ایوان تورگنیف

19 بهمن 1384

ایوان-تورگنیف

مادرش زنی مستبد و تندخو که با خشونت بسیار در خانه فرمانروایی داشت و حتی با پسر بی‌رحمانه رفتار می­‌کرد، بعدها چهره خشن و عاری از لطف مادر در یکی از داستانهایش ترسیم شده است... به آلمان سفر کرد، سه سال در دانشگاه برلن به آموختن فلسفه پرداخت، با گروه آزادی‌خواهان و متفکران اصلاح­‌طلب روسیه آشنا شد، به انجمن آنان رفت و آمد کرد و بدین طریق هم علاقه به فرهنگ غرب در او توسعه یافت و هم عقاید سیاسیش خط سیر مشخصی گرفت.

ایوان سرگیویچ تورگنیف، Turgenev, Ivan Sergeyevich نویسنده روسی (1818-1883) تورگنیف در آریول Orel و در خانواده­‌ای ثروتمند و ملاک،­ زاده شد و دوران کودکی را در زادگاهش گذراند. پدرش افسر و مردی مسامحه‌­کار بود و مادرش زنی مستبد و تندخو که با خشونت بسیار در خانه فرمانروایی داشت و حتی با پسر بی‌رحمانه رفتار می­‌کرد، بعدها چهره خشن و عاری از لطف مادر در یکی از داستانهایش ترسیم شده است. تورگنیف در 1833 به دانشگاه مسکو وارد شد و سال بعد به دانشگاه سن­ پترزبورگ منتقل گردید و به وسیله استاد ادبیاتش با پوشکین شاعر نامدار و شعرش آشنایی یافت. خود نیز در ضمن تحصیل به سرودن شعر پرداخت؛ از جمله منظومه "پاراشا" Parasha که مورد موافقت و تأیید بلینسکی منتقد معروف قرار گرفت. در 1838 تورگنیف برحسب رسم رایج زمان برای تکمیل تحصیلات و تجربه‌­اندوزی به آلمان سفر کرد، سه سال در دانشگاه برلن به آموختن فلسفه پرداخت، با گروه آزادی‌خواهان و متفکران اصلاح­‌طلب روسیه آشنا شد، به انجمن آنان رفت و آمد کرد و بدین طریق هم علاقه به فرهنگ غرب در او توسعه یافت و هم عقاید سیاسیش خط سیر مشخصی گرفت. سپس به رم سفر کرد و به ادراک خود در زیبایی­‌شناسی رنگ و جلا بخشید. در 1841 به روسیه بازگشت. در آغاز به کار اداری پرداخت و پس از دو سال کار را رها کرد تا همه‌ی وقتش را به ادبیات مصروف دارد. در این هنگام با خواننده معروف مادام ویاردو گارسیا Viardot Garcia و شوهرش لوئی ویاردو، نویسنده فرانسوی آشنایی یافت و رابطه‌­ای بسیار صمیمانه میان آنان برقرار شد. مادر تورگنیف که از طرفی از این رابطه آزرده شده و از طرف دیگر با ترک شغل پسر مخالف بود، کمک مالی‌اش را قطع کرد و او را از خود راند.

تورگنیف از آن پس ناچار شد از کار ادبی امرار معاش کند. سال بعد به دنبال خانواده ویاردو از روسیه خارج شد، ابتدا به برلن و پس از آن به پاریس سفر کرد. وضع ارتباط تورگنیف با خانم ویاردو چندان روشن نیست، اما مسلم است که در قلمرو خانوادگی آنان پذیرفته شده، تا آخر عمر غالباً در خانه آنان سکونت داشته و ارتباط خود را با آنان ادامه داده است. تورگنیف در این دوره دست از شعر کشید و به نویسندگی پرداخت. داستان کوتاه "آندره­ کولوسف"
Andrey Kolosov را در 1844 انتشار داد که اثری عاشقانه و رمانتیک بود و تقریباً زندگینامه جوانی او به شمار می­‌آمد. قهرمان داستان جوانی دانشجو و ثروتمند است که با دوستش در خانه افسر بازنشسته‌ای میهمانند و هردو به دختر او دل می­‌بندند. تورگنیف در این داستان تضاد روحی دو جوان و خصوصیت‌های اخلاقی آنان را وصف می­‌کند و با لحنی زیبا و پرطراوت عشق لطیف سه جوان را بیان می‌­کند. تورگنیف در مدت پنج سال دوری از وطن، به خلق آثار جالب توجهی پرداخت، از جمله  قصه­‌هایی از زندگی دهقانان و ملاکان که با عنوان "سرگذشت‌های یک نفر شکارچی" Zapiski okhotnika در 1852 انتشار یافت. این مجموعه داستان کوتاه در روسیه واقعه‌­ای ادبی و اجتماعی به شمار آمد و درهای دنیای تازه­‌ای را بر عامه مردم گشود. در این اثر چهره دهقانان با عواطف و عادات و خصوصیت‌های اخلاقی و نظر آزادی‌خواهانه و خطوط رنگارنگ زندگیشان، پیش چشم گذارده می­‌شود و صراحت و واقع­‌بینی، با ادراک و احساس پرشوری از زیبایی طبیعت همراه می­‌گردد. داستان از دفتر خاطرات یک شکارچی در حین گردش و گم شدن در دشت و کوهسار نقل شده است. کتاب سرگذشت‌های یک نفر شکارچی در روسیه و خارج از آن چون شاهکاری به شمار آمد و نام تورگنیف را در ردیف نویسندگان بزرگ روسیه قرار داد، اما در محافل رسمی روسیه چون ادعانامه‌­ای علیه بردگی دهقانان تلقی گردید و مورد قبول مقامات حکومت قرار نگرفت.

تورگنیف در 1850 به سبب بیماری مادر به روسیه بازگشت، مادر در آخرین لحظه­‌های زندگی با پسر آشتی کرد و وی پس از مرگ او به ثروتی بزرگ دست یافت و از غم مسائل مالی آزاد گشت. مرگ گوگول در 1852 تورگنیف را سخت متأثر ساخت، مقاله‌­ای در یادبود او نوشت که از طرف دستگاه حکومت مورد اعتراض قرار گرفت و به تبعیدش به ملک شخصی انجامید. در ملک خود تعداد زیادی نمایشنامه نوشت و با سربلندی به سن پترزبورگ بازگشت و در واقع مقام پیشوایی نویسندگان جوان و آزادیخواه روسیه را احراز کرد. اولین رمان تورگنیف به نام "رودین"
Rudin (1856) چهره فردی انقلابی را نشان می­‌دهد. رودین، جوانی که چندین ماه در خانه ییلاقی بانوئی متجدد از مردم پایتخت به سر می‌­برد، با سخنوری و فصاحت توجه میزبان و دخترش ناتاشا و میهمانانشان را جلب می­‌کند و استدلال‌ها و عقاید گوناگونش درباره مسائل اجتماعی، او را فردی ممتاز و درخشان معرفی می­‌کند، سرانجام به ناتاشا دل می‌­بندد و به سبب آنکه مادر دختر تقاضای ازدواج او را رد می­‌کند، راهی جز ترک خانه آنان نمی­‌یابد. تورگنیف در وجود رودین نسل جوان خیال‌پرور دهه چهارم قرن نوزده را معرفی می­‌کند که خود را به دست فلسفه و رؤیا می­‌سپارد و نماینده جوانانی می‌­شناسدش که از طرف او لقب «آدم زیادی یا بی‌حاصل» را گرفته‌­اند، یعنی مردمی که حرف می‌­زنند و اهل عمل نیستند. تورگنیف در چاپ دوم کتاب، رودین را به اقدامی متهورانه وامی‌­دارد و داستان را با کشته شدن او در جنگ پایان می‌دهد.

ایوان تورگنیف

رمان "آشیانه نجبا"
Dvoryanskoe gnezdo در 1858 پرده نقاشی گیرایی است از آداب و رسوم قدیم روسیه و شامل اصول عقاید آزادی‌خواهی نویسنده در زمینه مذهب، پیشرفت و انسان‌دوستی. قهرمان کتاب نجیب‌­زاده­‌ای است با تربیتی اروپایی که از حیث فکر و روح عمیقاً فردی روسی باقی مانده است. وی همسرش را که زنی متظاهر است و به شوهر خیانت می­‌کند، در پاریس می­‌گذارد و به روسیه بازمی­‌گردد و در ملک خود به زراعت می‌­پردازد و پس از چندی به لیزا دختر زیبا و پرجاذبه همسایه دل می‌­بندد و هنگامی که خبر مرگ زنش شایع می­‌شود، با دختر نامزد می‌­گردد. در این میان زنش سر می­‌رسد و سعادت آنان را بر هم می‌­زند و خبر مرگ را نادرست اعلام می­‌کند. لیزا نیز در عین ناامیدی به صومعه پناه می­‌برد. موفقیت داستان آشیانه نجبا خاصه در توصیف دقیق و زیبایی است که نویسنده از شخصیت لیزا به عمل آورده و او را کاملترین نمونه دختر نسل جوان روسیه در صبحدم اصلاحات اساسی معرفی کرده است، دختری پرجاذبه و نجیب و پاک و بااراده. در 1860 داستان "در آستانه فردا" Nakanue منتشر شد که قهرمانش جوانی بلغاری و فردی اصلاح‌­طلب است و پیوسته به استقلال کشورش می‌­اندیشد، اما قبل از بازگشت به بلغارستان و اقدامات آزادی‌خواهانه می­‌میرد.

تورگنیف به ستایش مردم خاصه نسل جوان اهمیت می­‌داد، اما منتقدان به آثار وی روی خوش نشان نمی­‌دادند و او را در معرفی و ترسیم افراد روسی به سهل­‌انگاری متهم کردند. او که از وضع سانسور رنج می­‌برد و نمی‌توانست اندیشه‌­های خود را آشکارا بیان کند، برای نمایان ساختن راه پیشرفت تدریجی، مسأله مشاجره فکری دو نسل را پیش کشید و شاهکار خود را به نام "پدران و پسران"
Ottsy I deti در 1862 منتشر کرد که شدیدترین بحث و جدل را پدید آورد. قهرمان داستان بازاروف Bazarov پزشک جوانی بود که چون نسل اصلاح­‌طلب روسیه با همه قیود و سنتها مخالف بود، تورگنیف برای وصف این جوان کلمه «نیهیلیست» Nihilist یا منکر همه چیز را به کار برد. بازاروف در خانه ییلاقی دوستش اقامت می­‌کند و با پدر و عموی او به گفتگو و بحث می­‌پردازد و در برابر این دو شخصیت که نماینده نسل گذشته­‌اند، فکر و روحیه نسل جوان را آشکار می­‌کند. پدران و پسران مورد حمله شدید منتقدان قرار گرفت، تا حدی که ارزش هنری و ادبی آن را نادیده گرفتند و به نکته‌­های آن در تحلیل روانی توجهی نکردند، درحالی که بعدها همین نکته­‌ها ارزشی در حد جهانی و حتی دور از انتظار نویسنده به دست آورد. تورگنیف بر اثر حمله شدید منتقدان دچار اندوه و سرخوردگی گشت و مصمم شد که روسیه را ترک کند، پس به آلمان رفت و درخانه دوستان خود یعنی خانواده ویاردو اقامت گزید و آرامترین دوره زندگی را با نویسندگی گذراند.

در 1867 رمان "دود"
Dym را انتشار داد. تورگنیف در این کتاب انتقاد تلخی از مسائل سیاسی و اجتماعی کشورش به عمل آورده و روسیه را بسیار دور از فرهنگ غرب دانسته و ضرورت آموزش عمیق را گوشزد کرده است و کلمه دود را چون استعاره‌­ای از زندگی معنوی و فکری روسیه به کار گرفته است. کتاب دود به سبب هجو تند و گزنده، مردم روسیه را برانگیخت و او را که دور از وطن می­‌زیست به عدم ارتباط و دسترسی به محیط واقعی میهن متهم کرد. زندگی دلپذیر تورگنیف در آلمان به سبب جنگ 1870 برهم خورد و در نتیجه سفری به لندن و پاریس انجام داد. در پاریس با فلوبر، زولا و برادران گونکور آشنایی یافت. "زمین بکر"Nov (1877) آخرین رمان بزرگ او، به هنگامی نوشته شد که نهضت اصلاح‌­طلبانه در روسیه آغاز گشته بود و انقلابیون به تدریج در صحنه سیاست ظاهر می­‌شدند. کتاب با وجود برخورداری از قسمتهای زیبا با شکست روبرو شد و مورد انتقاد قرار گرفت و با آنکه عدم آمادگی نهضت و علل شکست انقلاب را بیان کرده بود، نتوانست مردم را راضی کند. تورگنیف تا آخرین لحظه زندگی دست از نوشتن برنداشت، تعداد بسیاری قصه و داستان کوتاه و داستانهای خیال­‌انگیز و جادویی انتشار داد، مانند داستان "کلارا می­لیچ" Clara Milich. آخرین دیوان تورگنیف یا اشعار منثور او به نام "سنی­لیا" Senilia که پس از مرگ انتشار یافت، احساس بدبینی او را که تحت نفوذ شوپنهاور قرار گرفته بود، نشان می­‌دهد. سالهای آخر زندگی تورگنیف، بدون کانون خانوادگی، بدون وطن و بدون ایمان، تنها از نور شهرت و افتخار روشنی می گ­رفت، در 1875 در کنگره جهانی ادبیات پاریس در سمت معاونت کنگره در کنار ویکتورهوگو جای گرفت. هنگامی که برای اقامتی کوتاه به روسیه بازگشت، ضیافتهایی به افتخار او ترتیب یافت. از 1881 اولین نشانه‌­های بیماری سرطان در او ظاهر شد و دو سال آخر زندگی را در احتضاری دردناک گذراند تا در بیست و ششم اوت 1883، در حالی که مادام ویاردو از او پرستاری می­‌کرد، در خانه‌­اش نزدیک پاریس درگذشت و جسدش به پترزبورگ برده و به خاک سپرده شد.

تورگنیف تأثیری متقابل در ادبیات روسی داشت، به این معنی که هم صدای ادبی غرب را به روسیه می‌­رساند و هم اروپا را در جریان اندیشه­‌های روسی قرار می‌­داد. آثار تورگنیف خاصه داستان‌های کوتاه وی تفسیر عمیقی است از مسائل اجتماعی روسیه در نیمه قرن نوزدهم. وی نمونه­‌ای از مردم را خلق کرد به نام آدمِ زیادی که مردمی حساس و باهوش بودند. اما اوضاع غم‌انگیز روسیه، آنان را از کار مثبت و اقدام در راه تحقق بخشیدن به آرزوها بازداشته بود. تورگنیف در قلمرو قصه­‌های خیال­‌انگیز زبردستی دارد و با استادی بسیار رؤیاها و حالت‌های غیرعادی را تشریح می­‌کند. آثارش با وجود واقع‌­بینی درباره حادترین مسائل روز، از زیبایی و قدرت فراوان برخوردار است.

زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی  معرفی کتاب نقد کتاب خرید دانلود زندگی نامه بیوگرافی

انگیزه رضا از «سوار کردن» رویا اساساً رابطه جنسی نبود... می‌فهمیم که رضا مبلغ هنگفتی به رویا پرداخته و او را برای مدت یک ماه «کرایه» کرده... آن‌چه دستگیر خواننده می‌شود خشم و خشونت هولناکی است که رضا در بازجویی از رویا از خود نشان می‌دهد... وقتی فرمانده او را تحت فشار بیشتر قرار می‌دهد، رضا اقرار می‌کند که اطلاعات را منشی گردان به او داده... بیش از آن‌که برایش یک معشوقه باشد، یک مادر است ...
مأموران پلیس‌ نیمه‌شب وارد آپارتمان او شدند... در 28‌سالگی به مرگ با جوخه آتش محکوم شد... نیاز مُبرم به پول دغدغه ذهنی همیشگی شخصیت‌ها است... آدم بی‌کس‌وکاری که نفْسِ حیات را وظیفه طاقت‌فرسایی می‌داند. او عصبی، بی‌قرار، بدگمان، معذب، و ناتوان از مکالمه‌‌ای معقول است... زندگی را باید زیست، نه اینکه با رؤیابینی گذراند... خفّت و خواری او صرفا شمایل‌نگاری گیرایی از تباهی تدریجی یک مرد است ...
اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...