اکرم موسوی | آرمان ملی


میا کوتو [Mia Couto] (۱۹۵۵) از نویسندگان سفیدپوست موزامبیکی است که با شاهکارش «دیار خوابگردی»[Terra sonâmbula] نام خود و ادبیات آفریقا را در جهان پرآوازه کرد؛ آنطور که دوریس لسینگ نویسنده برنده نوبل ادبیات درباره این رمان می‌گوید: «هیچ‌ کدام از آثاری که تا‌به‌حال از آفریقا خوانده‌ام شبیه به این رمان نبوده‌اند.» رمان «دیار خوابگردی» یکی از مهم‌ترین آثار تاریخ ادبیات آفریقایی است که به بیش از سی زبان ترجمه شده، از جمله فارسی: ترجمه مهدی غبرایی در نشر افق. آنچه می‌خوانید گزارش- نقد-گفت‌وگویی است با میا کوتو درباره این رمان و ادبیات آفریقا.

میا کوتو [Mia Couto]  دیار خوابگردی»[Terra sonâmbula]

نخستین رمان میا کوتو، «دیار خوابگردی» (1992) را منتقدان آفریقایی از برترین ‌کتاب‌های قرن بیستم قاره‌ آفریقا برشمرده‌اند. رمان براساس ضربه‌‌ حاصل از جنگ داخلی موزامبیک (1992-1977) نوشته شده - این جنگ ‌داخلی در سال 1975 منجر به جنگ برای آزادی و استقلال موزامبیک از پرتغال ‌شد. هرچه جنگ داخلی اوج ‌می‌گرفت شهرهای بیشتری ویران ‌می‌شد. کوتو می‌گوید: «حس‌کردم تا زمانی که این جنگ تمام‌ نشده نمی‌توانم چیزی از آن بنویسم. دو فرزند داشتم و آه در بساطم نبود؛ هرروز با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. یکی از همکارانم و تمام اعضای خانواده‌اش را کشتند؛ نیرو‌های رنامو به آنها حمله کردند و سوزاندنشان.»- رنامو، نیروی مقاومت مرکزی موزامبیک، تحت حمایت کشور رودزیای آن موقع و جمهوری آفریقای جنوبی (آپارتاید) بود. «جنگ، جنگی تروریستی بود.» تنها دو تن از هفت روزنامه‌نگار موجود در عکسی که کوتو نگاه‌ داشته زنده‌ ماندند؛ باقی همه کشته ‌شدند. او می‌گوید: «خدای من! من قسر در رفتم و زنده‌ ماندم. هم حس خوش‌شانس‌بودن دارم و هم احساس گناه‌ که زنده‌ مانده‌ام. شاید با خودتان فکر‌ کنید دارم زیادی ماجرا را مهم جلوه ‌می‌دهم ولی حس‌ می‌کنم انگار به من می‌گویند: «تو باید ماجرا را برای همه شرح‌ دهی.» وقتی «دیار خواب‌گردی» را می‌نوشتم دچار بی‌خوابی شده ‌بودم. هر شب کابوس به سراغم می‌آمد و صدای مردم بیچاره در سرم می‌پیچید.»

اوایل دهه‌ پنجاه پدر میا کوتو جزو مخالفان اوضاع سیاسی پرتغال بود؛ آن موقع نخست‌وزیری کشور به دست سالازار بود. میا کوتو می‌گوید: «پدرم که از مخالفان‌ بود فرار کرد و به موزامبیک آمد. مادرم هم همراهش بود. هردوی آنها جوان ‌بودند. من و دو برادرم آنجا به دنیا آمدیم؛ در دل موزامبیک.» همین سفر سرنوشت‌ساز موجب می‌شود که میا کوتو نویسندگی را شروع کند: «من با داستان‌هایی که پدر و مادرم برایم تعریف ‌می‌کردند بزرگ‌ شدم؛ هردوی آنها قصه‌گوهای ماهری بودند؛ پدرم شاعر بود و مادرم هم خوب قصه می‌گفت. گمانم این کار را از آنها آموختم. هیچ‌کدام از داستان‌هایشان یادم نمانده ولی شور و حرارات شان را خوب به یاد دارم. یادم‌ می‌آید وقتی قصه ‌می‌گفتند دیگر در زمان حال نبودند؛ در عالم قصه سیر‌ می‌کردند؛ به پرتغال می‌رفتند و خاطرات را از آنجا به زمان حال می‌آوردند و اینطور گذشته را در یادشان زنده‌ می‌کردند. من این شور و حرارت را از آنها به ارث ‌بردم و فهمیدم جاذبه‌ به‌خصوصی در قصه‌گویی نهفته. فکر کنم این همان اولین لحظه‌ای بود که من این نشانه را دریافتم. وقتی قصه‌ای می‌گویی واقعا شوق عجیبی سراسر وجودت را در برمی‌گیرد.» میا کوتو در ادامه می‌افزاید: «من برای ادامه تحصیل به پایتخت آمدم، آنجا درگیر جنبش‌ سیاسی خواستار استقلال موزامبیک شدم. من تحصیل را کنار گذاشتم و کم‌کم‌ وارد روزنامه‌ شدم. بعد از آن در پرتغال کودتا شد. ولی تا ده سال یا بیشتر به روزنامه‌نگاری ادامه ‌دادم. گاهی اتفاقاتی در زندگی می‌افتد که می‌توانی تصادفا مسیرت را تغییر دهی.»

میا کوتو درباره این پرسش که راجع به ظهور ادبیات آفریقا در صحنه‌ ادبیات جهان حرف‌های زیادی زده‌ شده‌؛ آیا او آنها را تایید می‌کنید؟ پاسخ «خیر» می‌دهد و وقتی پرسیده می‌شود آیا چیزی هست که پیوند‌دهنده‌ او و نویسندگانی مثل جی. ام. کوئتسی، آچه‌به، نگوگی وا تیونگو و نورالدین فرح باشد؟ پاسخ می‌دهد: «بین من و نویسندگانی که گفتید خیر. من خودم را بیشتر در پیوند با ادبیاتی مثل ادبیات برزیل می‌دانم. ما برای سهولت همه‌چیز را طبقه‌بندی می‌کنیم، ولی این کار کمکی که نمی‌کند، هیچ حتی اوضاع را بدتر هم می‌کند. موجودیتی تحت عنوان «آفریقا» چیزی است که همه می‌دانیم انتزاعی است و ساخته‌ خودمان؛ در آفریقا آفریقایی‌‌زبان‌‌ها و ادبیات‌آفریقایی متنوعی وجود دارند- همانطور که در مورد انگلیسی‌زبان‌ها، فرانسه‌زبان‌ها هم چنین چیزی هست- وقتی این تقسیم‌بندی‌‌ها را که از استعمارگرایی سرچشمه می‌گیرند در سر می‌پرورانید درواقع تمام چیزهایی را که به آنها اشاره کردم در یک دسته‌ قرار دادید، درصورتی‌که به هیج وجه در یک دسته نمی‌گنجند. جالب است راجع به ادبیات اروپا اینطور صحبت‌ نمی‌کنید. من این مساله را بیشتر به چشم یک‌جور بازار و وسیله‌ پول به جیب‌زدن می‌بینم، پس شاید بهتر باشد به‌جای اینکه در مقابلش جبهه بگیریم وجودش را انکار کنیم. اما آنطور که من از جنبش‌های چریکی کلمبیا آموختم باید از فرصت‌ها و البته از ضعف‌های سیستم نهایت استفاده ‌را ببریم.»

بنابر چیزی که میا کوتو می‌گوید، به چشم اکثر مردم خارج از آفریقا و قطعا اکثر آمریکایی‌ها، سفیدپوستی که به پرتغالی می‌نویسد «آفریقایی» تلقی نمی‌شود. میا کوتو در برابر این پرسش که خود او کدام یک از این دو است: نویسنده‌‌ای آفریقایی که در پرتغال می‌نویسد یا نویسنده‌‌ای پرتغالی‌ که از آفریقا می‌نویسد؟ می‌گوید هر دو: «من، میا کوتو هستم و می‌گویم هردوی آنها؛ ولی بیشتر آفریقایی، چون نمی‌توانم تصور کنم در کشوری مثل پرتغال یا برزیل از من دعوت به نوشتن شود، چون زندگی‌‌ام در کشورم خلاصه شده و من با زندگی‌ام، با گذشته‌ام و با کودکی‌ام حرف ‌می‌زنم. در دوران کودکی‌ از این نظر که مرزی بین خانه‌‌ام و خیابان و باقی جهان داشتم مرفه بودم. آن مرز در آن فرهنگ بسیار آسیب‌پذیر بود، مثل اینجا نبود که هیچ مرز و حریمی در کار نیست. خانه‌مان در موزامبیک ایوانی داشت که از آنجا به صداها، زبان‌ها و دنیای دیگر آن بیرون گوش‌ می‌سپردم؛ و آن دنیای غریب برایم داستان‌‌ها می‌گفت، داستان‌هایی که به رقابت با قصه‌هایی که در خانه از پدر و مادرم می‌شنیدم می‌پرداختند. می‌دانید حس بسیار بسیار جالب و عجیبی بود... بله اینطور بود که آفریقا آرام‌آرام وارد خانه‌ من ‌شد.»

رمان «دیار خوابگردی» تصویری از آفریقای میا کوتو است؛ داستان جنگ داخلی بی‌رحمانه‌ شانزده‌ساله‌ موزامبیک که با بهره‌گیری از رئالیسم جادویی بازگو‌ می‌شود تا واقعیت تلخ آن را به شیرینی کابوسی استثنایی بدل ‌کند؛ رمان کوتو داستان داستان‌ها است؛ داستان اینکه چطور داستان‌ها بر کسانی که ‌آنها را می‌خوانند یا می‌شنوند اثر می‌گذارند. شخصیت‌های اصلی رمان- پسرکی به نام مویدینگا و همراه و همسفر پیر او به نام طاهر -به ویرانه‌های اتوبوس متروکه‌ای مملو از جسد و چمدان و باروبندیل برمی‌خورند. در یکی از چمدان‌ها دست‌نوشته‌‌های مردی به نام کیندزو را می‌یابند؛ مردی که دهکده‌ جنگ‌زده‌‌اش را در جست‌وجوی دسته‌ای جنگجو‌ی قدیمی و اسرارآمیز به نام ناپاراما ترک‌ می‌کند. او ایمان ‌دارد با پیوستن به این گروه سربلندی و افتخار نصیبش می‌شود و شاید هم حکمرانی بر سرزمینی که به دست متجازان و اشغال‌گران درآمده ‌است.

کیندزو در روزهای ماجراجویی‌اش در شهری چنان آکنده از مرگ که دیگر مرز مشخصی بین دنیای مردگان (ارواح) و زندگانِ (انسان‌ها) آن باقی ‌نمانده است در دفترچه‌اش می‌نویسد: «من عازم سفری‌ شده ‌بودم که می‌توانست وقایع مسلم دوران کودکی‌ام را در من بکشد.» او در این سفر به دشت‌هایی شنی می‌رسد که دست‌های گرسنه‌ای از دل آن بیرون ‌زده‌اند؛ «دست‌هایی هچون تکه‌گوشت‌های به سیخ‌کشیده‌شده که مانند مرغ سرکنده‌ای که در حسرت غذا بال‌بال می‌زند انگشت‌هایشان را پی لقمه‌ای غذا می‌جنبانند» وقتی کیندزو به دریا می‌رسد کوتوله‌ای او را به سمت کشتی‌شکسته‌ای می‌برد. این کشتی محل سکونت «نیم‌مرده‌»‌ای زیبا به نام فریدا است. وقتی کیندزو داستان او را که داستان یافتن پسر گم‌شده‌اش است درمی‌یابد داستان او داستان خودش می‌شود. این جست‌وجوی جدید کیندزو باعث ارتباط او با تعداد زیادی از شخصیت‌های جدیدی می‌شود که در گذشته‌ فریدا وجود داشتند. آنها همگی حکایت‌های فانتزی ولی کاملا باورپذیر خود را دارند از اینکه چطور جنگ از گرد راه رسید و زندگی‌شان را دگرگون‌ کرد.

مویدینگا و طاهر حین خواندن دست‌نوشته‌های کیندزو درمی‌یابند همانطور نشسته بر سر جای خود و بی‌هیچ تکانی سفر می‌کنند؛ محیط اطراف‌‌شان از صفحه‌ای به صفحه‌ای دیگر تغییر‌می‌یابد-از ساوانای خشک به مرداب و نهایتا به آب‌های آزاد. خواننده رمان هم این تغییر را حس‌ می‌کند؛ با اینکه از سرزمین‌های ویران موزامبیک بسیار دور هستیم، تک‌تک ساقه‌های علف زیرِ «نور ماه تابانی که همچون مدالی بر سینه‌ شب خودنمایی‌می‌کند» را می‌بینیم و حس ‌می‌کنیم.

توجهی که کوتو به جزئیات دارد وجه غیرواقعی رمان را ملموس و واقعی می‌سازد. آنگاه که مهاجری پرتغالی از مرگ برمی‌خیزد کوتو او را اینگونه توصیف‌ می‌کند:«همچون بندبازی بر روی بندِ «گیجی و سردرگمی» تعادلش را حفظ‌ می‌کرد.» کوتو بازیگرانی را برای به نمایش‌درآوردن سیاست خشونت‌بار موزامبیک به کار می‌گیرد و آنها را به شیاطین و اشباحی بدل ‌می‌کند که مردم عادی را به‌هراس‌ می‌اندازند. اگر رسم بر این است که رئالیسم جادویی ابزاری برای فهم واقعیات باشد آن‌هم از راه انکار تلخی واقعیت؛ رمان میا کوتو نمونه‌ای متفاوت و استثنا از این ژانر است؛ او در «دیار خوابگردی» رویایی می‌آفریند که بسیار تلخ‌تر از خود واقعیت است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...
خانواده‌ای تاجر در شهرکی نیمه‌روستایی نیمه‌صنعتی... ناشنواست و زنش فریبش می‌دهد... کنسروهای مشکوک، مواد غذایی فاسد و به‌خصوص شراب قاچاق می‌فروشد... زنی است بلندبالا و باریک‌اندام، با چشم‌هایی خاکستری، معصوم و رفتاری پر قر و فر... لبخندزنان نگاه می‌کرد، همچون یک مار ماده که در بهار از لای گندم‌زار زردرنگ سر بلند کند تا گذار کارگر راه‌آهنی را از جاده تماشا کند... حال دیگر دوران سلطنت آکسینیا شروع می‌شود ...
کلیسای کاتولیک نگران به‌روزشدن علوم و انحراف مردم از عقاید کلیسا بود... عرب‌ها میانجی انتقال مجدد فرهنگ یونان باستان به اروپا شدند... موفق شد از رودررویی مستقیم با کلیسای کاتولیک بپرهیزد... رویای دکارت یافتن روشی برای تبیین کلیه پدیده‌های طبیعی در چارچوب چند اصل بنیادی بود... ماده ماهیتاً چیزی جز امتداد یا بعد مکانی نیست... شناخت یا معرفت را به درختی تشبیه کرد که ریشه‌هایش متافیزیک هستند، تنه‌اش فیزیک و شاخه‌هایش، علوم دیگر ...
وازهه که ما چرا نباید کتاب بخوانیم اما... مال اون‌وقتاس که مردم بیکار بودن... «لایک» نداره. بیشتر کتابا حتی ازشون «کپشن»م درنمیاد یا اگه درمیاد لایک‌خور نیست... بهداشتی هم نیست. آدم هرورقی که میخواد بزنه، باید انگشت‌شو تفمال کنه... میدونید همون درختا اگه برای کتاب قطع نشن، میتونن چقدر ذغال لیموی خوب بدن و چقدر قلیون دوسیب... کی جواب کله‌های سم‌گرفته ما رو میده؟... ندونی این هفته «فاطما گل» چیکار کرده، تو دورهمی نمیتونی تو بحس شرکت کنی ...