و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم.

«عرفه» و «عید قربان» در 4 سفرنامه‌ حج | جام جم


سفرنامه جلال آل‌احمد
بخش‌هایی از سفرنامه حج جلال آل‌احمد با نام «خسی در میقات» که به سال 1343 شمسی به چاپ رسیده است:
حركت به طرف منا: دیروز عصر از ساعت 4 مردم راه افتادند. اول پیاده‌‏ها و بدوها و زنگ‌ها و بى‏قُبل منقل‌ها. دیشب سخت‏‌ترین شبى بود كه در این سفر گذراندیم. از 9 تا ده‌ونیم از نو بر سر همان بارى راندیم. و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه. همسفرهامان در سكوت و تاریكى یا در نور چراغ‌قوه‌‏اى، سنگریزه‏ مى‏‌جستند براى «رجم» فرداى شیطان. و گاه‌‏گدارى گلى از زیر پامان‏ مى‌گذشت. بى‏‌صدا و انگار كه همه‌شان در خواب. و فقط ضرب آرام ‏پاهاشان، علامت حیات‌شان. و گاهى گرپ خفه كف پاى شترى میان گله‏‌گذاران. و تا صبح «هى‏‌هاى» گله‌‏داران و لولیدن همسفران، و سرما كه از لباس ‏بى‌‏حفاظ احرام مى‏‌گذشت، و سرفه من، و فكرهایى كه مى‌كردم درباره ‏شرایط دوام جذبه یك سنت. مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. تا در تاریكى‏ آخر شب حتى به درون خویش نظاره‌‏اى كنم. كه خویش و بیگانه سخت درهم‏ بودند و مرزها نامشخص. و در آن تنگه تاریك «مشعرالحرام» حتى مرز انسانى و حیوانى درهم رفته بود. و همچنان دراز‌كشیده از خود مى‌‏پرسیدم: «مگر نه این‌كه دعوت به همین بوده است؟ و مگر نه این‌كه لبیك را هم براى‏ این گفته‌‏اى؟ و مگر از خود به‌درشدن یعنى چه؟»

جلال آل احمد

همان روز ــ همان جا: 5 صبح از مشعرالحرام راه‌افتادیم. دو كیلومترى با ماشین آمدیم كه راه بندآمد. و همین مقدار راه را در دو ساعت. بى‌‏اغراق. باید از تنگه باریك‏ دیگرى مى‏‌گذشتیم. و همه عجله داشتند. از بالاى بارى پریدم پایین و پیاده ‏افتادم وسط جماعت پیادگان. مى‌‏دانستم كه خیمه‌‏گاه حجاج شیعه كدام سمت ‏است.
اول از پشت یك دیوار بلند سیمانى گذشتم همچنان‌ كه مى‌رفتم احساس‏ مى‌كردم كه سربالا مى‌‏رویم. و راه تنگ‌تر مى‌شود. گفتم لابد مثل دیگران‏ به‌سمت محل «رجم» مى‏‌رویم. همچنان سربالا مى‌‏رفتیم كه یكمرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بى‌‏راهنما به كوچه بن‌بستى افتاده و فشار جمعیت‏ چنان بود كه یك لحظه وحشتم گرفت. تنها، در میان جمعى ناشناس، و هركس ‏به زبانى. آوار برج بابلى فروریخته در یك كوچه تنگ سنگى. كه خودم را از سینه دیوار سنگ‌‏چین‌شده كشیدم بالا، و نیم‌مترى از سر و كله جماعت ‏بالا آمده، فریادى به‌سمت هر حاجى ایرانى كشیدم كه كوچه بن‏‌بست است و باید برگشت و كمك كنید و دست‌به‌دست خبر را به آخر جماعت برسانید.

كه‏ شروع كردند و بعد به عربى «اوكفوا ما بشارع؟» و چندین‌بار جماعت‏ پیرمردى را چنان به قلوه‌سنگ‌هاى دیوار فشرده بود كه از حال رفت. سردست گذاشتیمش سر دیوار كه همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جابیاورند. وحشت از گم‌شدن ــ وحشت از جاى ناشناس ــ شوق تماشا شوق‏ به شركت در اعمال و مراسم از هر حاجى ملغمه‏‌اى مى‌‏سازد سر از پا نشناس، و سر تا پا هیجان، و «بى‏‌خود»ى و ذره‌‏اى در مسیلى. همه مقدمات حاضر است تا تو اراده‌‏ات را فراموش كنى. و خود من سه‌بار احرامم باز شد. آن‏وقت تازه مى‌‏فهمیدم چرا حاجى آن‌قدر قُبل منقل با خودش مى‌آورد. حالا از خود منا بگویم. دره‌‏اى است وسط كوه‌هاى سخت. ایضا آبرفت‏ دیگرى با انشعاب‌هایش در دره‏‌هاى اطراف. عمارات مختصرى هست بر دو سمت خیابان اصلى، و بعد دكان‌ها و بعد مسجد «خیف». و آخر دره، پاى ‏تنگه‏‌اى كه به مكه مى‌‏رود آخرین «جمرات». و پشت عمارات، بر خیابان‌ها، فضاى خیمه‏‌گاه‌ها. «جمره» اولى درست بغل برجك پلیس راهنما بود. سر یك چهارراه‌مانند. شیطان و این همه در دسترس! و هركدام از جمرات‏ جرزى از سنگ. و یك قد و نیم آدم تا دو قد.
و به آبى روشن رنگ‌شده. و دیواركى گرد در اطراف جمرات «اولى» و «وسطى». كه ریگ و سنگ در آن جمع شود و نپراكند. و از دو سه قدمى‏ باران سنگ و شن بود تا 20 قدمى ... گرماى روز هم گذاشته بود پشتش و ناهار آبدوغ خیار و بعد راه افتادن براى قربانى.»

سفرنامه ابن بطوطه
سفرنامه ابن بطوطه، یكی از مشهورترین كتاب‌های جفرافیایی است. این كتاب، نتیجه سفرهای طولانی ابن‌بطوطه است كه سال ۷۲۵ هجری قمری آغاز شد و سال ۷۵۴ هجری قمری پایان یافت و درمجموع ۲۹ سال و نیم به طول انجامید. بخش‌هایی از این سفرنامه را بخوانید:
منا: در میان مصریان بر سر افروختن شمع‌ها همچشمی درمی‌گیرد. اما همیشه شامیان در این امور سبقت می‌جویند. روز نهم بعد از نماز صبح از منا از راه وادی محسّر به عرفه می‌روند و وادی محسّر را طبق سنت با هروله طی می‌كنند. این وادی حد میان مزدلفه و منا است. مزدلفه زمین وسیعی در میان دو كوه است كه پیرامون آن آبدان‌ها و حوض‌ها ساخته‌اند و بنای آنها از آثار خیر زبیده، دختر جعفر بن منصور زن هارون‌الرشید می‌باشد. از منا تا عرفه پنج میل و نیز از منا تا مكه همین مقدار راه است. عرفه به نام «جمع» و «مشعرالحرام» نیز خوانده می‌شود.
عید قربان: روز عید قربان پوشش كعبه را قافله مصری به بیت می‌آورد و آن را بر بام كعبه می‌گذارند و قبیله بنی‌شیبه در روز سوم عید مراسم مخصوص پوشاندن آن را اجرا می‌كند.
كسوه كعبه پوششی است از حریر سیاه كه آستر كتانی دارد و در طراز بالای آن به خط سپید آیه «جَعَلَ الله الْكعْبَةَ الْبَیتَ الْحَرامِ قِیاماً...» را نبشته است و در حاشیه اطراف نیز آیاتی از قرآن نقش است. رنگ این پرده سیاه و درخشان می‌باشد. بعد از آن‌كه مراسم پوشانیدن آن انجام یافت، دامن آن را از اطراف بالا می‌زنند تا دست مردم بدان نرسد. تهیه پوشش كعبه بر عهده سلطان مصر است و نیز حقوق قاضی و خطیب و پیشنمازان و مؤذنان و فراشان و خدام و سائر مایحتاج حرم از قبیل شمع و روغن چراغ را همه ساله سلطان مزبور می‌پردازد.

در این ایام همه روزه در كعبه را برای عراقیان و خراسانیان و سایر مردمی كه با قافله عراق می‌رسند باز می‌كنند و آنان پس از حركت قافله شام و مصر چهار روز دیگر در مكه می‌مانند و صدقات فراوان بر مجاورین و دیگران تقسیم می‌كنند و من خود شبی شاهد بودم كه در حین طواف به هر یك از مجاورین و فقرا كه می‌رسیدند چیزی از نقد یا جامه به او می‌بخشیدند و حتی اتفاق افتاده كه آنان یكی از فقرا را در حال خواب دیده و در دهنش طلا و نقره گذاشته‌اند تا بیدار شده و من كه به سال 728 با قافله عراق حركت كردم از این كارها زیاد می‌دیدم و آن سال از بس كه پول در مكه تقسیم كردند نرخ طلا در بازار آن شهر پایین آمد و این قدر طلا در بازار ریخته بود كه صراف‌ها مثقال طلا را به هجده درهم نقره خرد می‌كردند.

سفرنامه ناصرخسرو
عرفات: و از مصر تا مكه، بدین راه كه این نوبت آمدم، سیصد فرسنگ بود و از مكه تا یمن دوازده فرسنگ. و دشتِ عرفات در میان كوه‌های خُرد است چون پشته‌ها. و مقدار دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشت مسجدی بوده است كه ابراهیم(ع) كرده‌است؛ و این ساعت منبری خراب از خشت مانده است؛ و چون وقت نمازِ پیشین شود، خطیب بر آنجا رود و خطبه جاری كند؛ پس بانگ نماز بگویند و دو ركعت نماز به جماعت، به رسمِ مسافران بكنند. و همه در آن وقت قامتی نماز بگویند و دو ركعت دیگر نماز به جماعت بكنند. پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند.
مشعرالحرام: دهم ذی‌الحجه سنه اثنی و اربعین و اربعمائه (442) حج چهارم به یاری خدای، سُبْحانَهُ و تَعالی، بگزاردم. و چون آفتاب غروب كرد حاج و خطیب از عرفات بازگشتند، و یك فرسنگ بیامدند تا به مشعر‌الحرام. و آنجا را مزدلفه گویند. بنایی ساخته‌اند خوب، همچون مقصوره، كه مردم آنجا نماز كنند و سنگ رجم را كه به مِنا اندازند از آنجا برگیرند. و رسم چنان است كه آن شب، یعنی شب عید، آنجا باشند، و بامداد نماز كنند، و چون آفتاب طلوع كند، به مِنا روند و حاج آنجا قربان كنند. و مسجدی بزرگ است آنجا كه آن مسجد را خیف گویند. و آن روز خطبه و نمازِ عید كردن به مِنا رسم نیست، و مصطفی(ص) نفرموده است. روز دهم به مِنا باشند و سنگ بیندازند و شرحِ آن در مناسك حج گفته‌اند. دوازدهمِ ماه، هر كس كه عزم بازگشتن داشته باشد، هم از آنجا بازگردد، و هر‌كه به مكه خواهد بود به مكه رود.

سفرنامه دختر معتمدالدوله فرهادمیرزا
دختر فرهاد میرزا همسر وزیر لشكر، یكی از كسانی بود كه در دوره قاجار پس از بازگشت از سفر حج، سفرنامه خود را نوشت. او در بیست و چهارم رمضان 1297 قمری سفر خود را به سمت مكه آغاز كرد. در نوشته زیر بخش‌هایی از سفرنامه او كه به منا اختصاص دارد را می‌خوانیم:
منا: شب یازدهم و دوازدهم حضرات شب را حاج شامی و حاج مصری هر یك از طرفی آتش‌بازی خوبی كردند. در كوه باروط ریخته بودند، بسیار خوب و قشنگ درمی‌رفت. به قدر سه ساعت بل متجاوز مشغول آتش‌بازی بودند. فردای یازدهم حضرات به شهر آمدند. من هم به شهر آمده طواف حج و طواف نساء را به‌جا آورده، مراجعت كردم. شب دوازدهم را هم ماندیم، بعد‌از‌ظهر دوازدهم در «مسجد خیف» رفته نماز نموده آمدیم رمی جمره را به‌جا آورده مراجعت به شهر كردیم. شب را با وجود هزار جور خستگی به بیت‌ا... رفته و طواف كرده از خداوند مسألت نموده كه حاجت مشروعه دنیا و آخرت همه را ان‌شاءا... بر آورده نماید. هوای منا بد بود. اكثری از اهل حاج ناخوش شد. شب سیزدهم به تب و استخوان درد مبتلا شدم. هشت روز تب داشتم. با حالت خراب كه ابداً حركت نكردم. بحمدا... تعالی خداوند رحم فرمود. صحت حاصل گشته هر طور بود به حرم شب مشرف شدم. شنبه بیست و دوم اندكی بهتر شده، به زیارت حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه كبری و عبدالمطلب و عبدمناف و حضرت آمنه مادر حضرت رسول(ص) مشرف شده، شب را هم به هر قسم بود، به حرم مشرف گشته دو بار بیشتر نتوانستم طواف كنم. روز بیست و پنجم ذیحجه، عصری به حرم مشرف شده، سوار شدیم، آمدیم به جایی كه عمره می‌برند و معروف به «شیخ محمود» است، به خیال این كه صبح سوار می‌شویم. بعد معلوم گشته كه این عرب حربی شتر ندارد.

................ هر روز با کتاب ...............

نوجوان برای رشد و تکمیل شخصیتش، نظر به قهرمان دارد. قهرمانِ فانتزی و خیالی، شخصیت خیال پرداز می‌سازد و قهرمان‌هایی که زندگی ملموس و تجربه‌های واقعی دارند؛ «خلاقیت» و «توانایی حل مشکل» را می‌آموزند. مجموعه ۱۳ جلدی «ماجراهای ناگوار» که در ایران با نام «بچه‌های بدشانس» نیز ترجمه شده‌ است؛ ۳ قهرمان از گروه دوم دارند: دو نوجوان و یک کودک که به تازگی یتیم شده‌اند و درگیر مشکلات ریز و درشت «زندگی واقعی» ...
«آزادی» مورد نظر لوتر در اصلاح کلیسا ریشه در آزادی درونی دارد که این کتاب به تجلیل از آن می‌پردازد. فرد مسیحی هم «ربّ آزاد همه‌ی اشیا» و هم «مربوب ارادی در همه‌ی امور» است... نَفْسی که با اعتماد این خبر مسرت‌بخش را دریافت می‌کند، دختر خدا و همسر مسیح می‌شود. در این ازدواج روحانی، ثروت‌های معنوی زوج، عدالت و شأن معنوی و سلطانی وی کابین زوجه می‌شود، در حالی‌که فقر و مسکنت زوجه در زیر پوشش ثروت‌های زوج پنهان می‌ماند ...
برنده‌ گنکور 1911 میلادی... آسوده و دور از مردم در قصر اشرافی خود به طبیعت و ویولون مشغول است... نازپرورده پسرش، زندگی بی‌بندوباری را در پاریس در پیش می‌گیرد... ششصد هزار فرانک پول نزول... برای حفظ آبرو مجبور است که از زندانی‌شدن پسرش به سبب قرض جلوگیری کند. پس همه چیز، ملک‌های استیجاری و زمین‌ها و اسب‌ها را می‌فروشد... سرانجام پی می‌برد که موجب مرگ مادر شده است ...
جهانی از تنهایی آدمی... به‌اجبار وارد خانه‌ گربه‌ها می‌شود... تفاوت بین شهروند و پناهنده‌... قرار است راوی، داستانی گاه تلخ و گاه شیرین و گاه پیچیده به خرافات و گاه خاطره‌ای از خیانت و عشق و امید و زندگی را، از مردمانی دورشده از دیار خود بیان کند... یاد می‌گیرد جهان را از منظر عواطفش ببیند و گربه‌ها چه تأثیر شگرفی دارند بر این تغییر... انسان‌ها به دلایلی ممکن است احساس خود را پنهان کنند، ولی گربه چنین کاری نمی‌کند ...
به مرد جذاب و سرزبان‌داری برمی‌خورد که برایش از «ناکامی‌های عشقی» خود حکایت می‌کند... مشتاق علم ارواح و داروهای قیراطی است... مردهای روسی تا وقتی زنی را نشناخته‌اند به عرشش می‌برند، سپس به ناچار به ژرفای بدبینی و نومیدی فرو می‌غلتند... جوانی است قلندر و مستمند و گدامنش، منتها در رفتار با زنان عمیقاً «واقع‌بین» است... کیسه‌شان تهی می‌گردد: نخست شور و مستی... و سرانجام پایان رؤیا ...