‏وقتی مجسمه‌ بودای بزرگ در بامیان نابود شد این ایده به ذهنم خطور کرد که درباره‌ قسمتی از هنر بنویسم که در خطر است یا شاید به‌کل نابود شده است... اگر به یادداشت‌هایی که مربوط به اوایل نوشتن کتاب است نگاهی بیاندازید ممکن است فکر کنید که این آدم دیوانه است یا از این کتاب رمان درنمی‌آید، این دقیقا چیزی است که تمام کتاب‌هایم در ابتدا به نظر می‌رسند... وقتی شخصیت زن داستان در پایان ازدواج نمی‌کند؛ بعضی از خوانندگان واقعا عصبانی می‌شوند

آناهیتا مجاوری | ارمان ملی


دانا تارتِ [Donna Tartt] ۵۰ ‌ساله (۱۹۶۳آمریکا) سه رمان نوشته، که هر کدام در یک بازه ۱۰‌ساله منتشر شده: «گذشته رازآمیز» نخستین رمان او بود که در ۱۹۹۲ منتشر شد: این رمان در سال ۲۰۱۴ در فهرست ۱۰۰ رمان بزرگ بی‌بی‌سی، شماره ۵۱ را به خود اختصاص داد و در سال ۲۰۲۰ به فهرست ۴۰ رمانی که شما را میخکوب می‌کند به انتخاب ایندیپندنت راه یافت. رمان دوم تارت، «دوست کوچک» در ۲۰۰۲ منتشر و برنده جایزه ادبی اسمیت شد و به فهرست نهایی جایزه اورنج راه یافت. آخرین رمان تارت، «سهره طلایی» [The goldfinch] است که در ۲۰۱۳ منتشر شد و توانست جایزه پولیتزر، بهترین کتاب سال آمازون، نیویورک‌تایمز و مدال اندرو کارنگی را به دست بیاورد و به مرحله نهایی جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا راه یابد. این رمان در فهرست ۴۰ رمان برتر قرن ۲۱ ایندیپندنت شماره ۱۳ را به خود اختصاص داد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با دانا تارت است که در سال ۲۰۱۴ از سوی مجله تایم به‌عنوان یکی از چهره‌های تاثیرگذار جهان نام گرفت.

سهره طلایی» [The goldfinch]   دانا تارت Donna Tartt

چه‌چیزی شما را به سمت شخصیتی چون کارل فابریتوسِ نقاش و خلق رمان «سهره‌ طلایی» سوق داد؟
می‌شود گفت این برایم نوعی هدیه بود. وقتی راجع به تاریخچه‌ نقاشی مطالعه می‌کردم به این هدیه رسیدم. او در جوانی مُرد. تا آنجایی‌که از سرگذشتش اطلاع داریم فردی انقلابی بود و معروف‌ترین شاگرد رامبراند به حساب می‌آمد، نقاش بزرگ دورانی که در آن می‌زیست. اگر به «سهره‌ طلایی» نگاهی بیندازیم می‌بینیم که توصیف روشنایی روز است. این همان تکنیک نورپردازی رامبراند است، این روشنایی و نوری است که از درون می‌تابد. فابریتوس از این تکنیک بهره گرفته تا کیفیت نور خورشید را به تصویر درآورد. آن شکل از روشنایی و نور روز که فرمیر در آثارش از آن استفاده می‌کند از فابریتوس گرفته شده و این نور فصل مشترک میان فابریتوس و فرمیر است. او در نوشتن فوق‌العاده بود و آنقدر ناشناس است که فقط کمی از او می‌دانیم. حتی نمی‌دانیم واقعا وجود داشته یا خیر. او در مرز بین داستان و واقعیت قرار دارد؛ جایی میان افسانه و واقعیت.

و در این بلای ناگهانی جانش را از دست داد.
هنرمند دیگری از آن دوره نقاشی‌های زیادی از شهر دلفت هلند پس از انفجار کشیده است، همان انفجاری که فابریتوس در آن کشته شد. این نقاشی‌ها واقعا در ذهن ماندگارند- دودی که از خرابه‌ها بلند می‌شود، اندک شعله‌های آتشی که هنوز روشنند و پرنده‌های سیاهی که در هوا پرسه می‌زنند.

پس می‌توان گفت تا حدودی به تئو (شخصیت رمان سهره طلایی) شبیه است و حادثه‌ انفجاری را که مادرش در آن کشته شد، زنده می‌کند.
حتی نمی‌دانم این نقاش قبل از این انفجار چه چیزی را نقاشی می‌کرده، اما می‌دانم که بعد از وقوع این انفجار تنها موضوع نقاشی‌اش همین بوده است. وقتی مجسمه‌ بودای بزرگ در بامیان نابود شد این ایده به ذهنم خطور کرد که درباره‌ قسمتی از هنر بنویسم که در خطر است یا شاید به‌کل نابود شده است.

اما به‌نظر می‌رسد که فابریتوس بعدا به رمان اضافه شده و رمان نمی‌تواند از او الهام گرفته شده باشد.
من همه‌ کتاب‌هایم را با یک حال‌وهوای عمومی شروع می‌کنم و قبل از اینکه داستان اصلی را نقل کنم یک فضای اولیه‌ عمومی وجود دارد. در کتاب «گذشته‌ رازآمیز» این فضا اتاقی سرد است با شیشه‌ مرکبی در دست و احساس غربت و دلتنگی حاصل از دوربودن از خانه. حسی که برای اولین‌بار تجربه می‌شود. نوشتن این کتاب واقعا 20‌سال قبل‌تر در آمستردام شروع ‌شد؛ کار نوشتن اولین کتابم در آنجا به‌خوبی انجام شد و درنتیجه من زمان زیادی را آنجا سپری کردم. کتاب‌های زیادی نوشتم. بسیاری از چیزهایی که آنجا نوشتم درنهایت به شکل رمان درنیامد. همیشه با خودم دفترچه‌ای داشتم و در آن می‌نوشتم، مثلا چیزهای زیادی درباره‌ ژاپن نوشتم که هیچ‌وقت در قالب رمان درنیامد و احتمالا درآینده هم این اتفاق نمی‌افتد.

یکی از موقعیت‌های مکانی مهمی که در «سهره ‌طلایی» وجود دارد نیویورک است. آیا واقعا اولین رمانتان درباره شهرهای بزرگ بود؟
نیویورک درواقع برای من همان آمستردام جدید است. من از 1987 به‌طور ناپیوسته در نیویورک زندگی کرده‌ام. آن قسمت از «سهره‌ طلایی» که با حال‌وهوای خیابان تیره‌وتار و ویران پارک‌استریت شروع می‌شود، پارک‌استریت با چراغ‌هایی نیمه‌خاموش، بعد ناگهان اتفاقی با حال‌وهوای چارلز دیکنزی رخ می‌دهد. وضعیت تئو حال‌وهوای آثار دیکنز را دارد. من به‌شخصه علاقه‌ زیادی به دیکنز دارم و می‌توان گفت این احساس تا حدودی در من نهادینه شده است.

پس لزوما با هدف اینکه یک رمان طولانی به سبک دیکنز بنویسید شروع به نوشتن نمی‌کنید؟
درواقع من هیچ‌وقت قصد نوشتن یک رمان طولانی نداشته‌ام، همیشه به خودم می‌گفتم این کتاب باید خیلی کوتاه باشد، اما این اتفاق هرگز نیفتاد.

بنابراین شروع کتاب در هاله‌ای از ابهام بود، از نظر حال‌وهوا و موقعیت زمانی و مکانی داستان؟
بله دقیقا. کاملا تیره‌وتار و مه‌آلود. نمی‌دانید برای مدت‌زمان طولانی قرار است چه کاری روی رمان انجام دهید و تا حدودی شبیه یک دردسر بزرگ به نظر می‌رسد. اگر به یادداشت‌هایی که مربوط به اوایل نوشتن کتاب است نگاهی بیاندازید ممکن است فکر کنید که این آدم دیوانه است یا از این کتاب رمان درنمی‌آید، این دقیقا چیزی است که تمام کتاب‌هایم در ابتدا به نظر می‌رسند. تلاش برای توضیح‌دادن رمان‌هایم به سایرین بی‌شباهت به توصیف یک خواب برای دیگران نیست.

در این کتاب بخش‌های متهورانه‌ای وجود دارد که نوعی استیصال و سرگشتگی پسابحران را به تصویر می‌کشد. اولین نمونه‌اش تجربه‌ تئو در موزه‌ متروپولیتن بعد از بمب‌گذاری تروریستی است و دومی هم مربوط به عواقب ناگهانی و خشونت‌باری است که در آمستردام رخ می‌دهد. اینکه شما او را در وضعیتی دگرگون‌شده به تصویر کشیده‌اید بسیار اثرگذار است. به‌نظر می‌آید صحنه‌های موزه را بعد از حادثه‌ یازده سپتامبر نوشته‌اید.
بعضی از آنها را بعد از آن حادثه نوشتم و بعضی‌ها را هم قبل از آن. درواقع اگر به جنبه‌ فنی و نحوه‌ بمب‌گذاری‌ها دقت کنید متوجه می‌شوید که باهم فرق دارند و این نوعی بمب‌گذاری درون زمین شبیه آنچه در اوکلاهما رخ داد است.

درباره‌ شرایط تئو بعد از حادثه کمی توضیح دهید، اینکه او هیچ‌وقت نمی‌فهمد کجا و با چه کسی است.
من اول تمام آن قسمت را نوشتم بعد آن را بخش‌بخش کردم. تا حدودی می‌شود گفت همه‌چیز را بدون نظم باهم درآمیختم. نوشتن این بخش واقعا سخت بود. تحقیقات زیادی انجام دادم، چون موضوع ترکیدن بمب در یک ساختمان بود و این مساله در واقعیت رخ نداده بود. من بودم که باید آن را خلق می‌کردم. خلق تصویری از پودر سفید پخش‌شده در فضا، حجم زیادی از دود و... به هیچ چیز دیگری شباهت ندارد. چیزی است که تا‌به‌حال ندیده‌ایم. نوعی متفاوت از حادثه است و من برای اینکه بدانم چطور باید باشد تحقیقات زیادی کردم.

اما وقتی که کتاب را می‌خوانیم اینطور به‌نظر می‌رسد که یک حادثه‌ بمب‌گذاری را شخصا تجربه کرده‌ایم.
خودم هم هرگز در چنین شرایطی نبوده‌ام، فقط کمی درباره‌اش خوانده‌ام، اما تجربه‌های زیادی از حوادث رانندگی دارم و می‌دانم چطور زمان کُند می‌شود و کم‌کم از حرکت می‌ایستد. آن حال‌وهوا را تا حدودی می‌شناسم، کارهای عجیبی که ممکن است در آن شرایط انجام دهی یا چیزهایی که اصلا به خاطر نمی‌آوری. یکی از جذاب‌ترین مولفه‎‌های رمان این است که خودت را در داستان ببینی و تجربه‌اش را از درون احساس کنی. در فیلم چنین چیزی رخ نمی‌دهد، چون فقط به شخصیت داستان نگاه می‌کنی، اما نمی‌دانی در ذهنش چه می‌گذرد و چه احساسی دارد. رمان تنها جایی است که می‌توانید شخص دیگری‌بودن را تجربه کنید.

شخصیت تئو تا حدودی به شخصیت خودتان شباهت دارد؟
نمی‌شود گفت کاملا شبیه هستیم، اما برداشت او از مسائل و نگاهش به زندگی خیلی از من دور نیست.

این روزها نویسنده‌های زیادی را می‌بینیم که از تکنولوژی و تاثیرش در پرت‌شدن حواس شکایت دارند، با توجه به اینکه در مزرعه‌ای در ویرجینیا زندگی می‌کنید، آیا شما هم چنین مشکلی دارید؟
خب من از وقتی نوشتن کتاب آخرم را به پایان رساندم بیشتر از روزی پنج دفعه سراغ گوشی موبایلم می‌روم، اما قبلا اینطور نبودم و فقط هفته‌ای یک‌بار پیام‌هایم را چک می‌کردم. گوشی را در قسمتی از خانه گذاشته بودم که آنتن‌دهی بهتری داشت. اما الان اوضاع تا حدودی تغییر کرده و من مشخصا نمی‌توانم چنین کاری را انجام دهم، چون در آن‌ صورت مردم پاشنه‌ در خانه‌ام را از جا درمی‌آورند!

شخصیت تئو هم مانند ریچارد در «گذشته‌ رازآمیز» یک مرد است. دلیل خاصی وجود دارد که راوی‌های آثارتان مرد هستند؟
من راوی‌های آثارم را به تناوب تغییر می‌دهم، گاهی مرد و گاهی زن هستند، مثلا کتاب «دوست کوچک» درباره یک زن است و در مجموع حال‌وهوای کتاب هم زنانه است. من ویراستار سرشناسی دارم که می‌گفت «گذشته‌ رازآمیز» هرگز کتاب خوبی نخواهد شد؛ چون کتابی که نویسنده‌اش زن و راوی‌اش مرد باشد هیچ شانسی برای موفقیت نخواهد داشت، اما آن کتاب با راوی زن درست از کار درنمی‌آمد، چون در آن صورت این سوال پیش می‌آمد که آیا این زن شیفته‌ برخی از شخصیت‌های مرد داستان است. آن‌وقت کتاب دیگری می‌شد که شباهتی به آنچه الان است، نداشت.

واقعا در این سبک از رمان این موضوع ناامیدکننده وجود دارد که اکثر خوانندگان انتظار دارند شخصیت زن داستان باید سرانجام ازدواج کند یا دست‌کم شریک زندگی‌اش را پیدا کند و وارد یک رابطه‌ عاشقانه شود. حتی مخاطبان درباره‌ این موضوع باهم بحث و تبادل نظر می‌کنند که او با کدام یکی از شخصیت‌ها ازدواج می‌کند. درواقع این سبک از داستان‌ها برای مردم خوشایندترند.
موضوع جالبی هم که در این زمینه وجود دارد این است که وقتی این اتفاق نمی‌افتد و سرانجام داستان به ازدواج شخصیت زن داستان ختم نمی‌شود بعضی از خوانندگان واقعا عصبانی می‌شوند. مخاطبان دوست ندارند فکر کنند که یکی از آن کتاب‌ها با پایان مورد‌علاقه‌شان را خریده‌اند و بعد متوجه شوند که آنطور نیست. حسابی عصبانی می‌شوند. من یکی از نقدهای این رمان را که منتقد ادبی، استفن کینگ، نوشته و در نیویورک‌تایمز منتشر شده بود خواندم. قسمتی در آن وجود داشت که حتی نمی‌توانستم آن را بخوانم، قسمتی که او می‌گوید چطور با وجود اینکه زن هستم و هیچ‌وقت در جمع‌های مردانه نبوده‌ام توانستم روابط صمیمانه‌ میان مردان را آن‌قدر دقیق و خوب توصیف کنم؟ درواقع باید بگوییم من در چنین جمع‌هایی بوده‌ام. دوستان و همکاران زیادی داشته‌ام که مرد بودند و روابط خوبی هم داشتیم. این روابط با آنچه میان تئو و بوریس وجود دارد تفاوت چندانی ندارند. می‌خواهم بگویم روابط می‌توانند فراجنسیتی تعریف شوند. اگر شخصیت تئو دختر بود آن‌وقت مجبور می‌شدم روابطی عاشقانه‌ وارد داستان کنم.

اینکه می‌بینم تعلق خاطر به موضوعات عاشقانه و ازدواج به این دلیل است که مردم فکر می‌کنند مهم‌ترین بخش زندگی هر زن ازدواج است، شاید چون خوانندگان دوست دارند راجع به شخصیت‌هایی بخوانند که بیشتر به خودشان شباهت دارند.
بله درست است. من افرادی با این ویژگی سراغ دارم. جالب‌ترین نکته در نوشتن کتاب این است که زندگی جدیدی خلق کنید و برای خواننده هم این کیفیت تا حدودی صادق است، چون با رمان زندگی کاملا متفاوتی را تجربه می‌کند. من نمی‌خواهم درباره‌ زندگی خودم بنویسم و هدفم از نوشتن کتاب روایت زندگی‌های دیگر است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...
پزشک اقامتگاه کنار چشمه‌های آب معدنی است که جدیداً افتتاح شده است و برادرش، شهردار آن منطقه... ناگهان کشف می‌کند که آب‌ها، به دلیل زه‌کشی نامناسب، آلوده است... ماجرا را اگرچه بر ضد منافعش برملا می‌کند... با زنش جر و بحث دارد، ولی هنگامی که سیاست‌بازان و روزنامه و مالکان و در پی آنها، جمعیت بر ضد او متحد می‌شوند، زنش جانب مدعای او را می‌گیرد... برای باج‌خواهی از او سرانجام او را متقاعد می‌کند که دشمنان احاطه‌اش کرده‌ بودند! ...