ناتوانمندی | شرق


«نمی‌توانست. عادت نوشتن را از دست داده بود. دلش می‌خواست همه‌چیز را مو‌به‌مو روی کاغذ بیاورد. اما دیگر نمی‌توانست.»‌ داستان «ناتوانی»، گرانیگاهِ دیگر داستان‌های مجموعه «تهرانیا» است. مفهوم ناتوانی در هفت داستان مجزا و در عین‌‌‌ حال به‌هم‌تنیده این مجموعه مختصر، به چند کار می‌آید. یکی صورت‌بندی دو جور ناتوانی در کتاب، در دو داستان «ناتوانی» و «نویسنده این داستان‌ها کیه؟». دیگری ناتوانی و نابسندگی روایتِ شهر در قالب توصیف مکان‌ها و کوچه‌خیابان‌های شهر، که مورد اخیر پیوند می‌خورد با ادبیات معاصر ما. ادبیات شهری به‌ناگهان گونه مطلوب فضای ادبی ما شد، اما «شهری‌شدن/‌نوشتن تنها میانجی محو‌شونده‌ای بود برای صرف‌نظر از تأمل و مداخله در مفصل‌های سیاست و فرهنگ.» در این میان مسعود بخشی که از طرف سینما می‌آید با مجموعه‌داستان «تهرانیا»، بی‌سروصدا بدیلی برای ادبیات شهری رو می‌کند که برخلاف آنچه از نام کتاب برمی‌آید، چندان هم «ادبیات شهری» نیست. اما انگاره‌ها و ناتوانی‌های ادبیات ما از پسِ آن پدیدار می‌شود.

تهرانیا مسعود بخشی

تلقی او از تهرانیا، در آغاز داستان «نویسنده این داستان‌ها کیه؟» آشکار می‌شود. راوی این داستان حدود پانزده‌سال پیش فروشنده یک کتابفروشی اطراف میدان انقلاب بوده است که آنجا بیشتر کتاب‌های دست‌دوم خارجی می‌فروختند. یک روز حوالی غروب، جوانی به کتابفروشی می‌آید و چندتایی کتاب اسم می‌برد که هیچ‌کدام را نداشتند، تا اینکه اسم «مردگانِ» جیمز جویس می‌آید. «من گفتم این یکی رو هم نداریم، خنده ریزی کرد و بعد خیلی جدی گفت: پس گِل بگیرین در مغازه‌تونو.» همین اشاره جزئی در داستان از تلقی نویسنده نسبت به مقوله شهر و شهریان خبر می‌دهد. «مردگان»، آخرین داستان «دوبلینی‌ها» از آخرین داستان «تهرانیا» سر درآورده است و همین اتفاق، تمام هفت داستان مجموعه را ریسمانه می‌کند. «تهرانیا» رفته‌رفته فضای سرد و عاقبت تاریک «مردگان» را تصویر می‌کند. از داستان «ارنعوت»، نخستین داستان مجموعه مخاطب با درگیری‌های خانوادگی و نابودی تدریجی جوانان شهر مواجه می‌شود. پدر سامی که اینک پسرش لقب «ارنعوت» را به او داده است، قدیم‌ها «برعکس حالاش آدم حسابی بوده»، کتاب‌خوان و روشنفکر.

«خیر سرش دلش برای خلق می‌سوخته، البته کاره‌ای که نبوده چهار تا کتاب و نشریه پخش می‌کرده از بس دست‌وپا‌چلفتی بوده زود گیر می‌افته. دو تا چک می‌خوره همه‌چی رو می‌گه. اما فکر کنم اشتباهی می‌اندازنش زندون... همون چند هفته زندون برا هفت ‌پشتش بس بوده و قید سیاست و حزب و این بازی‌ها رو برا همیشه می‌زنه، می‌چسبه به کار تو بازار.» این روایتِ مختصر پیشینه ارنعوت است از منظر سامی،که مدام می‌گفته «یا خودمو خلاص می‌کنم یا ارنعوتو» و حالا داستان با عملی‌کردن حرفش آغاز می‌شود. مرگ. داستان بعد، «دختران سرهنگ» با افول اقتدار سرهنگ همزمان با زوال جسمی او همراه است و ازهم‌پاشیدگی خانواده. بعد مرگ و آنچه می‌ماند «یاد و خاطره اقتدار سرهنگ» که هر ساله در سالمرگش در مراسمی شکوهمند و در میان همسایگان و اهالی محلات مجاور و سیاه‌پوشان سوگوار برپا می‌شود. داستان‌های دیگر، «از سینما متنفرم!» و «سه» و «خشک‌کن» نیز به همین ترتیب، روایتِ قدم به قدم زوال و ازهم‌پاشیدگی، فقر و فساد شناور در لایه‌ها و طبقات تهرانیاست. برگردیم به داستان محوریِ «ناتوانی». داستان درباره نویسنده‌ای است که مدت پانزده‌سال چیزی ننوشته، اما «از بیست‌وچهار سال پیش در تمام فرم‌هایی که اینجا و آنجا پر کرده بود، در مقابل کلمات شغل و حرفه، نوشته بود نویسنده.» حالا از پس سالیان دراز ناتوانی در نوشتن باید می‌نوشت تا در هیأت‌مدیره شرکتی فرهنگی سمتی بگیرد. شاداب، رییس هیأت‌مدیره و دوست قدیمش به او قول داده بود که در جلسه سالیانه شرکت اسم او را به‌عنوان معاون اعلام کند. اما این تمام ماجرا نبود، مانعی در کار بود. او باید می‌نوشت. شاداب گفته بود «باید خودت هم بجنبی.» آخر آنها «نویسنده دست‌به‌قلم و اسم‌و‌رسم‌دار می‌خواستند.» ناصر هم قول داده بود سنگ‌تمام بگذارد. از او چیزی می‌خواستند که به کارشان بیاید «یه‌چیز لایت، رمان کوتاهی، مجموعه‌قصه‌ای... یه‌چیز دهن‌پرکن دیگه، رمان تاریخی از همه‌چی بهتره.» ناصر پلک‌ها را بسته بود و به تخم چشم‌ها فشار می‌داد. اما یک ذره نورانی در هزارتوی چروک‌خورده، وسط شیارهای خاکستری پس پس می‌رفت.

در این داستان دو ناتوانی صورت‌بندی می‌شود: ناتوانی پنهان نویسنده و ناتوانی پنهان‌کارانه ناشر. نویسنده‌ای با شش کتاب قصه، دو رمان و یک مجموعه‌شعر، که روزگاری جایزه ادبی هم برده، ناتوان از نوشتن تک‌جمله‌ای است. در فضایی که شرکت‌ها و نهادهای فرهنگی برای چاپ و چاپیدن کتاب‌های مردم، هزاران نفر را به مؤسسه می‌کشانند تا «با هزار امید و آرزو داستان‌هایشان را با پرداخت حق ثبت‌نام» بفرستند برای چاپ، و تازه این نویسنده باید برای دست‌یافتن به سمتی ناچیز در یکی از همین شرکت‌ها چیزی می‌نوشت مطابق با خواستِ آنها؛ یک‌چیز لایت ‌و نه نگاتیو، ‌مثلا یک رمان تاریخیِ دهن‌پرکن. درست همان چیزی که سلیقه بازار بود. در طرف دیگر ناشر است، با ناتوانی دروغین‌‌. فروش‌نرفتن کتاب‌ها، گرانی کاغذ، نصرفیدن چاپ و طبع و سرآخر هم صدور دستور‌‌التحریر برای نویسندگان: یک‌چیز لایت، دهن‌پرکن. شاداب، در این داستان شخصیتی متمارض است. یک روز در جمعی، وقت سوشی‌خوری در سفری به‌مناسبت نمایشگاه کتاب فرانکفورت، از نقصان جسمی خود گفته بود. نقصانی در ارتباط با دیگران، و بعد از دروغین بودن آن گفته بود و از اینکه تمارض به نقص تا چه‌حد کار او را پیش برده و حتا موجبات جذابیت و مقبولیتش را فراهم آورده بود. همین فریبکاری را در کارِ فرهنگی شرکت هم به‌کار گرفته بود. ورشکستگی قلابی شرکت. پروژه‌ای را که ناصر- همان نویسنده ناتوان- پیشنهاد داده بود و سه‌سال تمام برای طراحی و اجرایش جان کنده بود، یک‌شبه بالا کشیدند. مدارک جعلی ورشکستگی جور کردند و پول اسپانسرها را پس ندادند. بعد هم نامه سوزناکی برای شرکت‌کننده‌ها در پروژه نویسنده‌سازی نوشتند و تمام. نویسنده ناتوان ماند و در برابرش نمایش ناتوانیِ نشر و ناشران. در داستان «نویسنده این داستان‌ها کیه؟» نیز راوی یا همان کتابفروش کتاب‌های دست‌دوم سابق، کارشناس یک مؤسسه انتشاراتی بزرگ می‌شود.

دیگر از گپ‌زدن‌های طولانی با «آ» - همان که «مردگان» جویس را می‌خواست- خبری نیست. از صحبت درباره ادبیات و نویسنده‌ها و کتاب‌های جدید هم اثری نیست. یک سالی آزمایشی کار کرده بود تا بالاخره استخدام شد. خوشحال از این خبر رفته بود به دیدار «آ» در زیرزمین خونه‌ای آجری و قدیمی پشت میدان بهارستان. «موسیقی غریب و باشکوهی توی اتاق پیچیده بود، که عظمت تأثیرگذارش با فضای مفلوک و محقر تضاد عجیبی داشت...» تمام اتاق پر بود از کارتن‌های کتاب. بعد «آ انگار چیزی یادش اومده باشه یکهو پرید و از قفسه بالایی کتابخونه کهنه‌اش، کتابی بیرون کشید و به دستم داد. مردگان جویس.» چند روز بعد هم راوی می‌رود سراغ زندگی‌اش و چنان غرق کار می‌شود که تا یک‌سال بعد هیچ خبری از آ نمی‌گیرد. تا اینکه کارتنی به دستش می‌رسد از طرف او. «بیست‌و‌دو کتاب که آ به من هدیه کرده بود و تمام دست‌نوشته‌های آ، روی کاغذهای کوچک و بزرگ.» و در میان نوشته‌ها یک پاکت دربسته به اسم راوی. نامه‌ای بدون تاریخ به خط خوش آ، که در چند جمله ساده با همان لحن شوخ جدی همیشگی از او خداحافظی کرده و خواسته بود نوشته‌هایش را بخواند، اگر خواست چاپش کند یا آتشش بزند و البته اگر چاپ کرد اسمی از «آ» به‌میان نیاورد. اول همین داستان راوی یکباره پرسشی نامتعارف را پیش می‌کشد و از نویسنده داستان‌ها سراغ می‌گیرد. «راستش من نویسنده این کتاب نیستم. این داستان‌ها رو نویسنده دیگری نوشته و سرنوشت اون‌ها رو به دست من رسونده تا چاپشون کنم.»

به این‌ترتیب نویسنده خود را از صاحب‌ اثر‌ بودن، شاید هم از نوشتن با رعایت استانداردهای ژنریک داستان‌نویسی کنار می‌کشد، تا به‌جای بازنمایی داستان‌ آدم‌های شهر، خود به یکی از همین آدم‌ها، یکی از همین مردگان زنده بدل شود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...