میان درد و تب و سرفه و نفس تنگی
رسیده ام به شبستان کاشی رنگی

رسیده ام به خیابان منتهی به حرم
دریغ، پای من این بار می کند لنگی

سلام من به تو از پشت این در بسته
سلام من به ضریح از هزار فرسنگی

عبور می‌کند از پشت میله‌ها دل من
به رغم این غل و زنجیر سربی و سنگی

به یاد غربت اهل بقیع می افتم
عجب زیارت تلخی، چه شهر دلتنگی...

چه باک، صحن و سرایت اگر قرنطینه است
که عهد ما و هوای تو عهد دیرینه است

زیارت امام رضا ع از پشت این در بسته

همیشه یاد تو دلگرم می‌کند ما را
که قاب عکس ضریح تو روی شومینه است

اگر چه صحن تو مستغنی از تشرف ماست
ولی دل است و دل از دوری ات پر از پینه است

که صبح جمعه‌ تحویل سال دور از تو
به دل ملولی تلخ غروب آدینه است

نبود طاقت محصور دیدنت با من
دلیل اینکه زیارت نیامدم این است...

در این بهار که پیوند خورده با پدرت
دلم به مشهد و قم آمد و «قد انکسرت»

برای تسلیت افسوس که نشد بزنیم
سری به رسم ارادت به آستان درت

بگو که حاجت ما را سوی رضا ببرند
کبوتران سپید و سیاه نامه برت

شفا بده به من آنگونه که کرامت توست
وگرنه من چه گلی می زنم مگر به سرت؟

نگاه ملتمس ما به استجابت توست
خدا کند که بیفتد به حال ما نظرت...
 

................ هر روز با کتاب ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...