کتاب «اصول دست چپ در ویلن» [Left-hand violin technique] نوشته روجرو ریچی [Ruggiero Ricci] با ترجمه محسن کاظمیان توسط انتشارات کارگاه موسیقی منتشر شد.

اصول دست چپ در ویلن» [Left-hand violin technique] نوشته روجرو ریچی [Ruggiero Ricci]
 

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، کتاب «اصول دست چپ در ویلن» نوشته روجِرو ریچی به‌تازگی با ترجمه و توضیحات محسن کاظمیان در ۶۴ صفحه قطع رحلی و بهای ۷۰ هزار تومان توسط انتشارات کارگاه موسیقی روانه کتابفروشی‌ها شده است.

ریچی یکی از بزرگترین نوازندگان ویُلن در سده‌ اخیر است که به دلیل تخصّص و تبحر در اجرای آثار پاگانینی شهرت خاصی دارد. او در این کتاب سعی دارد به نوازندگان و هنرجویان ویُلن در سطوح بالا برای حل مشکلات تکنیکی دست چپ، با تأکید زیاد بر دقّتِ کوک و به دور از زیاده گویی تمرین و راهکار ارائه دهد.

ریچی که به سال ۲۰۱۲ درگذشت در طی حیاتِ هفتادساله هنری خود، بیش از ۶ هزار کنسرت در ۶۵ کشور جهان اجرا کرد و مدرس موسیقی در دانشگاه ایندیانا، مدرسه جولیارد، دانشگاه میشیگان و «دانشگاه موتزارت در سالزبورگ» بود.

................ هر روز با کتاب ...............

هنر |
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...