شیما بهره‌مند | شرق


«ادبیات عرصه‌ی وَهم است -‌هرج‌ومرج موجودات ذهن كه دنبالِ زبانند. می‌گردند تا بیابند، تا به زبان بیایند -‌برسند به صدا و صوت.» «كوچه ابرهای گمشده»، رمانِ اخیر كورش اسدی، نویسنده صاحب‌سبك، از میان هذیان‌ها و پرتاب‌های فكر و ذهن شخصیت‌ها ساخته می‌شود. درست همان‌طور كه میانه‌های رمان در مكتوباتِ درهم‌ریخته‌ای كه راوی از میان دورریزهای كوچه برداشته، آمده «موجوداتِ ذهن» دنبال زبان می‌گردند و در رمانِ اسدی به زبان می‌آیند، صدا پیدا می‌كنند. كارون، راوی رمان در انقلاب، كتاب بساط می‌كند. ممشاد، از مشتریانش خانه‌ای دست‌وپا می‌كند تا او را از شر خوابیدن روی كانتینر برهاند. و پریا، شخصیتی است كه از خاطراتِ راوی می‌آید تا دورانی پرتنش را نشان دهد. و بعد زن و شوهری ناشناس كه راوی از خلال نوشته‌های تكه‌پاره مرد در كیسه‌ای دربسته میان زباله‌ها با آنها مرتبط می‌شود و جنِ درون ذهنِ مرد. عمو، هم هست؛ رفتگر آشنای كوچه و دو تا رفیق بساطی كارون و دخترك همسایه. جز این‌ها رمان شخصیت‌های دیگر هم دارد: «فضا و مکان». به‌قولِ اسدی فضای جنون‌زده پر از گم‌گشتگی، و مكان‌ها: انقلاب، دكانِ كوچك كتاب‌فروشی كه كتاب‌های نایاب و قدیمی داشت و حالا پاساژی پُر از كتاب‌های درسی جایش را پر كرده. كوچه كاریز، محله كارون. چهارراه كارگر- بولوار كشاورز، دانشگاه. و شاید كوچه ابرهای گمشده. البته جنوب هم هست در فضای جنگ، خانه‌ای كه در آتش سوخت و كارون را به ناكجا كشاند.

«شخصیت‌های رمان وارث یک فضای جنون‌زده‌ی پر از مصیبت هستند.» با این اوصاف، رمان داستان سرراستی ندارد. پُر است از ایده‌های بكر و آدم‌های غریبه كه به‌گفته اسدی «شاید روزگاری در واقعیت ظهور کنند.» رمانِ اخیر این نویسنده كه سالیان پیش با نام «پایان محل رؤیت است» بخت انتشار نیافت، در میان انبوه داستان ایرانی كه این روزها منتشر می‌شوند، در وانفسای كثرتِ بی‌كیفیت، یادآور صدای دستفروشان راسته انقلاب است: نایاب، قدیمی، چاپ اول. نایاب و متفاوت است با جریانِ ادبی اخیر كه با تركیباتِ ادبیات خوشخوان و متوسط خو كرده و فراتر از آن، به دفاع از آن برخاسته. قدیمی است چون از تبارِ نویسندگان چند دهه پیش است،‌ نویسندگانی كه در نظر كورش اسدی تا هنوز هم صاحب «درخشان‌ترین ذهن‌ها و تخیل‌های ادبی» هستند. اسدی نیز از نسلِ نویسندگانی است كه از «جلسات پنجشنبه‌ها» و داستان‌خوانی در جمعِ گلشیری بر آمده‌اند. اما برخلاف بسیاری از این نویسندگان كه كتاب‌های اول‌شان بهترین‌هاشان بوده و هست، در تمام این سال‌ها با وسواسی بیشتر نوشته. تا حدی كه می‌توان آخرین رمانِ او، «كوچه ابرهای گمشده» را كامل‌ترین اثر اسدی تا اینجای كار دانست.

اسدی در فضایی نوشت كه «از فرط آشفتگی و انکار، آدم را منزوی می‌کرد» او معتقد است با همین تیراژهای اندك هم می‌شود آدمِ اهل ادبیات دوباره پیدا و تربیت شود. می‌شود نوشت حتی اگر دوازده سال طول بكشد تا كتاب‌ها چاپ بشوند یا در انزوا، ارواح خود را روی کاغذ سفید احضار كرد. بااین‌همه او فكر می‌كند همچنان درخشان‌ترین ذهن‌ها و تخیل‌های ادبی را می‌توان میان برخی نویسندگان دهه‌ شصت و هفتاد دید. و از جنس و نوع نگاه شورانگیزی به داستان می‌گوید که در جلسات بی‌تكرار «پنجشنبه‌ها» دیده است. «این به معنای نفی داستان‌نویسی امروز نیست. اهل نوشتن، نقدها و سرگذشت‌های ادبی و داستان خوبِ گذشته و امروز را پیدا می‌کند و همین‌طور است که مثل یک نخ نامرئی، تجربه‌های ادبی گذشته با امروز وصل و ترکیب می‌شود و هر نسلی راه و سبک خودش را پیدا می‌کند.» كورش اسدی، راویِ دوران وهم بر آن است كه کار داستانی خوب هرجا و همیشه خودش را بالاخره نشان می‌دهد، هرچند فرسودگی و هزار اِدبار و تطاول هم هست. همیشه بوده است.

كورش اسدی

رمانِ «كوچه ابرهای گمشده» از چند جنبه با دیگر آثار داستانی اخیر متفاوت است. این تفاوت‌ها چنان پررنگ‌اند كه به ‌نظر می‌رسد فرایند تكوین رمان با روش معمول و عادت مألوف در ادبیات داستانی ما، فاصله‌ای بعید دارد. راوی میلِ نشان‌ دادن و سر باز زدن از بازگویی ماجراها و نقل اتفاقات دارد. شاید بتوان گفت، این رویكرد در «باغ ملیِ»‌ شما نیز به‌كار رفته و گویا در «كوچه ابرهای گمشده» به اوج پختگی رسیده است. اگر ممكن است از شیوه داستان‌نویسی خود بگویید.

شیوه‌ی داستان‌نویسی هر نویسنده از نگاهش به زندگی و شیوه زندگی و اندیشیدن و رفتار‌کردنش آب می‌خورد. به نظرم در نشان‌دادن حرکات و سکنات آدم‌ها وقتی ساکت هستند چیزهای بیشتری می‌شود خواند تا هنگامی که صریح از چیزی می‌گویند. گفتن از یک حرکت ریز و پنهانی در داستان، چه برای افشا کردن باشد چه مخفی‌کردن، به نظرم مهم‌تر از حرف‌های کلی است و رمز و رازی در خود و با خود ایجاد می‌کند، برای همین هم هست شاید که به‌گفته‌ی شما، بیشتر اهل توصیف و نشان دادن هستم. در زندگی شخصی هم خیلی اهل صراحت و رک‌گویی نیستم. مسئله‌ سبک یک‌مقدار زیادی برمی‌گردد به دغدغه‌ها و خصوصی‌ترین مسائل نویسنده. برای همین هم هست که گاهی در هنگام نوشتن یا بازخوانی داستانش چیزهایی در اثر خودش کشف می‌کند که هنگام نوشتن لزوماً و آگاهانه تمرکزی رویشان نداشته. یک داستان داریم که قرار است روایت شود. مسئله برای من بیشتر مسئله‌ی ترکیب‌کردن است. این ترکیب عناصر، زیرِ لایه‌ ماجرا و با تارهایی پنهانی در بطنِ روایت به هم مرتبط می‌شوند و شکل هنری داستان و اگر استمراری در کار باشد در‌ نهایت شیوه و سبک نویسنده را می‌سازند.

تفاوت دیگرِ رمان شما، پیمودن راه دشوار در طرز داستان‌گویی است. در رمان شما بین زمان رویدادها و زمان روایت فاصله زمانی به كمترین حد ممكن رسیده است. مخاطب نمی‌تواند بدون تجسم روایت را دنبال كند. نمونه‌اش آغاز رمان، كه تا چندین صفحه روایت پیش می‌رود اما مخاطب هنوز حتی با نام شخصیت رمان، «كارون» آشنا نشده است و طول می‌كشد تا با تصور خود حال و اوضاعِ راوی را درك كند. حتی گفت‌وگوها، واگویه‌ها و بریده‌مكتوبات را هم باید تجسم كرد. درواقع شما بدون نشان ‌دادن، داستانی را نمی‌گویید. چرا این شیوه را به‌كار گرفتید، كاركرد داستان‌گویی از طریق نشان‌دادن را در چه می‌دانید؟

هنگام خواندن رمان، خواننده‌ی حرفه‌ای در آن واحد باید ببیند مسئله‌ی رمان چیست تا دریابد چرا این‌طور دارد روایت می‌شود. در «کوچه ابرهای گمشده» بحث فقط بر سر نشان دادن نیست. تکرارها هم هستند، دور و نزدیک شدن‌ها و در‌ هم‌ شدن‌ها. این‌ها به نظرم در به‌کار انداختن تخیل خواننده و فهمِ درستِ اثر موثرند. یک چیزی در ده صفحه‌ی اول نشان داده می‌شود بعد در صفحه‌ی مثلا هفتاد به شکل دیگری جلوه می‌کند و در صفحه‌ای دیگر در یک گفتگو باز خودش را به شکلی به رخ می‌کشد. یادمان باشد یکی از حرف‌هایِ تکراری رمان که از چند دهان آن را می‌شنویم این است که من فقط تماشاگر بوده‌ام - شاهدهایی که دارند ماجرایی را به شکل گسسته بیان می‌کنند. دلیل گسستگی و زمان به زمان شدن رمان این است که چند راوی داریم که در یک راوی اصلی که کارون باشد و از طریق او مجموع می‌شوند.

از دیگر خصیصه‌ها و تفاوت‌های رمان، خلق نوعی شخصیت است كه به‌واسطه اعمال و كنش‌هایش به «شخصیت» بدل نمی‌شود. درواقع شخصیت‌های «كوچه ابرهای گمشده»، منِ واحد و قوام‌یافته‌ای ندارند. و مانند عنوان كتاب، هر كدام‌شان پاره‌ابری هستند كه مدام جابه‌جا می‌شوند و جای خود را به دیگری می‌دهند. این نوع شخصیت‌پردازی در داستان شما چه مبنایی دارد، چطور به این ایده رسیدید تا شخصیت‌ها را به این شیوه كنار هم بنشانید؟

شخصیت اصلی رمان راستش را بخواهید فضاست، مکان است، که با تصویرهایی از یک دوران سی‌ساله‌ی آشفته ارائه می‌شود. شخصیت‌های رمان وارث یک فضای جنون‌زده‌ی پر از مصیبت و گم‌گشتگی هستند. فضای زمانه‌ی این آدم‌ها در رمان، همان‌طور که شما گفتید با همان جا‌به‌جا شدن و در هم آمیختن شخصیت‌ها شکل گرفته یا دست‌کم قرار بوده شکل بگیرد. اما اینکه این شخصیت‌ها به‌گفته‌ی شما منِ قوام‌یافته ندارند، نکته‌ای است که با آن موافق نیستم. ویژگی اصلی چند تا از شخصیت‌های رمان، مثل پریا یا کارون، این است که به اصول و احساس خودشان تا حد تاوان دادن پایبند بوده‌اند.

منظورم این بود که شخصیت‌های رمان، منِ منسجم شكل‌گرفته‌ای ندارند. به‌عبارتی منِ آن‌ها در اختیار محیط و تاریخ است و برحسب تغییر شرایط، منِ آدم‌ها تغییر می‌كند، ناپدید می‌شود. كاركرد «حافظه» هم به همین روال تغییر كرده است. شخصیت‌های رمان چیزی را به یاد نمی‌آورند، بلكه در معرض حافظه‌شان قرار دارند و این محتوای حافظه است كه آن‌ها را شكل داده است. شخصیت‌های «كوچه ابرهای گمشده» عامل یا فاعلِ ماجراها نیستند، بیشتر از ماجراها تاثیر می‌پذیرند و تاثیر می‌گذارند. ماجراهای پیش‌تر رخ‌داده است كه عامل و انگیزه زندگی و طرز زندگی آن‌ها شده است. آقای اسدی كاركرد حافظه در رمان شما به چه نحو است؟

کارکرد حافظه، ساختن شخصیت و ساختن تاریخ شخصی و زمان و مکان شخصیت‌هاست. با ترکیب این‌هاست که رمان‌ها ساخته می‌شوند. بیشتر رمان‌ها وقتی آغاز می‌شوند حادثه اصلی پیش‌تر رخ داده و شخصیت شکل گرفته است. حافظه‌ی دن کیشوت را کتاب‌هایی که خوانده است شکل داده. مشکل مادام بواری یا ژولین سورل در «سرخ و سیاه»، پیش از آن‌که رمان شروع شود، شروع شده. حافظه‌ی این شخصیت‌ها در طول رمان تقابل اصلی رمان را می‌سازد -‌‌تقابل میان واقعیت آرمانی یا تخیل با واقعیت محض. خانم دالوی چه تاثیری در ماجراهای رمان دارد؟ خانه‌اش در آغاز رمان دارد برای مهمانی بازسازی می‌شود. درها را از لولا در آورده‌اند. این بازآفرینی، همان کاری است که خانم دالوی در طول رمان انجام می‌دهد. گذشته‌ی چیزها را احضار می‌کند. از روابط و مسائلی می‌گوید که در گذشته رخ داده. خانم دالوی حافظه است به‌علاوه‌ی یک جفت چشم که لندن داستانی‌شده‌ی زمانه‌اش را می‌سازد. شخصیت‌های من عامل یا فاعلِ بیانِ چیزهایی هستند که آن‌ها را به قربانی بدل کرده است - واقعیتی پر از فریب و تهاجم. حافظه‌ی آن‌ها در دایره‌ی همین فجایع دور می‌زند و در این دورِ حافظه‌ها، تصویرهایی شخصی و گاه مخفی‌مانده از یک دوران به چشم می‌آید.

آقای اسدی زبانِ رمان نیز زبانی متفاوت است كه گاه به زبان شاعرانه نزدیك می‌شود. چه در متنِ رمان و چه در مكتوبات پراكنده‌ای كه «عمو» یا همان رفتگر در كیسه‌ای میان آشغال‌ها و دورریزها پیدا می‌كند و راوی می‌آورد تا بخواندشان. برای نمونه در واگویه‌های راوی با تركیباتی همچون «دختری با لكه مرگ»، «زنی با آرواره‌های ماه و لكه‌ای از ماه» یا جملاتی مانند «آتش. خانه نیست مادر سرزمینِ نابود در ما نابود در مادر بر تخته سنگِ پریا كجاست می‌ریزد باران بر سنگِ بدونِ نامْ سفیدْ یك تكه مرگ گَر آب گَردد آب می‌گردد می‌گردد...» مواجهیم. و البته در میان مكتوباتِ داخل كیسه: «جن جن جن/ من این جن/ من این جن و اولادش/ من این جن و اولادش را هلاك می‌كنم» و از این دست جملات دیگر كه در سرتاسر رمان هست. اگر موافق‌اید كه رمان زبان شاعرانه‌ای دارد از دلایل این زبان و كاركردش بگویید.

بستگی دارد تعریفِ زبان شاعرانه چه باشد. صِرفِ اینکه در یک اثر، نثر، شاعرانه باشد دلیل بر شاعرانگی زبان رمان نیست. شاعرانگی رمان‌ها یا داستان‌ها جور دیگر و جای دیگری رخ می‌دهد. مثلاً زبان رمانِ «پدروپارامو» شاعرانه است. جهانش را با تصاویر پراکنده و پرش‌های زمانی، شاعرانه ‌کرده است. با هیچ زبان و روایت دیگری نمی‌شد نوشته شود. از آن شاعرانه‌تر قسمت بنجی در «خشم و هیاهو»ست که در عین گسیختگیِ روایت، تصاویری می‌سازد که در روند رمان همدیگر را مدام کامل و ماجرا را معلوم می‌کنند. این تصاویر به دلیل سیال‌بودن، هر بار در هنگام خواندن، مثل خواب، هی از یادمان می‌رود و هی به یاد می‌آید. تصوری از یک ربط و ماجرا، آنی در ذهن‌مان شکل می‌گیرد و باز محو می‌شود ولی چیزی که همیشه و هر بار با ما می‌ماند همان احساسی است که خواندن یک شعر خوب در ما ایجاد می‌کند. زبان در «بوف کور» گردابی از تکرار می‌سازد. و همین تکرارها، بوف کور را شاعرانه و تاویل‌پذیر کرده است.

تکه‌هایی که از رمان مثال آوردید، اغلب، تصاویر یا عباراتی است که بی‌واسطه، ما را در ذهن راوی در لحظات آشفتگی روحی قرار می‌دهد. رویا و هذیان‌های ذهن به دلیل پرش‌های تصویری و بی‌منطق بودن‌شان اغلب حال و هوای شاعرانه دارند. یک مسئله‌ی مهم در انتخاب و اختیار کردن یک زبان خاص، می‌تواند این باشد که در نهایت چه کسی داستان را روایت کرده یا نوشته است، با چه ذهن و حافظه و منطقی. مثلا، به دلایلی که در رمان وجود دارد، تندترین شکل شاعرانگی شاید همان نوشته‌های روی دیوار شهر باشد. زبان این نوشته‌ها کاملا در هم ریخته است. نمی‌گویم شعر است، بیشتر شاید هذیان باشند، ولی هر‌چه باشند، وجهی دیگر از زبان جهان این رمان هستند که در ترکیب با روایت‌ها و زبان راوی‌ها، قرار است جهان داستان را بسازند.



كتاب و كتابخوانی و كتابفروشی نقشی مهم و خاص در «كوچه ابرهای گمشده» دارد. كارون، شخصیت اصلی رمان ازجمله آدم‌های آشنا و شناخته‌شده‌ای نیست كه با كتاب سروكار دارد. نویسنده نیست، مترجم و ناشر هم نیست. اما نزد كسانی كه با كتاب ارتباطی دارند، موجودی پیشِ چشم است. كم‌و‌بیش همه ما با كتابفروشان دوره‌گرد و بساطی مواجه بوده‌ایم، اما چندان شناختی از جهان آن‌ها، نحوه مواجهه‌شان با كتاب و درك مفهوم فرهنگ نداریم. اگر ممكن است از شخصیت كارون و امكان‌پذیری‌های این شخصیت بیشتر بگویید.

شاید بدترین کار و قضاوتی که می‌شود در حق یک اثر داستانی کرد این باشد که آن را مدام با الگوهای واقعی و واقعیت مقایسه کنیم. منظورم اصلاً این نیست که در پرسش شما این شکل از مقایسه صورت گرفته، حرفم این است که شخصیت هر اثری همان‌طور که می‌دانیم، شخصیتی پرداخت‌شده و داستانی است، به این معنی که وجهی است از وجوه دیگر اثر که باید به هم بیایند. اینکه آیا در واقعیت روزمره، همه‌ی کتابفروش‌های بساطی، ذهن و درونی مانند کارون دارند یا اصلاً ندارند چیزی را ثابت یا نقض نمی‌کند. هدف من هم اصلاً این نبوده که یک‌جور تیپ بسازم از کتابفروش دوره‌گرد و بگویم این تیپ آدم‌ها مثلا چنین زبان و فرهنگ و تجربه‌هایی دارند. کارون یک شخصیت داستانی است که کارش و درگیری‌اش با کتاب همان‌قدر اهمیت دارد که خانه و همسایه‌ها و رفتگر داستان اهمیت دارد. اگر این‌ها به شکلی باورکردنی با هم و در کنار هم خوش نشسته باشند و جهان خودشان را درست ساخته باشند، شاید روزگاری در واقعیت بر الگوی کارون شخصیتی ظهور کند. آدم‌های بهرام صادقی در روزگاری که داستان‌شان نوشته می‌شد غریبه بودند. بعدها بود که انگار بر الگوی داستان‌های او و از دل داستان‌های بهرام صادقی این جماعت در عرصه اجتماع ظاهر شد. می‌خواهم بگویم هر داستان خوب و نابی همیشه از واقعیت جلوتر است یا باید باشد.

همین‌طور است، منظور من هم این بود که شما از چهره ناشناسِ کتابفروشی بساطی شخصیتی ساخته‌اید که امکان‌پذیری‌هایی را پیش روی مخاطب می‌گذارد. از روال پیش‌رفتن «كوچه ابرهای گمشده» پیداست كه رمان در فرایند دشواری شكل گرفته است. منظور از فرایند دشوار این است كه نویسنده با تصاویر مكرر، موتیف‌های زبانی و ایماژهای خاص، قطعات رمان را با هم مرتبط كرده و باز پیداست كه نویسنده مدام به آغاز رمان بازگشته و راه‌ طی‌شده را بازبینی كرده است. چرا شیوه متعارف فصل‌بندی به‌سیاق برخی نویسندگان مدرنیست را كنار گذاشته‌اید و شگردهای نوآورانه دیگری را به‌كار گرفته‌اید؟ از كجا به این شیوه رسیده‌اید؟

این رمان باید به همین شکل نوشته می‌شد. فصل‌بندی، کارم را خراب می‌کرد. زمان رمان از صبح شروع می‌شود تا شب. همان‌طور که گفتم قرار است در این 14، 15 ساعت، یک دوران حدودا سی‌ساله جا باز کند. همین‌جا بگویم که اسم رمان قبلا «روز قدیم» بود. پرداختن به یک دوران در حالتی که من می‌خواستم، نیازمند یک‌جور حجم ایجاد‌‌کردن بود. گره‌زدن این چیز به آن چیز و برخورد چند سطح با هم که خودشان سطوح دیگری بسازند و مهم‌تر از همه القای یک‌جور احساس خفگی در زیرِ آوارِ وقایع و فجایعِ پایان‌ناپذیر و تکرارشونده به شکل‌های گوناگون.

مخاطب ادبیات معاصر ما، كورش اسدی را از همان دهه هفتاد با مجموعه‌داستان «پوكه‌باز» و «باغ ملی» نویسنده‌ای وسواسی و بادقت و صاحب سبك می‌شناخت. در فاصله‌ای طولانی قریب به ده سال گویا رمانی نوشته‌اید با عنوان «پایان محل رویت است» كه خبری از چاپ آن نشد تا اینكه سال گذشته مجموعه‌داستان «گنبد كبود» را چاپ كردید و امسال هم كه رمان ««كوچه ابرهای گمشده» را. گویا این كتاب، دومین رمان شما است. تفاوت قالب‌های نوشتن در سیاستِ ادبی شما چه تاثیری داشته است؟ در باره سكوتِ قریب به ده ساله خود نیز بگویید، چرا اسدی در این‌ سال‌ها دیر به دیر كتاب چاپ كرده است؟

به این دلیل ساده و وحشتناک که اجازه نمی‌دادند. به دلیل اینکه فضا از فرط آشفتگی و انکار، آدم را منزوی می‌کرد. ببینید، شما می‌گویید «کوچه ابرهای گمشده» دومین رمان من است و این درست نیست. البته شما در این اشتباه تقصیری شاید نداشته باشید. «پایان محل رؤیت است» همین رمان است. اسم بعدی‌اش هم گفتم که «روز قدیم» شد و امروز با نام «کوچه ابرهای گمشده» در آمده است. هم مصیبت است هم مسخره. ده، دوازده سال بنویسی و چاپ نشود، مخاطبان آن سال‌ها اغلب یا رفتند یا منزوی شدند و به دلایل درست و غلط با ادبیات و هرچه متن مکتوب قهر کردند. بعد از دوازده سال نسل دیگری می‌آید که هیچ خبر از گذشته ادبی تو ندارد. این‌ها اما به‌گفته شما در «سیاست ادبی» من نقشی ندارد. کدام سیاست؟ نویسنده برای نوشتن چه سیاستی دارد؟ نشسته‌ایم در انزوا و ارواح خودمان را روی کاغذ سفید احضار می‌کنیم، آیا چاپ بشود آیا نشود. که این هم دیگر خیلی مهم نیست. یعنی اصلا مهم نیست.

آقای اسدی گذشته از اینكه در ایام نمایشگاه كتاب هم به‌سر می‌بریم و در این ایام مسئله كتاب تنها به اقتصاد نشر، آمار و ارقام فروش كتاب منحصر است و كیفیت كتاب چندان در اولویت نیست، و با نظر به افت بسیار تیراژ كتاب، وضعیت ادبیات داستانی را چطور ارزیابی می‌كنید؟

کار داستانی خوب هر جا و همیشه خودش را بالاخره نشان می‌دهد و هر قدر هم این وقفه‌ها و منع‌ها طولانی باشد، مخاطب خودش را تربیت می‌کند و می‌سازد. هدایت سال‌هاست چاپ نمی‌شود. اما همچنان مطرح است و پرفروش‌ترین نویسنده ایرانی است. البته این امکان هست که در غیاب نویسنده و منتقد و نشریات جدی ادبی، به دلایلی فرع از ادبیات ستایش شود. مهم این است که آدم اهل ادبیات دوباره پیدا و تربیت شود. با پانصد نسخه و هزار نسخه هم می‌شود ولی زمان می‌برد. فرسودگی و هزار اِدبار و تطاول هم هست. همیشه بوده است. ولی مگر بعد از حافظ، گیرم سیصد چهارصد سال بعدش، نیما و هدایت نیامدند؟

با گذشت دو دهه از دورانی كه جمعِ هوشنگ گلشیری در ادبیات ما راهی را آغاز كردند، هنوز نام كورش اسدی یادآور این جریان است. اخیرا نیز كتاب‌هایی از نویسندگان این جریان بازنشر شده‌ است كه شاید امكان بازخوانی ادبیاتِ این جریان را فراهم كرده باشد. غالب نویسندگان این جریان هنوز با كتاب‌های اول‌شان یا به‌تعبیری با كتاب‌هایی كه در زمان برقرار ‌بودن آن جمع و حضور گلشیری نوشته و چاپ شد، شناخته می‌شوند. به‌ عبارتی كتاب‌های نخست این نویسندگان هنوز هم بهترین كتاب آن‌ها به‌ شمار می‌آید. از این‌رو بازنشر این كتاب‌ها، هم‌چنان اتفاق ادبی ما است. اما كورش اسدی برخلاف این‌دست نویسندگان در هر كتاب خود به تجربه‌ای تازه دست یافته و حتی می‌توان با تمركز بر رمان شما گفت كه تا اینجای كار «كوچه ابرهای گمشده» كامل‌ترین اثر شما است به این لحاظ كه تمام شگردها و خلاقیت‌های سبكی شما در این كتاب تا حد بسیاری به پختگی و كمال می‌رسد. نظرتان در این باره چیست؟ از پس این سالیان چه نقد یا كاركرد موثری در جریان ادبی كه خود از آن برخاسته‌اید، شناسایی می‌كنید؟

می‌دانم خیلی‌ها با این حرف من مخالفند ولی به نظرم همچنان درخشان‌ترین ذهن‌ها و تخیل‌های ادبی را می‌توان میان برخی نویسندگان دهه‌ی شصت و هفتاد دید. از نویسنده‌ها محمدرضا صفدری تک و تکخال داستان‌نویسی ماست. ولی چون حرف از جمع داستانی شد من فقط از داستان‌نویس نمی‌خواهم حرف بزنم. منظورم جنس و نوع نگاه به داستان و بحث‌هایی است که پیرامون یک اثر شکل می‌گرفت. واقعیت این است که آن نگاه به داستان هم شورانگیز بود و هم فوق‌العاده حرفه‌ای و من هرگز دیگر جلساتی مثل «جلسات پنجشنبه‌ها» ندیدم. اما این به معنای نفی داستان‌نویسی امروز نیست. اهل نوشتن، نقدها و سرگذشت‌های ادبی و داستان خوبِ گذشته و امروز را پیدا می‌کند و همین‌طور است که مثل یک نخ نامرئی، تجربه‌های ادبی گذشته با امروز وصل و ترکیب می‌شود و هر نسلی راه و سبک خودش را پیدا می‌کند. این سال‌ها داستان خوب کم نبوده، مهم استمرار در نوشتن است. اینجا و آنجا هم در زمینه نقد دارد کار می‌شود. ولی نقد خوب در میان این همه نان قرض دادن در حکم کیمیاست و واقعاً کیمیاست. نکته‌ی قطعی این است که کسی که به کار خودش باور دارد، کارش را می‌کند. ما پیشگو و پیامبر هم نیستیم که بگوییم آینده‌ی ادبی و شکل ادبیات‌مان حتما به این یا آن شکل خواهد بود. ادبیات حرفه‌ای با استمرار و تجربه به دست می‌آید و خودش را تثبیت می‌کند و شکلِ ادبیات یک دوران را ترسیم می‌کند. ‌

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...