پرویز شهدی با اتمام ترجمه رمان «برادران کارامازوف» نوشته فئودور داستایفسکی، در انتظار مجوز نشر این کتاب است.

پرویز شهدی، مترجم، درباره تازه‌ترین ترجمه‌هایش به خبرنگار فارس، گفت: ترجمه رمان «برادران کارامازوف» نوشته فئودور داستایفسکی و «اتاق چهره‌های نابوده شده» نوشته نویسنده‌ای فرانسوی با نام مارک دوگن برای دریافت مجوز در وزارت ارشاد است.

قرار است «برادران کارامازوف» با ترجمه شهدی را انتشارات مجید منتشر کند. هم اکنون دو کتاب تجدی ترجمه از شهدی نیز در مرحله حروف‌چینی است. «ربکا» نوشته بافنه دوموریه و «در غرب خبری نیست» نوشته اریش ماریا رمارک، این دو اثر هستند که انتشارات صدای معاصر آن‌ها را منتشر می‌کند.

شهدی از ترجمه کتاب «استالین گراد» نوشته آنتونی بیور خبر داد که کتابی مستند درباره جنگ جهانی دوم است.

وی در نیمه دوم سال 87 سه اثر با نام‌های «راز بزرگ» را در نشر دنیای نو، «خانواده نفرین شده کندی» را در نشر چشمه و «برای رمانی نو» نوشته آلن روب گری‌یه را در نشر بافکر ترجمه و منتشر کرد.

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...