خواندن سه جلد کتاب «غزل اجتماعی معاصر» در ده سال هم که شده، می‌ارزد به رازهای شعر قدیم و می‌ارزد به دانسته‌گی نقش غزل در لایه‌های ادبیات ما... شاعران سامانی و غزنوی به عقیده مظفری‌ساوجی نقشی ممتاز در سرودن غزل داشته‌اند. شعر را اگر سلطان سنجر خوش داشته باشد، تکلیف غلامان و کنیزان دربارش چه می‌شود که بعد از خودخواسته‌ها و بسترخوابی‌هایش آنها را خوفناک می‌کشت

هنری که خاموش نیست | شرق


جهان را جز آرایش جنگ نیست / به مهر و وفا هیچش آهنگ نیست
بدیع‌الزمان فروزانفر


کتاب پرحجم «غزل اجتماعی معاصر»، که در هزارو نهصدوپنجاه صفحه به وسیله انتشارات نگاه منتشرشده از تحقیق‌های پرزحمت مهدی مظفری‌ساوجی است. این کتاب ریشه‌هایش در نگاه پرارج و رنج مؤلف از یک طرف و شاعران گردآمده در این دفتر از طرف دیگر استوار است.

غزل اجتماعی معاصر مهدی مظفری‌ساوجی

آنچه آمده در این کتاب، اعم از پیدایی غزل، سرودن این نوع شعر و حفظ تاریخ سرایش آنها، همه نظرِ من نیست، یا نمی‌تواند باشد. در هر دوره‌ای، نسل خوکرده به اعتراض، سهم شعر را سوا کرده و در آن، زندگی به سر آورده یا برده است. رنگ لباس‌های حکومتی در ادوار مختلف و حضور و ظهور آنها در ادبِ عصر، مرا بر خصلت‌های انسانی به سمت شعر و هنرهای اجتماعی می‌برد. شعر در پایه و پیدایی، در قامتِ کمال‌پایی و پویی به ایستگاه «غزل» می‌رسد. مظفری، غزل‌های التماسی و معرکه‌گیر را به کنار می‌نهد یا می‌زند و دانسته و «راهْ‌صاف»، به‌دنبال غزل‌های اجتماعی می‌رود. غزل‌هایی که در آنها، میان مزرعه سؤال، دوره‌های خودش را نشان می‌دهد. این نشانی برای شاعر حکم می‌سازد؛ حکمی که به آن پرداخته می‌شود. به آن می‌پردازد.
نام شاعران غزل‌سرای اجتماعی، در اثر آقای مهدی مظفری‌ساوجی بسیار است. نمایه اشخاص به پانزده صفحه می‌رسد. و کتاب‌شناسی منابع و مراجع غزل‌ها به بیش از پانصد اثر. نقد بر این کتاب، یا حتی تکه‌هایی از آن وقت بسیار می‌خواهد.

برای نگاه به عبدالواسع جبلی، شاعر دوره سلجوقی، باید ذبیح‌الله صفا را بخواند:
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا / وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
و برای نگاه به سنایی، شاعر دوره غزنوی، باید جلال‌الدین همایی را بخواند. سنایی، وزنِ غزل می‌شود. راه به خانه تازه‌ای باز می‌شود که نشانی آن را در نظرهای همایی می‌خوانیم. می‌خوانیم که سنایی اول شاعری است که به سبک معمول و طریق مألوف غزل ساخته یا گفته و برای نخستین‌بار اندیشه و آرمان عارفانه را وارد تجلی‌گاه عقیده‌های سرخ کرده است. فاصله‌گرفتن و دوری از فرخی‌سیستانی و عنصری‌بلخی و منوچهری‌دامغانی، پایه و پی دامنه و کوهی می‌شود که غزل‌ها، رفته‌رفته (آهسته‌وپیوسته) از مدح و حمد پادشاهان و عشق به درباریان و رئیس گزمه‌خانه‌ها دور شوند یا دوری گزینند. تا برسند به خاقانی و مولانا جلال‌الدین‌رومی. و عطار. و خواجو. و حافظ. و در قصیده به سعدی. و کمی در غزل. مظفری‌ساوجی با انتخاب‌هایش ما را همراه می‌کند با اعتراض‌هایی که در غزل‌های اجتماعی، از قبل از حافظ میان غزل‌ها آواز شده است؛ آوازی که دشنام ندارد. یا بند‌ه‌گی در حقایق می‌کند و اعتبار اجتماعی را اعتبار مردم می‌داند. تا می‌رسد به سال 1285 که نقطه‌عطفی است در حافظه این عصر. یعنی طلیعه و تلألو مشروطه. که همین مطلعی است بر غزلی که مدنظر مؤلف این دفتر و دیوان است، یا بوده است. آوردن تک‌تک آنها کار را طولانی می‌کند.

پس می‌رویم به سروقت چند قلم از آنها در این قلم‌انداز:
دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند (بهار) / امشب مگر به نفت نمی‌سوزد این چراغ (فریدون توللی) / ای مردم آزاده کجایید؟ کجایید؟ (دهخدا) / یا رب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوز (فرخی‌یزدی) / چنان به خاطر شوریده‌ام به دام قفس (نیما) / در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند (هوشنگ ابتهاج) / اگر رها کند ایام از این قفس ما را (مهدی اخوان) / بهارا آب و رنگ گلشنت کو؟ (فضل‌الله تابش) / من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر (محمود ثنایی) / غم آن نیست که در آتش غم سوخته‌ایم (محمدرضا حکیمی) / چشم در راه نشستیم و سواری نرسید (پرویز خائفی) / تنها نشسته‌ایم و چه بی‌جا نشسته‌ایم (نصرت رحمانی) / برف نو، برف نو، سلام سلام (احمد شاملو) / آدم از ره، به رویم در چو کس نگشود، رفتم (سهراب سپهری) / نفسم گرفت از این شب، در این حصار بشکن (شفیعی‌کدکنی) / همچون ستاره، چشم به راهم نشانده‌اند (محمد قهرمان) / صدای حنجره‌ی شوم غم، صدای تو بود (مرتضی کاخی) / گردون که جز فسون و بلا، زیر سر نداشت (مشفق کاشانی)

رفته‌ای از بر ما چشم به راهیم بیا (شمس لنگرودی) / زمان هنگامه اندوه و درد است و پریشانی (م. آزاد) / روزگاری رفت و مردی برخاست (حمید مصدق) / گرفته خون شقایق رکاب باغچه‌ها (علی معلم‌دامغانی) / اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام (رهی معیری) / ای بوسه‌ها ز سردی لب‌ها گریخته (معین کرمانشاهی) / چگونه باغ تو، باور کند بهاران را (حسین منزوی) / آنچه از یاران شنیدم، آنچه در باران گذشت (منوچهر نیستانی) / عمری به عبث در ره مقصود دویدیم (جلال‌الدین همایی)
از جلد سوم (1384- 1357) شعری نیاورده‌ام. این مجلد، همچون مجلد دوم با منوچهر آتشی آغاز می‌شود. با این غزل مثلا:
آمدم تا قفل زندان بشکنم (منوچهر آتشی)

باز، کمی نزدیکِ دور شویم. آیا غزل، در گذر کهن این سرزمین از آنچه دستان زنان باستان تحت نام‌های سرودهای خسروانی، چکامه، فهلویات و ترانه می‌خوانده‌اند مانده است؟ شاعران سامانی و غزنوی به عقیده مظفری‌ساوجی نقشی ممتاز در سرودن غزل داشته‌اند. شعر را اگر سلطان سنجر خوش داشته باشد، تکلیف غلامان و کنیزان دربارش چه می‌شود که بعد از خودخواسته‌ها و بسترخوابی‌هایش آنها را خوفناک می‌کشت. اثر، «غزل اجتماعی معاصر»،‌ حتی فردوسی و حافظ و نظامی و سعدی را «مدح ‌گو» و «مدح‌کار» پادشاهان می‌داند. این بنده به‌دنبال ضدمدح‌گویی ابیوردی نیست، اما مصلحت‌اندیشی حافظ یا نظامی را که فقط می‌خواسته بگریزد و گوشه‌ای به آسایش برسد قبول ندارم. آیا همیشه این‌چنین بوده است؟ آیا همیشه این‌چنین بوده که در بارگاه محمود چهارصد شاعر زبان‌سنج و سخندان گرد آمده باشند و به سلامت به‌سر برند. اما غزل‌ها، رو به دردهای مردم، بیشتر داشته است. در دوره سلجوقیان، خاقانی متعهد است و این تعهد تسری پیدا می‌کند به عطار و مولوی و عراقی و سعدی و سلمان و حافظ که رو به مردم دارند و در باطن و گاه ظاهر پشت به دربار، از دردهای مردم غزل می‌خوانند.
سنایی، حکمت و خرد را بزرگ‌تر از آن می‌داند تا برای نانی، به دست فاسقی، اسیر شود:
از خردمندی و حکمت هرگز این کی در خورد
کز پی نانی به دست فاسقی گردم اسیر

دربار و شاه می‌دانند که با خیرات و بزم،‌ در تاریخ نمی‌مانند، پس دانسته، شاعران را با شعرشان به خدمت می‌کشانند تا نیکویی را برای خود ماندگار کنند، یا سکه‌اش را به ضرب و زور سیم و زر به نام خود بزنند. خواجه نظام‌الملک، گویا بساط «شغلْ شاعری» را به‌هم می‌ریزد. شادی و به‌وصال‌رسیدن می‌رود و منهدم می‌شود و نوعی مضامین عرفانی و اجتماعی می‌آید و می‌ماند.
«درباره این مجموعه» که عنوان مقدمه این سه جلد کتاب پرارج و رنج است، مرا به یاد دیباچه‌ای انداخت که اسکار لوییس درباره فرهنگ فقر و خانواده و طبقه بر کتاب «فرزندان سانچز» نوشت. تأثیری که مقدمه «فهم فقر» (فقرْ فهمی)، که سال‌های زیادی از خواندن آن می‌گذرد، بر من گذاشت، بدون شک عمیق بود و راست. نباید فقیر بود و فقر را شناخت. اینکه فقر فرهنگ است و حوزه فرهنگ‌ها قابل شناخت، فقر را در دایره فهم وسیع‌تری می‌گذارد. از جایی‌که دربار و نظام‌الملک، شاعران قول داده به طلا را بیرون می‌اندازند، تعهد به شعر، تعهد می‌شود. هنری که خاموش نیست، تعهد را می‌شناسد و افقِ تعهد، اعتراض می‌شود. میل به ندانسته‌گی، رفاه خودش را دارد و همین رفاه به‌دنبال مدیحه، پول می‌آورد. که پول می‌ارزد به اینکه مرفه در میان واژه‌ها و وزن لغات و هم‌ضربی بیت‌ها خوش بگذراند.

خواندن سه جلد کتاب «غزل اجتماعی معاصر» در ده سال هم که شده، می‌ارزد به رازهای شعر قدیم و می‌ارزد به دانسته‌گی نقش غزل در لایه‌های ادبیات ما. آقای جواد مجابی در بخشی از گفته‌هایش که درباره خانم سیمین بهبهانی ایراد کرده‌اند و مظفری‌ساوجی آنها را در کتاب دیگرش - «یادداشت‌های روزانه» (صدوده روز با سیمین بهبهانی)- آورده، گفته‌اند: «غزل‌، از رودکی تا شهریار عمر کرده و به دوران پیری رسیده بود و سیمین بهبهانی شاخه‌ تازه و جوانی به این درخت کهن اضافه کرد و همین پیوند فرخنده، جان تازه‌ای به غزل فارسی بخشید و این قالب ادبی را که می‌رفت در برابر شعر نیمایی منزوی شود، دوباره به صحنه برگرداند». آقای مجابی در ادامه اشاره کرده‌اند به اینکه شاعر باید بتواند رؤیاهای مشترک و پرسش‌های ابدی جهان را مطرح کند و در تعریفی جان‌بخش و کامل گفته‌اند، شاعری ماندگار است که هم‌سرنوشت ملت خود باشد و سرگذشت او، سرگذشت ملتش و مردم جهان و نیز روایتگر شادی‌ها و رنج‌ها و ترس‌های آنها باشد. شاعر و یا هنرمندی که هم‌سرنوشت ملت خود باشد به‌راستی ماندگار است. هم‌سرنوشت با مردم، آهنگی جاودانه دارد. سرنوشت کامل، از آن مردم با مردم است و هنرمندی که بماند تا هم‌سرنوشت با مردم شود معنای کاملی است، که هنرمند همیشه در طلوع، زندگی می‌کند و غروب را وفادارانه می‌شناسد. هم‌سرنوشت، معنای همسری و رفاقت‌های ازلی، همسویی و هم‌آوازی و سرودی یکتاشدن دارد. غزل‌های زنده را (شاید نه کامل)، این اثر و این کتاب به یاد می‌آورد. به یاد می‌آورد که پیشانی ادبیات ما «نوشتی» بلند و سزاوار به غزل داده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

هرگاه عدالت بر کشوری حکمفرما نشود و عدل و داد جایگزین جور و بیداد نگردد، مردم آن سرزمین دچار حمله و هجوم دشمنان خویش می‌گردند و آنچه نپسندند بر آنان فرو می‌ریزد... توانمندی جز با بزرگمردان صورت نبندد، و بزرگمردان جز به مال فراهم نشوند، و مال جز به آبادانی به دست نیاید، و آبادانی جز با دادگری و تدبیر نیکو پدید نگردد... اگر این پادشاه هست و ظلم او، تا یک سال دیگر هزار خرابه توانم داد... ای پدر گویی که این ملک در خاندان ما تا کی ماند؟ گفت: ای پسر تا بساط عدل گسترده باشیم ...
دغدغه‌ی اصلی پژوهش این است: آیا حکومت می‎تواند هم دینی باشد و هم مشروطه‎گرا؟... مراد از مشروطیت در این پژوهش، اصطلاحی‌ست در حوزه‌ی فلسفه‌ی حقوق عمومی و نه دقیقاً آن اصطلاح رایج در مشروطه... حقوق بشر ناموس اندیشه‌ی مشروطه‎گرایی و حد فاصلِ دیکتاتوری‎های قانونی با حکومت‎های حق‎بنیاد است... حتی مرتضی مطهری هم با وجود تمام رواداری‎ نسبی‎اش در برابر جمهوریت و دفاعش از مراتبی از حقوق اقلیت‎ها و حق ابراز رأی و نظر مخالفان و نیز مخالفتش با ولایت باطنی و اجتماعی فقها، ذیل گروهِ مشروعه‎خواهان قرار دارد ...
خودارتباطی جمعی در ایران در حال شکل‌گیری ست و این از دید حاکمیت خطر محسوب می‌شود... تلگراف، نهضت تنباکو را سرعت نداد، اساسا امکان‌پذیرش کرد... رضاشاه نه ایل و تباری داشت، نه فره ایزدی لذا به نخبگان فرهنگی سیاسی پناه برد؛ رادیو ذیل این پروژه راه افتاد... اولین کارکرد همه رسانه‌های جدید برای پادشاه آن بود که خودش را مهم جلوه دهد... شما حاضرید خطراتی را بپذیرید و مبالغی را پرداخت کنید ولی به اخباری دسترسی داشته باشید که مثلا در 20:30 پخش نمی‌شود ...
از طریق زیبایی چهره‌ی او، با گناه آشنا می‌شود: گناهی که با زیبایی ظاهر عجین است... در معبد شاهد صحنه‌های عجیب نفسانی است و گاهی نیز در آن شرکت می‌جوید؛ بازدیدکنندگان در آنجا مخفی می‌شوند و به نگاه او واقف‌اند... درباره‌ی لزوم ریاکاربودن و زندگی را بازی ساده‌ی بی‌رحمانه‌ای شمردن سخنرانی‌های بی‌شرمانه‌ای ایراد می‌کند... ادعا کرد که این عمل جنایتکارانه را به سبب «تنفر از زیبایی» انجام داده است... ...
حسرت گذشته را خوردن پیامد سستی و ضعف مدیرانی است که نه انتقادپذیر هستند و نه اصلاح‌پذیر... متاسفانه کانون هم مثل بسیاری از سرمایه‌های این مملکت، مثل رودخانه‌ها و دریاچه‌ها و جنگل‌هایش رو به نابودی است... کتاب و کتابخوانی جایی در برنامه مدارس ندارد... چغازنبیل و پاسارگاد را باد و باران و آفتاب می‌فرساید، اما داستان‌های کهن تا همیشه هستند؛ وارد خون می‌شوند و شخصیت بچه‌های ما را می‌سازند ...