نویسنده‌ای که تمرین روایت می‌کند | اعتماد


میثم خیرخواه در اولین مجموعه داستانش از نظر موضوع و همچنین عناصر دیگر داستانی مثل شخصیت، مکان و زاویه دید، طیف متفاوتی را پیش روی مخاطب قرار داده است. ویژگی دیگر او جسارتش در استفاده از شرایط و موقعیت زیستی خودش برای نوشتن داستان است و اینکه تجربه‌هایش را در قالب داستانی و دراماتیک به مخاطب عرضه کرده است. داستان‌ها حال ‌و هوای متفاوتی دارند و موضوعاتی مثل روزمرّگی، تکرار و مخصوصا مرگ در داستان‌ها حضور غالبی دارند. اما بعضی جاها هم شخصیت‌ها علیه این روزمرّگی و تکرار عصیان می‌کنند و مثل داستان «علی آقا روزهای پنج‌شنبه حرف می‌زند» از عشق‌شان به زندگی می‌گویند. نویسنده توصیف‌های دقیق و ریزبینانه‌ای دارد و طنزی که در اوج جدیت هم خودش را نشان می‌دهد. طنزی که از یک طنز فاخر و عمیق و تلخ و سیاه و در بعضی جاها گروتسک و رعب‌آور، گاهی تا لودگی هم نوسان می‌کند. این یادداشت نگاهی دارد به برخی از داستان‌های این مجموعه.

میثم خیرخواه  شاخه‌های عزیز اناربن

راوی داستان «هم‌سایه» جابه‌جای تک‌گویی بلندش از چیزی انتقاد می‌کند که اساس روایت خودش را شکل می‌دهد. از زن‌هایی که سایه دیوار لنگشان را دراز می‌کنند و پشت سر این و آن حرف مفت می‌زنند انتقاد می‌کند، درحالی که خودش هی سیگاری می‌کشد و چت می‌کند و به قول خودش با فک هرز آسمان‌وریسمان می‌بافد. «هم سایه» داستان فضا است و گرچه برای تصویر کردن و ساختن فضا خرده داستان‌های خوبی دارد، ولی خط داستانی واحدی ندارد و همین خرده داستان‌ها هستند که فضا را می‌سازند. این البته در خدمت محتوای کار هم هست و می‌شود آن را به سیگاری کشیدن و گرم شدن چانه‌اش هم ربط داد.

داستان «علی آقا...» با وجود ضعف‌های روایی‌اش و به‌رغم ناتوانی‌اش در ارتباط قابل قبول بین داستانک‌های خودش، یکی از داستان‌های خوشایند و دلنشین مجموعه است. بخشی از داستان با روایت اول‌شخص در حال می‌گذرد و بخش دیگری با سوم شخص دانای کل در گذشته. اما گذشته از آن، با مقایسه‌اش بین گذشته و حال و تاکید بر تغییرات فرهنگی اجتماعی بعد انقلاب که در صحنه‌های عروسی خودش را نشان می‌دهد تا اجبار به تغییر اسم آتلیه از «کاخ» به «کاج» و عکس دزدکی علی آقا از زنی که اصرار دارد بی‌حجاب عکس بیندازد، از وجوه دیگری هم ‌صحبت کرده است. یکی از آنها تقابل سنت و مدرنیته است. عکاسی از آن شغل‌هایی است که در این سال‌ها از منظر تکنولوژیک هم تغییرات اساسی‌ای را به خودش دیده. به خاطر بیاورید جایی را که راوی دوربین دیجیتالش را به علی آقا نشان می‌دهد و او با همان کلمات محدودش تعجب و شادی‌اش را ابراز می‌کند. شادی‌ای که البته در انتها به همان پا کشیدن تا ریل‌های صوتی و زل زدن به آن ختم می‌شود و این یعنی نکندن از گذشته؛ گذشته‌ای که راوی را فلج و پاگیر و خانه‌نشین کرده و باعث شده در برابر شرایط تسلیم شود.

«تاسیان» -در گیلکی به معنای دلتنگی جای خالی کسی- هجویه‌ای است برای مرگ. مهم‌ترین بخش مرگ در این داستان، دادن خبر مرگ مرتضی است به مارجان. بقیه‌اش تلاش برای زود رساندن پدر/ پدرزن توسط راوی است از دوچرخه‌سواری و سنگک خریدن صبحگاهی سرخوشانه و بی‌خیالش، تماشای چیدن دستمال و تمرین گریه همسرش رعنا و مرخصی گرفتنش و دغدغه چی پوشیدنش و چیزهای دیگری که اینجا هم از خود مرگ مهم‌ترند. غافل از اینکه این کار مهم ساده‌تر از همه کارهای دیگر انجام شده. آن‌هم توسط پدر که از همه بی‌خیال‌تر با این موضوع روبه‌رو شده و اصالتش را به عنوان بخشی از زندگی پذیرفته است.

نویسنده در «شاخه‌های عزیز اناربن» مرگ را از زاویه دیگری می‌بیند. نقل قولی که در ابتدای داستان آمده، برایش صبغه‌ای اسطوره‌ای می‌تراشد. پیوند انسان با طبیعت بسیار محکم‌تر از این حرف‌هاست. برای همین داستان بدون آن وجه اسطوره‌ای هم چیزی را از دست نمی‌دهد و قائم‌به‌ذات باقی می‌ماند. به خاطر بیاورید رسم کاشتن درخت را برای تولد هر نوزادی و بریدنش را همراه با مرگ او که در «مسافران» بیضایی هم متجلی است. حالا اینجا پدربزرگ راوی که تاب دیدن جای خالی عزیز -همسرش- را ندارد، درخت اناری را که او به آن علاقه زیادی داشته به آتش می‌کشد. نوعی اعتراض به مرگ که حضور قاطع و بلامنازعش همه جای زندگی غیرقابل انکار است. با وجود اطناب غیرقابل انکار داستان، شاعرانگی‌ای که نه در کلمات و ظاهر داستان که در باطن آن و ماهیت سوژه جاری است، آن را دوست‌داشتنی از کار درآورده.

باباحاجی داستان «در کلیا معجزه‌ای اتفاق می‌افتد» همان پدربزرگ کنش‌مند داستان «شاخه‌های عزیز اناربن» نیست. اما انفعال و سکوت مرموزش هم از خواست درونی‌اش حکایت می‌کند. پدربزرگ، پدر و پسر را می‌توان نماد نسل‌های مختلفی دانست که اینجا به ظاهر در کنار همند و در باطن روبه‌روی هم و بدشان نمی‌آید با موفق نشدن طرف مقابل، خودشان را اثبات کنند. چشمه کلیا می‌تواند نماد چشمه و آبشخور سنت‌ها باشد و پدربزرگ/ باباحاجی نماد نسل قدیمی که دوست دارند کلیا به عنوان چشمه‌ای که زمانی در دست او و هم‌نسلانش بوده و از آن سیراب شده‌اند، برای نوه‌اش هم آب داشته باشد. از منظری دیگر، پدر به عنوان نسل میانی، مدام معترض است. معلوم است به زور همراهی می‌کند و گرچه احترام باباحاجی را نگه می‌دارد، پسرش را از تیررس متلک‌هاش در امان نمی‌گذارد.

عشق با معیارهای معمول و متداولش جایگاه چندانی در اولین مجموعه خیرخواه ندارد. از این نظر شاید بتوان گفت «وب دخت» در میان آنها یک استثناست. عشقی که در عین نامتعارف بودن، آنقدر بزرگ و ناغافل هست که او را از پله عقل جدا کند و بی‌خیال نظریه تکامل داروین، سوسیالیسم، فمینیسم و نگاه و رفتار هم‌پالکی‌هاش که مارکس را حضرت مارکس صدا می‌کنند، برود در انزوا و بی‌خوابی و سیگار پشت سیگار. عشقی که تنها با یک تصویر ساده در یک وبلاگ دخترانه پا گرفته و خود راوی را هم به حیرت انداخته است.

روایت مرگ در «پاییزان» مثل همه مرگ‌ها خودخواسته نیست، اما بیماری راوی و شخصیت اصلی داستان، نوعی پیش‌آگاهی را در او ایجاد کرده. برای همین تصمیم گرفته در فرصت کوتاه پیش رویش به‌ جای ناله و فغان، به‌رغم مخالفت پزشکش و پدر به روستای آبا و اجدادی‌اش برود و یک‌بار دیگر آن را از نزدیک ببیند. امکانی که به قول خودش 384 هفته خودش را از آن محروم کرده.
این سفر استعاره‌ای است از یک سفر درونی برای نزدیکی بیشتر با چیزی که کارل یوستاو یونگِ روانشناس، از آن با عنوان «خویشتن» (self) یاد می‌کند. راوی با آغاز بیماری‌اش کهن‌الگو و آرکی تایپ یتیمی را تجربه می‌کند و به سرزمینی پا می‌گذارد که در مکتب یونگ از آن به جهان زیرین یا سرزمین هادس تعبیر می‌شود. سرزمینی که وجه بیرونی‌اش در این داستان روستای آبا و اجدادی او است. این حضور او را به درک و دریافت جدیدی از زندگی و هستی می‌رساند که اینجا خودش را در قالب عشق به زندگی نشان می‌دهد.

داستان «صحن» را گذشته از اینکه چطور از تیغ سانسور جان سالم به در برده، از مناظر مختلفی می‌توان مورد توجه قرار داد. از یک نگاه کلاسیک‌ترین داستان مجموعه است. به این معنا که وحدت زمان و مکان و موضوع دارد، نقطه اوج و فرودش کم‌وبیش مشخص است و مخصوصا اینکه یک پایان‌بندی قطعی دارد. از جامپ‌کات‌های زمانی و تغییر زاویه دید و بازی‌های فرمی مشابه هم خبری نیست.
از منظر لحظه‌پردازی و جزءپردازی، کار قابل توجهی است و نشان از توان نویسنده در تطابق زمان واقعی با زمان داستانی دارد. از منظر دیگر همین پایان‌بندی قطعی، آن را به داستان‌هایی شبیه کرده که آنها را به عنوان داستان‌های لطیفه‌وار می‌شناسیم و مثال تیپیکالش «گردن‌بند» گی دوموپاسان است. با این نگاه، حرف و پیامش هم رو و دم دست است و نیازی نیست خواننده برای فهمیدنش خیلی فسفر بسوزاند.

مجموعه «شاخه‌های عزیز اناربن» تجربه‌های نویسنده جوان و خوش‌ذوقی است که تمرین روایت می‌کند. فقط کاش داستان‌ها براساس تاریخ مرتب شده بود تا به خواننده جدی‌تر این امکان را می‌داد که روند صعودی یا نزولی داستان‌ها و خالق آنها را بهتر ارزیابی کند. هر چند رمان «سندروم زندگی نامعتبر» نیز پس از این مجموعه، ملاک خوبی برای ارزیابی توانایی او است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...