تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد


رضا فکری | سازندگی


حسن هدایت (1334- تهران) کارگردان سریال‌ «کاراگاه» و فیلم‌های اقتباسی از داستان‌های صادق هدایت از جمله «گرداب» و فیلم‌های سینمایی «چشم شیطان»، «سایه‌روشن»، «گراند سینما» و ده‌ها اثر سینمایی و تلویزیونی دیگر، این‌بار با دو رمان «وقایع‌نگاری یک لات چاقو‌کش» و«آگراندیسمان» به دلِ تاریخِ معاصر ایران زده؛ روایتی از دوتا از شخصیت‌های تاریخ معاصر: یکی هاشم آبسرداری از لات‌های دهه چهل و دیگری استپان استپانیان عکاس برجسته دوران مشروطیت. رمان «میدان توپخانه» اثر بعدی هدایت است که ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح می‌دهد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با حسن هدایت به‌مناسبت انتشار دو کتاب منتشرشده او از سوی نشر گستره است.

آگراندیسمان حسن هدایت

مروری بر دو رمان اخیر شما شما نشان می‌دهد که همواره دغدغه‌ تصویرپردازی از مقاطع مشخص تاریخی داشته‌اید؛ دغدغه‌ای که در «آگراندیسمان» هم مبنای نوشتن‌تان بوده. داستانی برگرفته از زندگی‌نامه‌ شخصیتی به‌نام استپان استپانیان که شاهد وقایع مهم تاریخی در میانه دو قرن نوزده و بیست بوده و آن‌ها را با عکس‌هایش به ثبت رسانده. چرا این شخصیت تا این اندازه برایتان مهم است؟
تاریخ شناسنامه انسان‌ها و جوامع است و بی‌اطلاعی از آن یعنی گم‌کردن هویت. دغدغه من بازنمایی این هویت در مقاطع و زندگی افرادی است که به‌زعم خودم ارزش‌های دراماتیک لازم برای خلق یک داستان را هم داشته باشند. استپان استپانیان یک عکاس برجسته دوران مشروطیت بود که تصاویر فراوان و ارزشمندی از قبل و دوران انقلاب در تبریز به‌جا گذاشته است. اما آنچه برایم مهم‌تر بود زندگی و تفکر و مقاومت او در مقابل استبداد؛ چه در روسیه و چه در ایران بود. البته سلاح اصلی‌اش نیز دوربین عکاسی‌اش بود تا تفنگ و شمشیر. سرنوشت خاص او و فرار شگفت‌آورش (به همراه عده‌ای دیگر) از تبعیدگاهی در انتهای دنیا و طی ده‌هزار کیلومتر مسافت از جزیره ساخالین در شرق روسیه تا تبریز؛ و همچنین زندگی و مشکلاتش در تبریز و گریز دوباره‌اش از تبریز به ارزروم در کشور عثمانی و بعد مرگش در نسل‌کشی ارامنه؛ به او سیمایی ارزشمند برای یک ساختار داستانی می‌داد. همچنین سرسختی‌اش در مواجهه با مشکلات و نگاه زیبایش به هنر و نیز شخصیت خوددار و خجول و آرامی که داشت از او چهره یک هنرمند راستین را پدید می‌آورد. وقتی برای اولین‌بار زندگینامه مختصر او را در کتاب ارزشمند «تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران» تالیف یحیی ذکاء خواندم با خودم فکر کردم که زندگی و عملکرد این عکاس ارزش‌های دراماتیک فراوانی دارد. البته سال‌ها طول کشید تا این ایده به رمان تبدیل شود.

بخش اعظم داستان به ساخالین، تبعیدگاهی واقع در ته دنیا اختصاص داده شده؛ جایی‌که به اعتراف خودِ زندانیان و راویان دیگری هم‌چون چخوف که در کتاب «جزيره ساخالين» به این زندان مخوف پرداخته، چنان فضایی دارد که می‌تواند روح آدم‌ها را درهم بشکند و از صفات انسانی تهی سازد. این دوره از زندگی در تبعید را چه‌قدر در ساخت شخصیت‌های اصلی «آگراندیسمان» مؤثر می‌بینید؟
البته اگر بخواهیم تقسیم‌بندی دقیق‌تری داشته باشیم باید گفت یک‌چهارم داستان به خاطرات کودکی و نوجوانی استپانیان و نیز گذران در ساخالین اختصاص دارد و یک‌چهارم به ماجرای فرار و رسیدن تا ایران. بقیه کتاب نیز به زیستن استپانیان در بندر انزلی، تبریز و عثمانی اختصاص یافته. اما فضای زندان‌های جزیره ساخالین و فشاری که بر جسم و روح زندانی‌ها آورده می‌شد طبیعتا برای بقیه دوران زندگی آن‌ها را رها نمی‌کرد. دوام‌آوردن در چنان شرایطی و نیز یادگرفتن درس‌های زندگی از زندانیان شجاع یا خردمند، تاثیرش را تا آخر عمر بر زیستن زندانی از دست نمی‌داد. در شرایط سخت جزیره ساخالین فقط عشق به عکاسی و زیبایی‌های آن استپانیان را سرپا نگه داشته بود. شاید هم همین هنر باعث شد که از بیگاریهای سخت بدنی در امان باشد و به سلامت از جزیره بگریزد. در مجموع زندانی‌بودن در چنان شرایط نابهنجار و پلیدی که حکومت تزاری برای مخالفان سیاسی خود یا مجرمان عادی تدارک دیده بود؛ زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند. تعداد اندکی از زندانی‌ها با تلاش سعی در حفظ هویت و انسان‌بودن خود می‌کردند که من چند نفرشان را در طی داستان به‌عنوان کاراکترهای اصلی یا تاثیرگذار برگزیدم.

آنچه در ساخالین اتفاق می‌افتد، به زندان‌های رمان‌های هم‌عصرش شباهت بسیار دارد، مثل زندان شاتودیف که الکساندر دوما در رمان «کنت مونت کریستو» برایمان می‌سازد یا تبعیدگاهی که داستایفسکی در کتاب «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» از آن می‌گوید. چرا این زندان که بی‌شباهت به دوزخ نیست، در رمان‌های کلاسیک و البته در «آگراندیسمان» چنین نقش تعیین‌کننده‌ای دارد؟
این‌گونه زندان‌ها (که هنوز هم در بسیاری کشورها وجود دارد) به منظور خردکردن کامل مقاومت انسان‌ها در مقابل استبداد و بی‌عدالتی ایجاد می‌شد. البته زندانیان شرور نیز به این‌گونه زندان‌ها فرستاده می‌شدند، ولی اکثریت با کسانی بود که یا مجرمین عادی بودند یا سیاسی. انعکاس شرایط این زندان‌ها در اجتماع و ذهن مردم عادی نیز از واقعیت خودشان بسیار بزرگ‌تر بود. دلیل امر هم این بود که حکومت‌ها به این وسیله ترس از این‌گونه زندان‌ها را در دل مردم ایجاد می‌کردند تا مطیع باشند و سروکارشان به آن مکان‌های مخوف نیفتد. اما اگر کسی از این زندان‌ها جان سالم به‌در می‌برد به‌طور طبیعی دیگر مانند دورن قبل از حبس نمی‌ماند. انعکاس این تغییرات و مصیبت‌های روحی و جسمی ناشی از حبس، در بسیاری از داستان‌های کلاسیک و مدرن دیده می‌شود و درواقع گزارش‌هایی هستند از زوایای تاریک این زندان‌ها. بازتاب این داستان‌ها نیز در دورانی که هنوز وسائل ارتباط‌جمعی مانند امروز وجود نداشته بسیار موثر بوده است. برای مثال وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند. وقتی کتاب یک نویسنده بر یک تزار مستبد و جلاد چنین تاثیری بگذارد، نشان از اهمیت بیان شرایط این زندان‌ها به زبان داستان و هنر نویسنده دارد. همچنین رسالت معنوی نویسنده را در بالاترین سطح به نمایش می‌گذارد. اهمیت بیان درد و رنج در این است تا همگان آگاه شوند و منابع ایجاد رنج کاستی گیرد و کم و محدود شود.

طی روایت مدام تغییر نظرگاه از دانای کل به اول‌شخص‌های متعدد مشاهده می‌شود. چرا روایت را از منظر خودِ استپان پیش نبردید تا مخاطب با ذهنیات و دغدغه‌های او از منظر نزدیک‌تری همراه شود و همذات‌پنداری عمیق‌تری با این شخصیت داشته باشد؟
معمولا ً سه شیوه برای بیان زوایای یک شخصیت در داستان وجود دارد. نخست روایت اول‌شخص، دوم روایت نویسنده یا به‌اصطلاح دانای کل، سوم بیان کسانی که در اطراف شخصیت موردنظر هستند و هر کدام بخشی از زندگی و تفکر و رفتار او را گزارش می‌دهند. من ترکیبی از شیوه دوم و سوم را انتخاب کردم. مانند روشی که در داستان «درویش‌خان» انتخاب کردم. به این شکل خواننده از منظرهای مختلف به یک شخص واحد نگاه می‌کند. اگر شیوه اول‌شخص انتخاب شود خواه‌ناخواه جهت‌گیری و تفکرات شخصیت داستان حرف اول را می‌زند و کمتر پیش می‌آید که داوری درستی درمورد شخصیت اصلی به دست خواننده برسد. اما نگاه دیگران قضاوت منصفانه‌تر یا حداقل متفاوتی به دست می‌دهد؛ نوعی «چندصدایی».

ریتم داستان تا وقتی که در ساخالین می‌گذرد سر صبر و با تمرکز بر جزئیات مکانی است که وقایع در آن رخ می‌دهد. اما به محض ورود به تبریز، قصه روی دور تند می‌افتد و نیمه‌ مهم زندگی استپان که حوادث سرنوشت‌سازی هم در دل خود دارد، با شتاب و بسنده‌کردن به کلیات تعریف می‌شود. علت این تغییر ریتم چیست؟
در بخش اول کتاب، علاوه بر ساخته‌شدن شخصیت و جهان‌بینی استپانیان، کودکی و نوجوانی و مبارزات او در حزب ارمنی مخالف سلطه تزار بر قفقاز، منعکس می‌شود و اهمیت فراوان دارد. اما در بخش‌های تبریز و حتی عثمانی، ما با یک شخصیت مشخص‌شده و قوام‌یافته طرف هستیم و بنابراین من فقط به حوادثی که در ارتباط با استپانیان بوده بسنده کردم و نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم.

آگراندیسمان

شخصیت‌های مقیم در زندان ساخالین بسیار به‌هم شبیه‌اند. آن‌ها با این‌که از عصیان‌گرترین افراد جامعه هستند، اما در زندان که بستر بروز چنین رفتارهایی است، چندان طبع سرکش و روحیه‌ مبارزی از خود نشان نمی‌دهند. به‌نظر می‌رسد تنها نیروی محرک این گروه از زندانیان شخصیت «یپرم» باشد که به‌راحتی با فضا کنار نمی‌آید و با سرسختی‌اش قواعد بازی را به می‌ریزد.

وجود زندان معمولا به‌منظور به‌راه‌آوردن آدم‌های عصیانگر یا شرور یا خطارکار است. هم محلی برای تنبیه و هم ظاهرا تربیت؛ بنابراین در زندان همه‌جور آدم دیده می‌شود. حتی در محبس‌های مخوفی مثل زندان‌های جزیره ساخالین در دوران روسیه تزاری؛ بنابراین زندان محلی است برای سرکوب سرکشی‌ها؛ نه بروز آن‌ها. حداقل برای پاره‌ای از زندانیان دوران حبس دوران کمون و پنهان‌بودن روحیه سرکشی است و در دوران رهایی از حبس ممکن است دست به قانون‌شکنی بزنند. ولی در زندان معمولا جرات نمی‌کنند و از مجازات‌های سخت زندان واهمه دارند؛ بنابراین رفتارشان کم‌وبیش شبیه هم می‌گردد. اما اگر یک یا چند زندانی جراتِ بروز سرکشی از خود نشان دهند ممکن است در دیگران نیز انگیزه شود. چنانچه یپرم (سردار بزرگ و شجاع دوران مشروطیت) با روحیه خود انگیزه گریز به چند نفر دیگر نیز داد و توانستند از حبس بگریزند.

بخش قابل‌ تأملی از زندگی استپان استپانیان در تبریز و در دوره‌ مشروطه می‌گذرد. دوره‌ای که او کوشیده در عکس‌هایش نشان‌شان دهد. با وجود زندگی پرتکاپوی استپان در تبریزِ دوره مشروطه و نیز فراوانی شواهد و مستندات مربوط به آن، چرا تمرکز روایت را بر همین دوره از تبریز و مشروطه قرار نداده‌اید؟
داستان «آگراندیسمان» روایت زندگی یک عکاس است، نه بیان تاریخ مشروطیت. این عکاس دوران ساخت شخصیت خود را در ارمنستان و ساخالین گذرانده بود و بنابراین باید به خاستگاه قوام‌یافتن شخصیت و نگاهش توجه‌ای ویژه می‌شد. درمورد حوادث مشروطیت و تبریز نیز تا آنجا که به استپانیان مربوط می‌شد سعی کرده‌ام نکته مهمی فروگذار نشود. سه سال آخر زندگی استپانیان نیز که در کشور عثمانی (ترکیه امروز) گذشت که خود این نکته و مرگ غم‌انگیزش به دست ترک‌های عثمانی بخش مهمی از زندگی استپانیان را شکل داده است؛ بنابراین تمرکز روایت بر جغرافیای شهر تیریز و حوادث رخ داده در آن چندان مطلوب من نبود. من از حوادث مشروطیت در این داستان به دو دلیل به اختصار گذشته‌ام: نخست پرهیز از تاریخ‌نگاری و ذکر این نکته که حوادث مشروطیت در آثار متعدد نوشتاری و تصویری انعکاس داشته و نباید چندان تکرار مکررات داشت. دوم اینکه خودم نیز در رمان‌های دیگر، به‌خصوص رمان «میدان توپخانه» که به‌زودی توسط نشر گستره به بازار عرضه می‌شود ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح داده‌ام. روایت «میدان توپخانه» شرح‌حال مهم‌ترین و سیاسی‌ترین میدان ایران، از زمان ایجاد آن تا اواخر سال 1321 است. قهرمان‌های داستان عموما از زنان تشکیل یافته و از اقشار عادی مردم هستند تا حوادث میدان را از نگاه عامه مردم روایت کنند، نه پادشاهان و دولت‌ها و تاریخ‌نگاران.

آشنایی استپان با کشیش یوحنا نیز از نقاط عطف زندگی اوست؛ جایی‌که او درباره‌ فلسفه‌ هنر و انسان‌شناسی درس‌هایی فراموش‌ناشدنی می‌گیرد و به‌نوعی بخش مهمی از مکاشفات او را می‌سازد. اما مواجهه‌ مخاطب با سیل ماجراهای کتاب، کمتر مجال بروز نقاط عطفی از این دست را فراهم می‌آورد. آیا این مسأله به ماهیت پرتنش دوره‌ تاریخی‌ای که شخصیتی چون استپان در آن می‌زیسته ارتباط دارد؟
طبعا در آن دوران پرآشوب برای هر حادثه و شخصیت جای محدود و مشخصی وجود دارد. کشیش زندانی در ساخالین نیز بخشی از جهان‌بینی است که استپانیان در ساخالین یافته بود. در کنار عکاسی، دیدن چخوف، دوستی با یپرم و چند تن دیگر که در ماجرای فرار همراهش بودند. درس‌های کشیش اگر نه خیلی روشن، ولی به‌عنوان لایه‌هایی پنهان در بخش‌های دیگر داستان بر رفتار و نگاه استپان تاثیرگذار است.

جهانِ «آگراندیسمان»، عرصه‌ مبارزه‌ مداوم و بی‌امان با مرگ و تلاشی بی‌وقفه برای مراقبت از ذره‌ذره‌ زندگی است. چنین جهانی در دهشتناک‌ترین موقعیت‌های زندگی هم کورسوهای امید را پاس می‌دارد. درواقع زندان و ترس از مرگ اگر هست، نبض امید هم در آن میانه‌ها می‌زند.
برداشت شما برای خود من هم تازه است. امیدوارم چنین باشد. اما هدف اصلی خودم بیان تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش بوده است؛ طبیعی است که امید به زیستن و بودن، نقطه عطف و انگیزه اصلی تلاش‌های این عکاس و کسانی چون اوست.

مرگِ تراژیک استپان، در یکی از بزرگ‌ترین بزنگاه‌های تاریخیِ اوایل قرن بیستم و در دل یک فاجعه‌ نسل‌کشی رخ می‌دهد. زیست تبعیدی‌اش در ساخالین نیز صحنه‌هایی فراموش‌ناشدنی دارد و هم‌چون مرگِ او در ذهن باقی می‌ماند. همین‌طور عکاسی جسورانه‌اش در اوج توفان‌های مشروطه مخاطب را با خود همراه کند. از میان برش‌های مختلف زندگیِ این شخصیت تاریخی، کدام‌یک تصویر ماندگارتری از او می‌سازد؟
زندگی هر انسان یک خط ممتد و پیوسته است که با هر ناهمواری و کج‌وکوله‌شدن تا زمان مرگ ادامه می‌یابد؛ بنابراین نمی‌توانم برتری خاصی بین مقاطع زندگی استپانیان تعیین کنم. به‌زعم شخصی‌ام، شاید تاثیرگذارترین لحظات زندگی استپانیان دمِ آخرِ زندگی‌اش بود که وارونه و با گلوی بریده‌شده به افسر جلاد خود می‌نگریست. تصویر وارونه بود؛ مانند آنچه روی شیشه ماتِ دوربینِ عکاسی دیده می‌شود. درواقع استپانیان در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد. عکسی را نیز ثبت کرد که فقط در ذهنش نقش بست و هرگز روی کاغذ عکاسی ثبت نگردید.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آثاری از این دست فقط ما را عالم‌تر یا محقق‌تر نمی‌کنند، بلکه حال ما را خوش‌تر و خوب‌تر می‌کنند... می‌گوید مفاهیم اخلاقی 8 تاست... ما نخست قهرمانان اخلاقی و قدیسان اخلاقی و فرزانگان اخلاقی (به صورت خلاصه اسوه‌های اخلاقی) را تشخیص می‌دهیم، سپس می‌گوییم هر چه در اینها هست، از نظر اخلاقی خوب یا درست یا فضیلت است... اما ما نمی‌توانیم به احساسات و عواطف صرف تکیه کنیم... ممکن است کسی از یک جنبه الگو باشد و از جنبه‌های دیگر خیر... پس ما معیاری مستقل از وجود الگوها یا اسوه‌ها داریم! ...
شناخت ما از خودمان را معطوف به نوشته‌های غیرایرانی کردند... سرنوشت تاسیس پارلمان در ایران با مشاهدات سفرنامه‌نویسان گره خورده... مفهوم و کارکرد پارلمان در اواخر دوره ناصری... مردم بیشتر پیرو و تابع بودند، یعنی متابعت و اطاعت از دالِّ سیاسی مرکز قدرت، امری پذیرفته شده تلقی می‌شده ... مشورت برای نخبگان ایرانی اغلب جنبه تاسیسی نداشته و تنها برای تایید، ‌همفکری و یاری‌دهندگی به شاه مورد استفاده قرار می‌گرفته... گفت‌وگو و تعاملی بین روشنفکران ملی‌گرا و روحانیون مشروطه‌خواه ...
با خنده به دنیا آمده است... به او لقب سفیر شادی، خنده و گشاده‌رویی می‌دهند... از لرزش بال حشره‌ای تا آه زنی در حسرت عشق را می‌تواند بشناسد و تحلیل کند... شخصیتی که او به‌عنوان معجزه‌گر در روابط انسانی معرفی می‌کند و قدرت‌اش را در برقراری و درک ارتباط با آدم‌ها و سایر موجودات به‌تفصیل نشان می‌دهد، در زندگی شخصی خود عاجز از رسیدن به تفاهم است ...
سرچشمه‌های ایران‌دوستی متعدد هستند... رفتار دوربین شعیبی در مکان مقدسی مثل حرم، رفتاری سکولاریستی است... جامعه ما اما جامعه بیماری است و این بیماری عمدتا محصول نگاه سیاسی است. به این معنا که اگر گرایش‌های دینی داری حتما دولتی و حکومتی هستی و اگر می‌خواهی روشنفکر باشی باید از دین فاصله بگیری... در تاریخ معاصر همین روس‌ها که الان همه تکریم‌شان می‌کنند و نباید از گل نازک‌تر به آنها گفت، گنبد امام رضا (ع) را به توپ بستند اما حرم امن ماند ...
با بهره‌گیری از تکنیک کات‌آپ و ‌تکه‌تکه کردن روایت، متن‌هایی به‌ظاهر بریده‌ و ‌بی‌ربط را نوشته ‌است، تکه­‌هایی که در نهایت همچون پازلی نامرئی خواننده را در برابر قدرت خود مبهوت می‌کند... با ژستی خیرخواهانه و گفتاری مبتنی بر علم از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کند... مواد مخدر به نوعی تسلط و کنترل سیستم بدن ‌ِفرد معتاد را در دست می‌گیرد؛ درست مانند نظام کنترلی که شهروندان بدون آن احساس می‌کنند ناخوش‌اند، شهروندانی محتاج سرکوب امیال­شان... تبعید‌گاهی‌ پهناور است که در یک کلمه خلاصه می‌شود: مصونیت ...