ملكان پژوهش | شرق


رمان‎خوان‎های امروز، دیگر نمی‌خواهند فقط خواننده باشند. دیگر قصه‎خوانی به‌دلیل تکرار هزاران قصه در مدیاهای مختلف امری تکراری شده، امروزه رمانی موفق‎تر است که به‌جای خواننده، درك‌کنندگان بیشتری داشته باشد. یعنی خواننده بتواند به‌واسطه خواندن، رمان و وقایع درون آن را لمس کند و بپذیرد. به‌همین‌ دلیل کار رمان‎نویس‌ها سخت می‎شود، چون باید در كنار خلق شخصیت، قصه‌های مربوط به او را نیز خلق کنند و تمامش هم پذیرفتنی باشد. در‌ مقابل نوع خاصی از رمان‎نویسی که شاید عنوان «رمان استدلالگر» یا «رمان اثباتگر» برای آن مناسب باشد، از حقایق تاریخی، علمی، اجتماعی و... برای بیان مطالب استفاده می‌کند، چون شخصیت‎ها، مکان‎ها و تاریخ‌های مستند در ذهن تمام مردم جهان، معیارهای آشنایی دارند و استفاده از نام آنها استفاده از تمام آن معیارهاست. «رمان‌های اثباتگر» از شخصیت‌ها و خرده‌روایت‌های موجود در جهان استفاده می‌کنند تا راه بیان یک مفهوم را کوتاه کنند. آنچه استدلال‌های این نوع رمان را با مقاله‌های علمی یا پژوهش‌ها متمایز می‌کند این است که این استدلال‌ها اصلا به استناد و اثبات علمی نیازی ندارند.

ملکان عذاب ابوتراب خسروی

برای مثال در رمان مشهور «باشگاه مشت‌زنی»، با یک‌سری اتفاقات بیمه‌ای، معادلات شیمیایی، مراحل تولیدی محصولاتی نظیر صابون و... آشنا می‌شویم که در ‌عین بیان جزئیات کامل علمی، اصلا حقیقت ندارند و حتا در مقدمه کتاب گفته شده این معادله‎ها تنها‌و‌تنها برای ایجاد یک استناد ساختگی آورده شده‎اند. خواننده پیش از شروع کتاب می‌داند اینها واقعی نیست؛ اما دقیقا از لحظه آغاز رمان، به‌واسطه تغییر موقت شخصیت یک خواننده به شخصیتی حاضر در کتاب، همه قوانین بیرون فراموش شده و قوانین جهان درون رمان حکمفرما می‌شود. پس هرچه این قوانین بهتر و وسیع‌تر و بیشتر باشند، جهان رمان ارزش و اعتبار بیشتری پیدا می‌کند. سبک‌هایی مانند رئالیسم جادویی، با استدلال‌ها و اثبات‌های هرچند غیرمستند قدرت می‌گیرند و پذیرفتنی می‌شوند؛ اما این نوع قصه‎پردازی آسیب‌هایی هم دارد. یکی از این آسیب‌ها تبدیل رمان به پژوهش یا مقاله است.

خواننده می‌پسندد که بین دیالوگ‌ها، موقعیت‌ها و قصه‌های رمان مقدار کمی اطلاعات علمی یا تاریخی بخواند؛ اما دوست دارد این اطلاعات سفت‌وسخت، طوری در رمان جا گرفته باشد که حس نشوند، فقط دانسته شوند. چنین کاری به قصه‌پردازی دقیق، تقطیع درست اطلاعات و قصه و ترکیب دوست‌داشتنی آنها، گذشتن از بسیاری اطلاعات کسل‌کننده و اضافه نیاز دارد. در‌واقع می‌شود گفت نوشتن یک رمان اثباتگر خوب، بسیار طاقت‌فرساتر از انواع دیگر آن است. رمان «مادام بواری» فلوبر از نمونه‌های شاهکار این تقسیم‌بندی است که فلوبر برای نوشتن آن پژوهش کاملی روی داروشناسی، وکالت، طب، خودکشی، سم‌شناسی و گیاه‌شناسی کرده است.

آخرین رمان ابوتراب خسروی با عنوان «ملکان عذاب» جز اینکه دارای چند روایت است و روایت‌ها بسیار جذاب و پرتنش‌ هستند و اشاره‌های تاریخی آنها را برای ما ملموس می‌کند، بخش‌های ‌تأمل‌برانگیز و مهمی درباره تاریخ درویشی‌گری و تشکیل و انتشار یکی از فرقه‌های پرطرفدار آن دارد. شخصیت‌پردازی رمان بسیار قدرتمند و همان‌طور که از نویسنده باتجربه آن انتظار می‌رود، تأثیرگذار است و به‌خوبی در خدمت قصه قرار گرفته. نویسنده مجموعه‌ای کامل ترتیب داده که با روایت‌های عجیب و نگارشی نزدیک به رئالیسم جادویی، صحبت از مکان‌ها و زمان‌ها و شخصیت‌ها و اتفاقاتی که کمتر دیده‌ایم، به یکی از مهم‌ترین رمان‌های چند سال اخیر ایران تبدیل می‌شود.بخش اصلی رمان از زبان یک پدر و پسر در دو روایت موازی پیش می‌رود. پدر، فرزند ارشد خانواده‌ای بسیار ثروتمند است که در جایی متوجه می‌شود پدرش قطب یکی از فرقه‌های بزرگ و قدرتمند درویشی‌گری است و حالا که دارد می‌میرد، او باید میراث‌دار تفکر آن فرقه باشد. در یک روایت پیچ‌درپیچ، بخش‌هایی از روابط مردم در آن زمان را می‌بینیم و تأثیر و انتشار آن را در زمان حال، بازخورد گناهان نسل‌ها به هم، خشونت به‌عنوان عنصری بازگشت‌کننده که در سرنوشت انسان‌ها منتشر می‌شود و در نهایت روزی ضربه خود را می‌زند.

ماجراهای رمان خواننده را با خود همراه می‌کند، به شناخت جهان عرفانی می‌برد، جایی که تمام موجودات، اسب و سگ و باد و کلمه و انسان در یک فرقه مذهبی مقامی برابر دارند. جایی که آدم‌ها به‌واسطه ریاضت و دریافت، دست به معجزه‌های بزرگ می‌زنند، معجزه‌هایی که توضیحات اثباتگری برای آنها وجود دارد. «ملکان عذاب» با قصه‌پردازی‌ای که خواسته یا ناخواسته «صد سال تنهایی» را به‌ یاد خواننده می‎اندازد، بحق یکی از رمان‌های تحسین‌شده‎ فارسی در این چند سال است؛ اما با وجود تمام کشش‌ها، نکته‌های قابل بهبودی نیز در این رمان وجود دارد. از همسان‌نبودن دو خط روایی داستان، پشیمانی و توبه شخصیت‌های اصلی رمان بدون آنکه توجیهی پذیرفتنی داشته باشند، بیهودگی بعضی خط‌های داستانی و یکی، دو مورد دیگر که بگذریم، بزرگ‌ترین نقطه ‌ضعف رمان که گویا این روزها اپیدمی شده، اطلاعات خام است. در بخش‌هایی از «ملکان عذاب»، با سخنرانی طولانی یک شخصیت، در 10 یا 20 پاراگراف طرفیم که هیچ قصه یا روایتی با آن همراه نشده و این قضیه در چند نوبت تکرار می‌شود.

صفحه 165، 192، 239 رمان به‌گونه‌ای پیش می‌رود كه گویی مصاحبه‌ای درباره تاریخ یک فرقه مذهبی می‌خوانیم، چیزی که جدای خسته‌کننده‌بودن، کوچک‌ترین کمکی هم به قصه نمی‌کند. همچنین یكی از شخصیت‌ها نامه‎ای برای پسرش نوشته كه مانند اخبار در جای‌جای رمان آمده و به‌دلیل زبان خاص پدر که فارسی متکلف و دارالوکاله‌ای‌ است، بسیار کسل‌کننده و مانند مورد قبلی، شامل اطلاعاتی اضافه‌ ‌است که کمکی به قصه نمی‌کند. به‌نظر می‌رسد نویسنده جهان بزرگی پر از استنادهای واقعی یا ساختگی و به‌هرحال جالب، به‌وجود آورده و قصه خوب و جذابی برای روایت این جهان پیدا کرده و بخش‌های زیادی از آن را نیز به‌خوبی نوشته؛ اما جایی خسته شده، اهمیت قصه را نادیده گرفته و مقاله‌ها و پژوهش‌هایش را بی‌هیچ آداب و ترتیبی در رمان قرار داده است. در تاریخ نمونه‎های تکان‌دهنده‌ای از این اشتباه تکنیکی داشته‌ایم که از مشهورترین‌شان، رمان‌های علی‌محمد افغانی است که پس از «شوهر آهوخانم» هرگز به موفقیت چشمگیری نرسید و یکی از دلایل مهم آن، بیان دیالوگ‌های سنگین و طولانی از زبان شخصیت‌های کوچک و معمولی بود. البته باید گفت «ملكان عذاب» با‌وجود چنین فرودهایی، هم‌زمان ارزش‌های بسیاری نیز دارد، طوری كه خواننده حرفه‌ای به‌وضوح شاهد تلاش‌های ستودنی نویسنده‌‌ پژوهشگر آن است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...