جدیدترین اثر سیدمهدی شجاعی با عنوان «جوشن حسینی» از سوی انتشارات نیستان منتشر و روانه بازار نشر شد.

سیدمهدی شجاعی جوشن حسینی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، اسم کتاب جذبم می‌کند؛ «جوشن حسینی»؛ ناخودآگاه جوشن کبیر در ذهنم تداعی می‌شود. دقیق‌تر نگاه می‌کنم با فونتی کوچک‌تر زیر عنوان نوشته شده: «هزار سلام بر حضرت حسین(ع)» پس تداعی بی‌راهی نبود.

شروع می‌کنم به خواندن، چه از این بهتر و شیرین‌تر؟ با هزار بیان سلام کردن به معشوق اگر شیرین نیست پس چیست؟ آن هم معشوقی که یک سلام ساده و معمولی را هم بی‌جواب نمی‌گذارد، چه رسد به این همه شکوه و زیبایی.

صفحات دارند به آخر می‌رسند، گمان می‌کنم مقتل می‌خوانم ... چه کرده است سیدمهدی شجاعی با دلم. خداوندا! هرکجا هست به سلامت دارش و سلامش و سلاممان را به احسن وجه پاسخ گو.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
سلام بر حسین آن زمان که با تن‌پوش سرخ خون، محرم می‌شود.
سلام بر حسین آن زمان که به دعوت معشوق با حنجره بریده لبیک می‌گوید.
سلام بر حسین آن زمان که میان مروه میدان و صفای خیام، سعی می‌کند.
سلام بر حسین آن زمان که در طواف حضرت حق، محبوب را بالمعاینه می‌بیند و با او سخن می‌گوید.
سلام بر حسین آن زمان که در تقصیر به جای مو، سر می‌دهد و بجای ناخن، انگشت و انگشتر.
سلام بر حسین آن زمان که استعلام طوافش را نه با حجرالاسود که با خود محبوب انجام می‌دهد.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...