگاه در میان روایت به دنبال نمادهاست حتی در ساده‌ترین تعابیر مثلا آنجا که خوشه در تلاش برای بازیافتن کلیدهای واقعی از هشتی خانه‌شان سخن می‌گوید، این آیا تبلور نمادین میل به حیات اندیشیدگی سنتی و امنیت آن نیست در جهان مدرن پرتلاطمی که حقیقت را در مسیری پرفراز و فرود در گسستن از گذشته و میل صعود به آینده بازمی‌جوید: «بله ما هنوز تو خونه‌مون گنجه داریم. هشتی خونه‌مون هم هنوز همونقدر آجری و خنک و مهربونه.» و خانم‌بزرگ، آیا او می‌تواند نماد مدارا در جهان الزام‌آور مبارزه‌ها، زیست چریکی و انقلاب‌ها باشد: «زندگی من از چارده‌سالگی توی مریضخونه‌ها گذشته، رخت شسته‌م، نظافت کرده‌م، هرچی دیده‌م و شنیده‌م مرض و مریض بوده. بله، چه می‌دونم. حالا دیگه، راستشو بخوای، خیال می‌کنم سلامتی خودش مرض بدتریه. اگرم می‌خوای ته دلمو بدونی، پس بدون که من به این علم و دوا و طبابت، زبونم لال، حتی به این خدا و سرنوشت هم اعتقاد ندارم. یعنی اگه یه دقه اعتقاد آورده‌م، یه دقه دیگه اعتقادمو از دس داده‌م. من فقط یه اعتقاد دارم: پرستاری و محبت. فقط!... اصلا هم نمی‌تونم بگم تا کی و کجا و چه‌جوری. هرجوری و هر رقمی که میشه و ممکنه.»

اما دکتر توما قرار است این سادگی و آرامش را با رجوع مکرر به مفاهیم عرفانی و فلسفی به چالش بکشد تا روایت فرسی دربرگیرنده کلیاتی از زیستمان اندیشیدگی دوره‌ای باشد که این روایت در آن قلمی شده است، او در سخنرانی خود که نشان از نومیدی او در درمان نمادین بیماری خسرو دارد به مفاهیم متعددی که ناظر بر فرهنگ و عرفان و تصوف و ادبیات و اسطوره و خیلی چیزهای دیگر است اشاره می‌کند: «هفت طبقه آسمان. هفت سیاره سرگردان... هفت موضوع قرآن. هفت گناه انسان. انسان. انسان! اژدهای هفت‌سر. هفت در هفت. چار مژه، هر دو ابرو، موی سر، خط خدا. هفت خط خدا. پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. هفت خط‌انداز خدای دادگر. هفت پیکر! مجنون! فرهاد! خسروووو! هفت دختر، هفت شاه، هفتخوان، رستم! اسفندیار... هفت امشاسپند، هفت خواهر ویراف و یقولون سبعه صحابه کهف... و خفت سخن مسیح بر فراز صلیب.
هفت طلسم شهر نمروز. هفت ایزد مانوی...»

 «آرامسایشگاه»

و این همه پیش‌درآمدی است بر اشاره دکتر توما به رهیافت درمانی‌اش که با اتکا به نوعی دروغ پیش رفته است، او از اتخاذ چنین رهیافتی دقیقا به دلیل همین نگرش اخلاقی مایوس و نادم است: «علمی که پی‌اش روی دروغ گذاشته بشه علم نیست!» و از همین رو تصمیم می‌گیرد به راستی و درستی بازگردد حتی در درمان و از همین رهگذر مانیفست خود را گویی در مواجهه با مسائل روز ایراد می‌کند: «به خاطر روح سفید و غیرمالی علم، که فقط کار و راستی و راست‌کرداری تعلیم می‌کنه، تصمیم دارم از همین لحظه خیلی باز و برهنه و برنده عمل کنم... من معنی راستی رو می‌دونم. و همینو می‌خوام تعلیم بدم. به عنوان آخرین درمان. نه اشتباه نکنید من ماموریتی از طرف آسمون ندارم... ما باید بتونیم خودمونو آزاد بکنیم. ما داریم پرت میشیم تو دره یه زندگی درونی. حدس می‌ز‌نیم، پیش خودمون تحلیل می‌کنیم، قضاوت می‌کنیم، و بعد همه‌چیزو، بی‌سروصدا تو مغزمون دفن می‌کنیم. مرض قرن ما همینه: زندونی کردن حس و شعورت به وسیله خودت.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...