ترجمه سادات حسینی‌خواه | سازندگی
 

دانیل شپک [Daniel Speck] از مطرح‌ترین فیلمنامه‌نویس‌ها و رمان‌نویس‌های امروز آلمان است. او بیش از ده فیلمنامه و سه رمان نوشته که مشهورترین آنها «بلا جرمانیا» [bella germania] است که به‌تازگی با ترجمه حسین تهرانی توسط نشر ثالث منتشر شده. «بلا جرمانیا» یک داستان خانوادگی ایتالیایی را از دهه 1950 تا امروز، درمورد جست‌وجو و یافتن ریشه‌های خود و درمورد عشق روایت می‌کند: عشق به شغل خود، سرزمین مادری خود، عشق بین دو نفر و بیش از همه، خانواده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با دانیل شپک درباره این رمان و اقتباس تلویزیونی آن است.

دانیل شپک [Daniel Speck] بلا جرمانیا» [bella germania]

آقای شپک، شما در «بلا جرمانیا» ما را به یک سفر 60 ساله از طریق ایتالیا و آلمان می‌برید. یکی از محورهای اصلی داستان شما خانواده است. شما از پیوندی نامریی، زمزمه بین نسل‌ها صحبت می‌کنید. دقیقا اینها برای شما چه معنایی دارد؟
ما از یک طرف فرد هستیم و از طرف دیگر اجزایی از یک کل بزرگ‌تر. پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ ما در ما زندگی می‌کنند، و نه‌تنها از طریق عوامل ژنتیکی، بلکه آنها در ناخودآگاه نیز وجود دارد. دستورات ناگفته‌ای از طرف والدین به فرزندان وجود دارد، آسیب‌هایی وجود دارد که همچنان بر نسل بعدی تأثیر می‌گذارد و «بلا جرمانیا» این ارتباطات نامریی را روایت می‌کند.

60 سال پیش آلمان و ایتالیا نخستین قرارداد استخدام کارگران مهمان را امضا کردند. آیا «بلا جرمانیا» داستان کارگر مهمان است؟
«بلا جرمانیا» داستانی خانوادگی آلمانی-ایتالیایی را در پس‌زمینه کارگران مهمان از امضای اولین قرارداد استخدام (کارگران مهاجر) در سال 1955 تا ممنوعیت استخدام در سال 1973 و بعد از آن تا امروز روایت می‌کند. این داستان در این‌باره است که چگونه تجربه مهاجرت، بیگانگی و ادغام سه نسل را شکل داده است، چه زخم‌های عاطفی ایجاد شده و چگونه التیام می‌یابند. مهاجران چگونه کشور ما را شکل داده‌اند و کشور ما چگونه مهاجران را شکل داده است. زمان روایت‌شده از دهه 1950 آغاز می‌شود، زمانی که آلمانی‌ها غرق در اشتیاق ایتالیای رمانتیک و درخشان بودند و کشورِ آن‌سوی کوه‌های آلپ هنوز چیزهای کم‌نظیری داشت که به اروپای متحد در زمان حال منجر شد. درنهایت، نسل جدیدی از کارگران مهمان وجود دارد که به‌عنوان نسل هزار یورویی هم شناخته می‌شود. جوانان ایتالیایی که به دلیل بحران جدید اقتصادی جنوب اروپا درحال تبدیل‌شدن به نیروهای عشایر کار بین‌المللی هستند.

بخشی از داستان در دهه 50 اتفاق می‌افتد، زمانی که معجزه اقتصادی آلمان یک سیاست استخدام فعال را اجرا کرد و برای کارگران از جنوب ایتالیا با فیلم‌های خبری، تبلیغ کرد. جیووانی اهل سیسیل، برادر دوقلوی جولیتا قهرمان داستان از اولین پیشگامانی است که در جست‌وجوی شانسش در شمال ایتالیا یعنی آلمان بود. او در طول داستان، از سطح پایین به‌عنوان نیروی کمکی ساده در بازار بزرگ مونیخ تا سطح بالا به‌عنوان مغازه‌داری مستقل کار کرد، کارگری که امروز کاملا با جامعه ادغام شده است. فرزندان او آلمانی را بهتر از ایتالیایی صحبت می‌کنند و با آلمانی‌ها ازدواج می‌کنند. مشتریان او هنوز در دهه 1960 در مونیخ که نمی‌دانستند پنیر موزارلا چیست، اکنون خودشان غذای ایتالیایی می‌پزند. امروز آلمانی‌ها با «چائو» باهم احوالپرسی می‌کنند و مهاجران ایتالیایی مدت‌هاست که بیشتر از ایتالیایی‌بودن احساس آلمانی‌بودن دارند. اما این مسیر، پر از بیراهه و سوتفاهم بود. از جنبه سیاسی فقط «کار» در ابتدا سازمان‌یافته بود، اما نه همزیستی به آن معنا که کارگران مهمان در اردوگاه‌های پرجمعیت در حومه شهر زندگی می‌کردند و هیچ‌گونه مشارکت اجتماعی نداشتند. مدارس دوره‌های آموزشی زبان ارائه نمی‌دادند. کودکان خارجی را بدون درک زبان به کلاس‌ها و مدارس آلمانی وارد کردند. نه سیاستمداران آلمانی و نه کارگران مهمان ابتدا به فکر ادغام نبودند، زیرا هردو طرف تصور می‌کردند که خارجی‌ها روزی به سرزمین مادری خود بازمی‌گردند. اما از مجموع 14 میلیون کارگر مهاجر، دو میلیون نفر برای همیشه در آلمان ماندند. آنها ریشه کردند و خانواده تشکیل دادند. امروز از هر سه آلمانی، یک نفر سابقه مهاجرت دارد. ماکس فریش زمانی این جمله را در همین‌باره گفت: «شما کارگران را صدا کردید و مردم آمدند.»

«بلا جرمانیا» اولین پروژه رمان شما برای فیلم است. چه چالش‌هایی را در تغییر قالب مشاهده می‌کنید؟
هنگامی که متن اقتباسی فیلمنامه‌ای را از رمان جان وایلر (نویسنده آلمانی) نوشتم، توانستم چیزهای زیادی درباره تفاوت این دو قالب یاد بگیرم. رمان فرم آزاد‌تری دارد، درحالی‌که فیلمنامه یک ساعت دراماتیک کاملا روغن‌کاری شده است. ادبیات می تواند از طریق عمق ذهنی و فضاهای فکری فضای بیشتری را به خود بپردازد، در‌حالی‌که در فیلم، درگیری و نقاط عطف دراماتیک مهم است. اما رمان برای من یک رهایی هنری نیز هست. از یک‌سو به من امکان می‌دهد از شرِ شرایط تولید رها شوم. یک مثال: اگر صحنه‌ای در سال 1955 در میدان کلیسای جامع میلان در فیلمنامه تنظیم شود، هزینه زیادی برای تهیه‌کنندگان دارد. صدها سیاهی‌لشکر باید لباس مناسب بپوشند، اتومبیل‌های موجود از آن زمان تهیه شوند، بیلبوردها باید روی سقف‌ها نصب شوند. متاسفانه فیلم‌های تاریخی بسیار گران هستند. از سوی دیگر، فرم رمان به من آزادی بیشتری نسبت به ایده‌های دیگران می‌دهد: درمورد فیلم ، هرکسی صداوسیما یا بخش خصوصی که پول بدهد آن را خلق می‌کند. این مساله دستورالعمل‌ها را تنظیم می‌کند که اغلب با توجه به انتظارات برای رسیدن به بهترین نسبت برای مخاطبان هدف در زمان پخش مشخص، تعیین می‌شود. ترس از اینکه یک طرح بیش از حد پیچیده می‌تواند مخاطب را تحت فشار قرار دهد، اغلب به ساده‌سازی داستان منجر می‌شود. با وجود این، عادات مشاهده فیلم در مخاطب درحال تغییر است. انقلاب روایی مجموعه تلویزیونی پولی آمریکا باعث شکل‌گیری روایت‌های مدرن و پیچیده‌تری در تلویزیون آلمان شده است.

پرداختن به گذشته جنگ به روش‌های بسیار متفاوتی در آلمان و ایتالیا صورت گرفت. ما این را از تانیا مادر جولیا یاد می‌گیریم که گذشته را گسسته و عقیده خانواده را شکست‌خورده می‌داند.
بله، در آلمان مرزبندی رادیکال‌تری بین دهه 68ها و نسل جنگ و به اصطلاح «پدران نازی» وجود داشت. این امر منجر به وقفه‌های عمیق‌تری در خانواده‌ها نسبت به ایتالیا شده، در ایتالیا پیوستگی نسل‌ها با دقت بیشتری حفظ شده است. در ایتالیا هنوز می‌توانید بدون مزاحمت در فروشگاه هواداران موسولینی دنبال پره‌داپیو محل تولد موسولینی باشید. در «بلا جرمانیا»، جولیا قهرمان داستان بین تانیا مادر پیر 68ساله‌اش و خانواده ایتالیایی تازه‌پیداشده او ایستاده است. مادر آلمانی جولیا می‌گوید که می‌توان خانواده واقعی خود را در دوستان و همراهان پیدا کرد. بستگان ایتالیایی او می‌گویند که نمی‌توان خانواده خود را انتخاب کرد، که خون محکم‌تر از آب است.

بلا جرمانیا» [bella germania]

داستان‌های مهاجرت مانند رمان «بلا جرمنیا» داستان‌هایی پر از امید و آرزو هستند. خانه، رسیدن، ریشه‌زدن: همه اینها اصطلاحاتی است که در رمان شما جریان دارد و آشفتگی مهاجران ایتالیایی را توصیف می‌کند. به نظر شما، آیا جنبش کارگر مهمان آن زمان و وضعیت پناهندگی امروز موازی است؟
امروزه بیشتر از گذشته افراد در خارج از کشور خود هستند. بنابراین ارزش دارد نگاهی به گذشته بیاندازیم: چگونه آلمان به یک کشور مهاجرتی جذاب تبدیل شد؟ چه چیزی می‌توانیم از گذشته برای حال یاد بگیریم؟ آن‌موقع‌ها هم مانند امروز مردم به جایی می‌رفتند که بتوانند پتانسیل خود را بهتر توسعه دهند یا به‌راحتی زنده بمانند. و آن‌موقع‌ها مانند امروز آنها در خارج از کشور با پیشداوری و طرد اما درعین‌حال با کنجکاوی و انسانیت روبه‌رو می‌شدند. آنچه که من در طول تحقیق برایم جالب بود این است که بسیاری از کلیشه‌های مربوط به مهاجران امروزی شبیه به آمدن ایتالیایی‌ها است: آن‌موقع‌ها «آداب و رسوم و سنت‌های خارجی» نامیده می‌شد، امروز درمورد دین صحبت می‌شود بدون اینکه مهاجران واقعا مذهبی باشند. به‌طورمثال در آن زمان (و متاسفانه امروز نیز) به اصطلاح قتل ناموسی در جنوب ایتالیا کاتولیک اتفاق افتاد - یک «سنت» پدرسالارانه و قدیمی که در اسلام همانند مسیحیت ممنوع است. بسیاری از ایتالیایی‌ها به من گفتند که چگونه در دهه 70 آنها «اسپاگتی‌خور» و «مافیایی» بودند و به آنها هیچ آپارتمانی نمی‌دادند‌، از کلاس‌های مدرسه کنار گذاشته می‌شدند و مشکوک به تلاش برای اغوای دختران آلمانی بودند. امروز مونیخ به عنوان «شمالی‌ترین شهر ایتالیا» افتخار می‌کند که همه –مانند ایتالیایی‌ها-بیرون کافه‌ها نشسته‌اند، پیتزا می‌خورند و کاپوچینو می‌نوشند. بسیاری از «آداب و رسوم خارجی» از طریق غذا در زندگی روزمره آلمان پذیرفته شده است.

خانواده توصیف‌شده در رمان‌ «بلا جرمانیا» یعنی خانواده‌های مارکونی-بکر در زندگی شما چقدر حاضر هستند؟
شخصیت‌های داستانی من مانند افرادی که واقعا وجود دارند، مانند دوستان و اعضای خانواده در ذهنم زندگی می‌کنند. من احساسات، افکار و اسرار آنها را می‌دانم. طول می‌کشد تا آنها زندگی خودشان را داشته باشند، ماه‌ها، گاهی سال‌ها. اما پس از آن دیگر نیازی به «ساختِ» داستان‌های آنها ندارم، فقط باید به آنها گوش داده و آنها را دنبال کنم.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...
جهل به ماهیت درد باعث انواع نظریه‌پردازی‌ها و حتی گمانه‌زنی‌ها شده... دوگانه‌انگاری باعث شده آثار مربوط به درد غالباً یا صرفاً به جنبه‌ی فیزیکی بدن بپردازند یا فقط به بعد ذهنی-روانی... درد حتی سویه‌های فرهنگی هم دارد و فرهنگ‌های مختلف در تجربه‌ی درد و شدت و ضعف آن تأثیرگذارند... انسان فقط با درد خودش سروکار ندارد. او با درد دیگران هم مواجه می‌شود... سازوکار درمان نیز به همان اندازه اهمیت دارد؛ یعنی بررسی این مسئله که چگونه سازوکار درد متوقف می‌شود ...
من با موراکامی (بی‌آنکه روحش خبر داشته باشد!) صیغه برادرخواندگی خوانده‌ام!... اغلب شخصیت‌های موراکامی، به‌ویژه در رمان‌ها جوان‌های ۳۵، ۳۶‌ساله‌ای هستند منزوی، زخم‌خورده، گریزان از زندگی عادی کارمندی مثلا و در جست‌وجوی هویت و حل مشکل خود... دست به چه کاری می‌زنی که معنای وجود خود را در دنیایی آشکارا بی‌معنا دریابی؟ آیا آن را چنان‌که هست، می‌پذیری، یا با تمام قوا می‌کوشی دریابی چرا چنین است؟... رمان شبیه جنگل‌کاری است و نوشتن داستان کوتاه مثل ایجاد باغ ...