نظریه برای نویسنده، نظریه برای خواننده | اعتماد


جوزف اپستاین [Joseph Epstein]، منتقد امریکایی مشهور است به داشتن نگاهی تیز و موشکاف، اما او تلخی این نگاه سخت‌گیر و نقادانه را با روایتی مبتنی بر طنز می‌گیرد. طنز، این مهم‌ترین ابزار انسان برای مواجهه با جهان مدرن، در کنار نظرگاه شکاک و پرسشگر اپستاین از ویژگی‌های اصلی آثارش هستند. او در مقاله‌هایش به نقش ادبیات در شکل‌گیری هویت می‌پردازد و هنر شخصیت‌پردازی و خلق روایت را می‌کاود. قصه‌گویی در رمان یکی از دغدغه‌های تکرار‌شونده در آثار او است، اما پرسش کلیدی‌اش در کتاب «کار رمان» [The novel, who needs it] این است که آیا رمان امروزه به کار کسی می‌آید؟ و اگر می‌آید تا به کی؟ و چطور؟ و چگونه رمانی؟

خلاصه کتاب کار رمان» [The novel, who needs it] نوشته جوزف اپستاین [Joseph Epstein]

اپستاین معتقد است جایگاه فرهنگی رمان تغییر کرده است؛ رمان که زمانی پایگاهی محکم و همه‌پسند در میان خوانندگان داشت و اوقات فراغت بسیارانی را پر می‌کرد، اکنون آن جایگاه را به شکل‌های دیگر رسانه واگذارده است. نگاه نوستالژیک او به پدیده رمان زمانی آشکار می‌شود که مثال‌هایش را برای شفافیت موضوع از آثار کلاسیک برمی‌گزیند. برای او آثار کلاسیک شروع همه‌ چیزند، اما اپستاین به این آثار، به این نقاط قدرتمند آغاز بحث بسنده نمی‌کند و سراغ تجارب شخصی خود نیز می‌رود.

بسیاری از مقاله‌های اپستاین مراقبه‌های شخصی ذهن او است در باب اثری که می‌خواند و نویسنده‌ای که دوست می‌دارد. او بنا به اقتضای بحث سراغ انواع دیگر ادبی، حتی ناداستان می‌رود تا بحثش را غنی‌تر پیش ببرد. پی خوانشی است پر‌تامل تا تاثیر اینچنین خوانشی را بر فهمِ زندگی و فرهنگ درک کند. اپستاین تنها یکی از نویسندگان و منتقدان زمانه ماست که به اهمیت نظریه واقف است و در حد بضاعت خود پی غور کردن در این جهان است. اما پرسش اینجاست: چرا نظریه؟ پاسخ بسیار کوتاه است: نظریه هم مبنای ماست، هم معیار ما. معیار ماست برای اینکه به درون منظومه اثر رخنه کنیم و راه خوانش خود را در هزارتوی آن بیابیم؛ نظریه، متر و معیار ماست برای داوری متن و مبنای ماست، چون نقطه شروع حرکت ما در اثر است؛ هم حین نگارش متن در نقش نویسنده و هم حین خوانش در نقش مخاطب. به نویسنده کمک می‌کند به آن ساختاری که باید برسد و به خواننده کمک می‌کند اطمینان بیابد خوانشش سلیقه‌ای و باری به هر جهت نیست و پایش بند چارچوب متن است.

اگر به ضرورت وجودی و اهمیت نظریه به ‌درستی آگاه نباشیم ممکن است هراسی به جانمان بیفتد که مبادا این پایبندی به چارچوب ما را تخته‌بند نظریه کند و راه را بر پیش‌تر رفتن و خلاقیت ببندد. این هراس چه از سمت نظریه و چه از سمت اثر نابجاست، چراکه نظریه به کمک خود نظریه است که پیش می‌رود و تداوم می‌یابد. شکل دادن به نظریه به منتقد کمک می‌کند در خوانش و داوری متن به پارامترهایی برسد که شاید در ابتدا با بررسی همان اثر واحد شکل گرفته باشند؛ اما پس از آن و با تکرار آن پارامترها در آثار دیگر، خارج از جهان آن متن خاص اولیه هم معنا خواهند داشت، تعمیم‌پذیر خواهند بود و به این شکل به پیش رفتن دانش نظری در بعد وسیع آن کمک خواهند کرد. به عنوان نمونه در ابتدا منتقد زاویه دیدی در داستان یافت به نام اول‌شخص، بعد اثر ادوارد دوژردن فرانسوی را موشکافانه بر اساس نظریه‌های موجود خواند و از آنجایی که زاویه دید اول‌شخص را می‌شناخت، تفاوت را تشخیص و به تکنیک گفت‌وگوی درونی (interior monologue) شکل داد و پس از آن، آثار دوروثی ریچاردسون و ویرجینیا ولف و جیمزجویس را بر اساس دانسته‌های پیشینش خواند و از آنجایی که نظریه‌ای داشت که به کمک آن به تاویل عمیق‌تری از این آثار برسد و بداند این یک تکنیک بدیع است، جریان سیلان ذهن (the stream of consciousness) را نظریه‌پردازی کرد و این‌گونه است که نظریه‌ای از دل نظریه دیگر شکل می‌گیرد و نظریه‌پردازی را تبدیل می‌کند به حرکتی رو به جلو و نه عاملی ایستا، بازدارنده و مخل خلاقیت. نظریه به مخاطب و منتقد نقش پویاتری می‌دهد تا پا‌به‌پای نویسنده متن را بسازند و برای آثار هنری بستر و چارچوبی فراهم می‌کند که به‌ موازات هم و بر اساس نظریه‌ها خوانده شوند.

نکته بعدی در اهمیت نظریه در بستر بینامتن است. بدون نظریه ما بینامتنی نمی‌داشتیم. نظریه زبان مشترک میان انواع هنر است. ایسم‌های مشترک هستند که نقاشی را به داستان، داستان را به موسیقی و چه را به چه وصل می‌کنند، به عنوان مثال شما ردپای رئالیسم را هم می‌توانید در ادبیات پی بگیرید، هم در نقاشی، هم در سینما. اگر نظریه‌ها نبودند بینامتن میان آثار در انواع هنر محدود می‌شد به محتوای صرف، به پیدا کردن رد داستان‌های مشترک، سوژه‎‌های همسو و بدیهی به نظر می‌آید که با محتوای صرف ما را راهی به دهی نیست؛ نه در زمانه‌ای که گوشی‌های هوشمند هر روز به تعداد آدم‌های ساکن زمین تولید محتوا می‌کنند. جهان مدرن جهان بدعت‌های ما در فرم‌ است و فرم بدون نظریه ممکن نیست. از آن طرف می‌دانیم در معنای کلان آن، محتوا در جهان یکی است. پس برای رسیدن به فرم‌های جدید که بتوانند این محتوای همیشه کلاسیک را بار دیگر، به زبانی دیگر، در فرمی دیگر، برایمان شنیدنی کنند نیاز داریم به خلاقیت و مگر جز این است که خلاقیت در مواجهه و تقابل با نظریه‌های قدیم است که معنا می‌یابد؟ اگر نظریه جهان هنر را فرموله نمی‌کرد با شکستن کدام فرم تثبیت ‌شده‌ای خلاقیت شکل می‌گرفت؟ اگر نظریه‌های شعر کلاسیک وجود نمی‌داشت، از کجا می‌فهمیدیم که بدعت‌های شاعری به نام نیما ما را به دوران شعر مدرن فارسی وارد کرده است؟

دیگر آنکه از یاد نمی‌بریم در کنار استاتیک اثر هنری، یکی از مهم‌ترین نقش‌های هنر تکثیر آگاهی است. نیل به آگاهی نیز از مسیر نظریه آسان‌تر است. آگاهی که بناست به ‌واسطه محتوای هر اثر، البته که در کنار فرم آن، منتشر شود، با تفکری ممکن است که زیربنایش پرسشگری است و پرسشگری مگر جز شکستن پیش‌فرض‌های ما، جز شک کردن در پاسخ‌های تثبیت شده پیشین است؟ پیش‌فرض ما در هنر نظریه است. نظریه است که به متن ما، در تعریف جامع آن، یعنی چه به شکل نوشتار باشد، چه تصویر، چه آوا و چه هر مدیای دیگری، انتظام می‌بخشد و همین انتظام است که می‌رسد به استحکام ساختار در شکل منظومه‌ای اثر و استحکام می‌رسد به قدرت. قدرت در شکل مثبت و پتانسیل حرکت و تغییر، نه اقتدار که ابزار سرکوب شود و بازیچه ایدئولوژی. این نوع قدرت آگاهی‌بخشی در اثر هنری است که منجر می‌شود به تغییر؛ تغییر در جهانی که در آن نژادپرستی وجود دارد و استعمار وجود دارد و تبعیض جنسیتی وجود دارد. این قدرت پرسشگری بر اساس نظریه است که آگاهی می‌بخشد که در برابر هر آن ایدئولوژی می‌ایستد که پاسخ‌های آماده دارد برای زندگی و راه را بر گفت‌وگو، بر دیالوگ می‌بندد. در‌واقع این نظریه است که در وهله نخست امکان گفت‌وگو را فراهم می‌کند، چراکه بستر مشترک می‌سازد، زبان مشترک می‌سازد، چارچوب می‌دهد به بحث و در نهایت منجر می‌شود به فهم دیگری. گفت‌وگو پس از تفکر مهم‌ترین ویژگی انسان مدرن است.

در زمانه تغییرات پر‌شتاب، گفت‌وگو امکان همدلی را فراهم می‌آورد و جلوی قطبی شدن تفکر را می‌گیرد. دیالوگ است که به ما امکان می‌دهد مهارت‌های تحلیلی خود را بیشتر کنیم. بدون تحلیل جهان ما محدود می‌شد به مجموعه‌ای از اخبار که روزانه بر ما هوار می‌شدند، ما را در حجمه خود دفن می‌کردند و قدرت حرکت را از ما می‌گرفتند. هنر وجود دارد، ادبیات وجود دارد تا ما در کم‌تحرک‌ترین حالت واقعیت نیز به واسطه تخیل سیال باشیم که اگر حرکت نکنیم راکد می‌شویم، فاسد می‌شویم. ضرورت دیگر نظریه در بحث آموزش است. بدیهی است که نمی‌خواهیم از نظریه‌ها قوانینی بسازیم آموزش دادنی که بشود مانند شابلون بر هر محتوایی سوار کرد و انتظار خلق هنر داشت، اما آموزش بخش جدایی‌ناپذیر هنر است. منکر نبوغ نیستیم که گاه‌گاهی ظاهر می‌شود و اعجوبه‌ای در هنر نشانمان می‌دهد که انگار از زهدان مادر هنرمند‌ زاده شده است، اما نبوغ را که نمی‌شود به قاعده فراگیر بدل کرد که اگر می‌شد نامش نبوغ نبود. هنرمند به آموزش احتیاج دارد. اصول آموختنی است و اصول یعنی نظریه.

لف ویگوتسکی در تبیین نظریه جامعه‌فرهنگی‌اش (Sociocultural Theory) به این باور رسیده است که خوانش، در معنای عام آن و نه در شکل انحصاری ادبیات، بر اساس بافتار اجتماعی (social context) شکل می‌گیرد، به عنوان نمونه در جمع‌های کتابخوانی، کارگاه‌ها و تجربه هر آن شکل دیگری از هنجارسازی فرهنگی. این شکل از جمع‌خوانی و امکان داشتن کارگاه آموزشی بدون داشتن نظریه ممکن نمی‌بود، چراکه انسان مدرن انسانی است پیچیده؛ دوران مدرن دوران درگیری انسان با زبان و زمان است، انسان مدرن نویسنده یا مخاطب ساده و کلاسیک قرن 19 نیست که بتواند بی‌نظریه رمان شاهکار کلاسیک بنویسد و بخواند. انسان مدرن نظریه‌ها را می‌خواند، به ناخودآگاه خود می‌سپارد و هنگام زایش متن از آن بهره می‌گیرد، به خودآگاه خود فرا می‌خواند و هنگام خوانش متن به آن رجوع می‌کند. درست به همین دلایل است که برشمردیم و بی‌شک دلایل دیگری که یحتمل از ظرفیت‌های این متن بیرون است که منتقدی همچون جوزف اپستاین، از شاهکارهای کلاسیک مثال می‌آورد، اما نظریه را رها نمی‌کند و این کتاب را می‌نویسد تا به‌ شکلی نظری به ما بیاموزد چطور رمان بنویسیم و چطور رمان بخوانیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...