ترجمه سعیده ملایی | دریچه


«پرواز تا ماه» یا «الصعود الی القمر» نام داستان کوتاهی از نجیب محفوظ است که در کتابی تحت عنوان «صدی النسیان» در سال ۱۹۹۹ در قاهره به چاپ رسید.

پرواز تا ماه داستان  نجیب محفوظ صدی النسیان

تخریب خانه تمام شد و ویرانه‌ای از آن باقی ماند. زمین خانه‌ی قدیمی‌به شکل مساحتی تقریبا چهارگوش در یک فضای باز و خالی، بدون اشارت و علامتی نمایان شد.
به مهندس ساختمان که از دوستانم نیز بود گفتم:
-نگاه کن چقدر کوچک است!
او که با دقت به آنجا نگاه می‌کرد گفت:
-ماشاالله آنقدر بزرگ است که بتواند یک خانواده‌ی پر جمعیت را در خودش جا دهد.

دوباره غرق در فکر شد و گفت:
-ساختن خانه یا عمارت کوچک در این زمین منفعت مالی ندارد.
گفتم: من به این چیزها فکر نمی‌کنم.
-تو فکر نمی‌کنی، خیال‌های عجیب و غریب می‌بافی. برایت یک پیشنهاد جالب و پر سود دارم. می‌توانیم زیر این خانه و در همین محله قدیمی‌ یک دکان باز کنیم برای فروش حلوا و معصورات1. و اگر بخواهی اجاره‌اش بدهی هزار تا برای اولین کسی که اجاره‌اش کند در نظر می‌گیریم.

لبخند زدم و گفتم:
-فکر خوبیست، اما من فقط از تو می‌خواهم آنچه در سر من می‌گذرد عملی کنی.
روی حرف خودم ایستادم و گفتم:
-می‌خواهم خانه به همان شکل و شمایل قدیم باشد، و به صورت اولش برگردد. کوچکترین تغییری را نمی‌پذیرم. فقط «زمان»را حذف می‌کنیم.

دو نفره و به دور از جلوت و شلوغی در اتاق کارش با هم ملاقات کردیم، در حالیکه دستانش لحظه‌ای از رسم و حساب باز نمی‌ایستاد با دقت و اشراف به من گوش سپرده بود. چند بار بحثمان بالا گرفت، وقتی برایش ورودی خانه و پله‌ها را توصیف کردم که چنین باشد و چنان گفت:
-طرح غیر اصولی و نپخته‌ایست. اگر ورودی مستقیما به روی پله‌ها باز شود بدون این که بخواهیم فضا را گسترش دهیم و مشربه‌ای تعبیه کنیم امکان دارد کسی که وارد خانه می‌شود آسیب ببیند، اجازه بده...
-فقط میخواهم خانه به اصل و ریشه‌اش برگردد.

لحظاتی بعد گفت:
-اگر بر اساس طرح تو پیش برویم خانه دو اتاق بیشتر نخواهد داشت که بزرگترینش هم کوچک است.
-خوب می‌دانم.
-نصف مساحت خانه را برای حمام، مخزن، و حوضی که برای شستن گل و گیاه است و صد البته به خاطر تنور هدر خواهی داد... آخر در این دوره و زمانه گل و گیاه و نان کجا بود دوست من!؟
-این چیزیست که از تو می‌خواهم، راستی یادت نرود در پشت بام یک بهارخواب کوچک و چند آلونک برای نگهداری جوجه و خرگوش هم درست کنی.

بعد از آنکه حرفهایم تمام شد دوستم که همچنان اشکال هندسی را رسم می‌کرد برای چند دقیقه طولانی شروع کرد به خندیدن. او خوب می‌دانست که من اهل سرمایه و مال و منال و این حرفها نیستم. من فقط می‌خواستم یک فراغتخانه‌ی خودمانی و بی‌شیله پیله دست و پا کنم که آجرهایش از رویاها و خاطره‌هایم باشد؛ جایی که بتوانم از آشفتگی‌های زندگی و فشارهایش به آنجا پناه ببرم. می‌دانستم که اگر آن را با اسباب و اثاثیه‌ای که از محله «خان خلیلی» می‌خرم؛ مفروشش کنم جای دنج و به درد بخوری از آب در خواهد آمد. در کل من چیزی غیر از آنچه دوست مهندسم می‌خواست را پیش گرفته بودم. او می‌خواست آنجا را به مقصد سیاحان و اهالی محل تبدیل کند. و شاید مخالفتش با من به خاطر این بود که در مورد نیت من دچار سوتفاهم شده بود، گفت:
-حواست باشد که درست وسط یک محله قدیمی‌ هستی، مردم اینجا خطوط قرمز و بایدهایی دارند که نباید ازشان عدول کنی.

خندیدم و گفتم:
-اگر به آن چیزی که تو می‌گویی فکر می‌کردم دیگر نیازی به ویران کردن و از نو ساختن نداشتم.
...
ساختن خانه تمام شد و همانطور که با هم به توافق رسیده بودیم به شکل اولیه‌اش برگشت. اولین روزهایی که خانه را پی ریزی می‌کردند و شالوده‌اش را می‌ریختند آمد و شد مختصری به محل داشتم، و بعد از آن دیگر به آنجا سر نزدم تا با دیدن شکل تکمیل شده‌اش لذت ببرم و کیف کنم. به یقین شگفتانه‌ی خوشایند و فرخنده‌ای در انتظارم بود.

مهندس به من گفت:
-همه چیز آنطور که خواستی شد، امیدوارم پشیمان نشوی.
همراه او برای آخرین سرکشی و تحویل گرفتن خانه رفتم. از انتهای کوچه که پیش می‌رفتم خانه نرم نرمک برمی‌آمد و آشکار می‌شد. دو طرفش خانه‌های قدیمی‌ بودند که بی‌هیچ‌ تغییر ظاهری به چشم می‌خوردند، اما ساکنان و همسایگان قدیمی‌ در پیچاپیچ شهر پراکنده شده بودند و اگر ردی یا نامی‌ از آن‌ها باقی مانده بود فقط در صفحه‌ی ترحیم روزنامه‌ها پیدا می‌شد. قلبم به تپش افتاد. کلون در را دیدم. انگار دستان عزیز کلون در را می‌کوبید. مهندس با آزرم و اعتذار گفت:
-مجبور بودم برای خانه آب و برق هم بکشم.

گفتم: اشکالی ندارد، نیت دارم یک روشنایی گازی هم در خانه به کار بیندازم.
-هر وقت بخواهی برایت آماده می‌کنم شاید اینطور هم که شده دست از خیال پردازی برداری.
اما دوستم خبر نداشت درحالیکه از پله‌ها بالا می‌رفتم در خیال هایم فرو رفته بودم و غوطه می‌خوردم. وقتی به اشکوبه‌ی اول رسیدم با ولع بی حد و حصری خودم را به گذشته‌های دور سپردم. دیگر صدای مهندس را نمی‌شنیدم و کم مانده بود وجودش را به طور کامل از یاد ببرم.

هوم! این هم از تنور، اما کجاست آن داغی و شعله‌هایی که قرقر می‌کردند و آدم‌های با صفایی که دورش نشسته بودند، در آن لحظه در اشتیاق بوی خوش نان تازه بی قرار بودم... این هم از حمام، این هم پنجره‌ی کوچک حاشیه کاری شده‌اش و حالا این حوض پر از گل و یک مخزن بزرگ و این هم از لوله‌های تقطیر که آب خوش عطر و بو را با خودش می‌آورد2. به دستهایی که با سرعت و ماهرانه کار می‌کردند نگاه کردم و به آوازهایی که آرام و شمرده خوانده می‌شد گوش فرادادم.

به سوی دالان که در وسط دو اتاق بود روان شدم، صدای جار و جنجال بود و تهدید و ناگهان انفجار خنده به هوا بلند می‌شد. به پسری که با مقوا صورتک برای خودش درست کرده و تصویر یک شیطان را رویش نقاشی کرده بود اعتراض کردیم، صدا را به وضوح می‌شنیدم که می‌گفت: بچه را نترسان، زهره‌اش می‌ترکد، ترس آدم را می‌اندازد.

به پشت بام رفتم وقتی دیدم روی بهار خواب اثری از شاخه‌های پیچک و یاسمین نیست وحشت برم داشت. پشت بام خالی بود، نه از چهارپایه چوبی خبری بود نه از بندهای رخت. به طرف آواز خروس رفتم. به طرف آلونک مرغ‌ها دویدم، جلوی پیراهنم را کشیدم و وسطش را گود کردم، با یک دست گوشه‌اش را گرفتم و با دست دیگر تخم مرغ‌ها را توی آن چیدم.
با فریاد به کسی که کنارم بود گفتم:
-نگاه کن!
و با دست به تاریکی شبانه که از پشت گنبدها و گلدسته‌ها پدیدار می‌شد و به ماه فروزان که از پشت بام خانه‌های قدیمی‌ طلوع می‌کرد اشاره کردم و خود نیز با شور و شعف به آن خیره شدم. دستانم را با تردید تا کتفم بالا بردم. صدایی آرام و مهربان در گوشم نجوا می‌کرد: «اگر میتوانی آن را بگیر.»
و من دستانم را با تمام عشق‌ها و رویاهایم به سوی ماه تابان کشیدم و بالا بردم.

...
1. حلوا: در زبان عربی به هر خوردنی شیرین اطلاق می‌شود؛ از قند و آب نبات گرفته تا شیرینی و شکلات. معصورات نیز به هر چیزی که بفشارند و آبش را بگیرند گفته می‌شود.
2. اشاره به حمام‌های سنتی و قدیمی‌ رایج در مصر دارد که از طرح خاصی برخوردار بوده‌اند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...