هویت چهل‌تکه در جهان بی‌لنگر | اعتماد


۱.مقدمه: بحران معنا و
افول کلان‌روایت‌ها در عصر مدرنیته متأخر

چشم‌انداز فکری و اجتماعی ما در ایران معاصر، بیش از هر چیز، با نشانه‌های عمیق بحران معنا، فرسایش روایت‌های کلان و ازهم‌گسیختگی ساختارهای سنتی هویت شناخته می‌شود. در این بستر تاریخی، انسان ایرانی دیگر از ثبات و امنیت نظام‌های سنتی برخوردار نیست؛ شتاب تحولات تکنولوژیک، نفوذ فراگیر رسانه‌های جهانی و جابه‌جایی مداوم مرزهای سنت و تجدد، سوژه ایرانی را در موقعیتی به‌شدت معلق، دوگانه و بی‌لنگرگاه قرار داده است. پرسش بنیادین این است که در غیاب پناهگاه‌های مطمئن سنتی و در دل هجوم نشانه‌های شناور جهان مدرن، هویت ایرانی چه شکل و ماهیتی به خود می‌گیرد و واکاوی این وضعیت گذار پرالتهاب، به چه نظام مفهومی و ابزارهای تبارشناسانه‌ای نیاز دارد؟

افسون زدگی جدید

در میان آثاری که کوشیده‌اند این آشفتگی ساختاری و رنج‌های برخاسته از بحران هویت را در جوامع در حال گذار در چهارچوب گفتمانی منسجم ترجمه کنند، کتاب «افسون‌زدگی جدید: هویت چهل‌تکه و تفکر سیار» اثر داریوش شایگان، بازتابی دقیق از عارضه‌ای است که ما ایرانیان دهه‌هاست با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. این اثر نه نظامی فلسفی و خشک، بلکه گزارشی پدیدارشناختی از موقعیت سوژه‌ای است که در تقاطع سنگین و دردناک سنت، مدرنیته و تکنولوژی معلق مانده است؛ فضایی که در آن، بنیادهای کهن و الگوهای پیشین فروریخته‌اند و سازوکارهای نوظهور نیز هنوز نتوانسته‌اند ثباتی سنجیده و رهایی‌بخش در بستر جامعه ایجاد کنند.

بااین‌همه، مواجهه با این متن نمی‌تواند در سطح ستایش‌گری خطابی یا پذیرش بی‌چون‌وچرای گزاره‌های آن متوقف بماند. هدف این مقاله، بررسی ساختاری دو مفهوم محوری این اثر، یعنی «هویت چهل‌تکه» و «تفکر سیار»، با نگاهی انضمامی به وضعیت ما ایرانیان در جهان امروز است. پرسش کانونی این نوشتار آن است که آیا مفهوم‌پردازی‌های شایگان می‌توانند ابزاری کارآمد برای درک و عبور از بحران‌های هویت و سیاست در ایران فراهم آورند، یا خود در برزخ توصیف ایستای پدیدارشناختی، و دور از مناسبات ساختاری قدرت و اقتصاد، گرفتار می‌مانند؟

۲. ریشه‌های مفهومی و تبارشناسی فکری

کتاب: از وبر تا پسامدرنیسم
بازخوانی اندیشه‌های داریوش شایگان در «افسون‌زدگی جدید» مستلزم ردیابی تبارشناسانه مفاهیمی است که او از سنت‌های فکری غرب وام گرفته و در بستر تجربه جوامع در حال گذار بازتعریف کرده است. شایگان در این اثر، نقطه عزیمت خود را بر یکی از مشهورترین تزهای جامعه‌شناسی کلاسیک، یعنی ایده «افسون‌زدایی» ماکس وبر، بنا می‌نهد. بر اساس تحلیل وبر، مدرنیته غربی با اتکا بر عقلانیت ابزاری، حسابگرانه و بوروکراتیک، جهان را از اسطوره، جادو، معنای قدسی و سحر تهی کرده و آن را به فضایی سرد، مکانیکی و محاسبه‌پذیر بدل ساخته است. انسان مدرن، در این روایت، ساکن «قفس آهنین» عقلانیت ابزاری است؛ قفسی که در آن کارایی جایگزین معنا شده است.

با‌‌این‌همه، شایگان با نگاهی پدیدارشناختی و تحت‌تأثیر نقدهای متفکران پسامدرن و آرای فیلسوفانی چون هایدگر، مدعایی معکوس و درعین‌حال مکمل را مطرح می‌کند. او نشان می‌دهد که پروژه عقلانیت مدرن هرگز نتوانسته است به‌طور کامل ریشه‌های اسطوره‌ای و میل به معنا را در انسان ریشه‌کن کند. مدرنیته متأخر، برخلاف پیش‌بینی‌های اولیه، آبستن نوعی بازگشت سرکوب‌شده‌هاست؛ اسطوره‌ها، باورهای کهن، جادوهای نوظهور و گرایش‌های شبه‌مذهبی، این‌بار نه در قالب سنت‌های ایستا، بلکه در فضایی متکثر، تکثیرشده و کالایی‌شده، در دل تکنولوژی و رسانه‌ها بازتولید می‌شوند. این همان پدیده «افسون‌زدگی جدید» است؛ وضعیتی پارادوکسیکال که در آن پیشرفته‌ترین دستاوردهای تکنولوژیک با کهن‌ترین گرایش‌های اسطوره‌ای و روان‌شناختی انسان پیوند می‌خورند.

در این تبارشناسی فکری، رگه‌های آشکاری از سنت‌های فلسفی دیگری نیز به چشم می‌خورد که شایگان آنها را در مواجهه با یکدیگر قرار داده است. از یک‌سو، تأثیر حوزه فکری هانری کربن و جهان‌شناسی سنت‌های عرفانی شرق، که جهان را مظهر تمثیل، تخیل فعال و مراتب طولی وجود می‌داند، در نگاه او به معنا و اسطوره مشهود است؛ و از سوی دیگر، ایده‌های پدیدارشناختی و انتقادی درباره مواجهه با تکنولوژی، چارچوب نظری او را شکل می‌دهند بااین‌حال، پرسش اساسی این است که آیا تحلیل شایگان از دگرگونی‌های ذهنی و فرهنگی انسان معاصر می‌تواند با شرایط مادی، ساختارهای اجتماعی و مناسبات قدرت و اقتصاد پیوندی تبیینی برقرار کند، یا آنکه صرفا به توصیف تجربه فرهنگی و روانی این انسان بسنده می‌کند، بی‌آنکه سازوکارهای اجتماعی و مادی شکل‌دهنده این وضعیت را توضیح دهد.

3.پدیده «هویت چهل‌تکه» و
انحلال سوژه یکپارچه در بستر جامعه ایران

یکی از کانونی‌ترین مفهوم‌پردازی‌های داریوش شایگان در این اثر، طرح ایده «هویت چهل‌تکه» است؛ مفهومی که به‌طور مستقیم وضعیت اگزیستانسیال و روانی سوژه در جوامع در حال گذار، و به‌ویژه انسان ایرانی را به تصویر می‌کشد. شایگان با عبور از تصورات سنتی درباره هویت به مثابه امری جوهری، ثابت، دست‌نخورده و ازپیش‌تعیین‌شده، استدلال می‌کند که با فروپاشی کلان‌روایت‌ها و گشایش مرزهای اطلاعاتی، دیگر نمی‌توان از یک هویت خطی و یکپارچه سخن گفت. در جهان معاصر، سوژه، ناگزیر است از قالب‌های صلب و ایستا بیرون بیاید و به تعبیری که از antropology وام گرفته می‌شود، بسان یک Bricoleur بریکولر یا مهندس اسباب‌جمع‌کن عمل کند؛ کسی که تکه‌های پراکنده، متناقض و ناهمساز را از این‌سو و آن‌سو گردمی‌آورد و به هم می‌دوزد تا بتواند برای خود معنایی دست‌وپا کند.

برای انسان ایرانی، این وضعیت رنگ‌وبویی به غایت انضمامی و بحرانی به خود می‌گیرد. ما در میان تناقضات عمیقی زیست می‌کنیم؛ از یک‌سو زیر فشار سنگین سنت‌های کهن، باورهای مذهبی و پیوندهای تاریخی قرار داریم و از سوی دیگر، با سرعت سرسام‌آور مدرنیته تکنولوژیک، مصرف‌گرایی جهانی، و ارزش‌های فردگرایانه غربی بمباران می‌شویم. سوژه ایرانی در این تقاطع ناهمگون، مدام در حال جابه‌جایی میان جهان‌های معنایی متضاد است. او در فضای عمومی جامعه یا رسانه‌های رسمی به گونه‌ای عمل می‌کند و در زندگی روزمره، خصوصی و لایه‌های پنهان ذهنی‌اش زیست دیگری دارد. این شکاف و گسست درونی، هویت او را به مجموعه‌ای از پاره‌های ناهمپوشان بدل ساخته که هیچ مرکز ثقل ثابتی ندارند.

شایگان این پدیده را نه لزوما به عنوان یک بیماری، بلکه به عنوان یک واقعیت محتوم در عصر جدید توصیف می‌کند. با این حال، مساله بنیادینی که در مواجهه با این نظریه رخ می‌نماید، پیامدهای روانی و اجتماعی زیستن در دل این «هویت هزارتو» است. وقتی سوژه از هرگونه لنگرگاه مطمئن معنایی محروم می‌شود و مدام میان قطب‌های متضاد سنت و تجدد مردد و سرگردان می‌ماند ، دچار نوعی اضطراب مداوم، بی‌ثباتی روحی و بحران تعلق خاطر می‌گردد. هویت چهل‌تکه، پیش از آنکه یک انتخاب آزادانه و سرخوشانه پست‌مدرن باشد، در بستر جوامعی چون ایران، بازتاب‌دهنده رنج عمیق انسانی است که در برزخ میان سنت رنگ‌باخته و تجدد ناممکن، معلق مانده است.

۴.تفکر سیار؛ راهبردی برای زیست
در جهان معاصر یا سرگردانی بی‌سرانجام؟


در ادامه تحلیل بحران هویت در اندیشه داریوش شایگان، مفهوم «تفکر سیار» به‌مثابه پاسخی معرفت‌شناختی به وضعیت انسان چهل‌تکه مطرح می‌شود. اگر «هویت چهل‌تکه» وصف وضعیت سوژه معاصر باشد، «تفکر سیار» شیوه‌ای برای زیستن و اندیشیدن در دل همین وضعیت است. شایگان بر این باور است که جهان شبکه‌ای و چندلایه معاصر را نمی‌توان با دستگاه‌های فکری بسته، دوگانه‌های سخت و مرزهای صلب فرهنگی فهم کرد. تفکر سیار، در این معنا، نوعی گشودگی رادیکال است: توانایی حرکت میان افق‌های گوناگون معنایی، بدون آنکه سوژه در هیچ‌یک به‌طور کامل محو شود. این سیالیت، رهایی از جزمیت را نه در نفی ریشه‌ها، بلکه در امکان عبور از مرزهای تثبیت‌شده میان شرق و غرب، سنت و تجدد و خود و دیگری جست‌وجو می‌کند.

برای انسان ایرانی، که تجربه مدرن را همواره در کشاکش میان سنت، تجدد و میل به بازتعریف خویشتن زیسته است، تفکر سیار می‌تواند خروج از دوگانه‌های فرسوده باشد. در اینجا دیگر مساله انتخاب میان «سنت» و «مدرنیته» نیست، بلکه توانایی زیستن در فضای بین آنهاست؛ فضایی که در آن هویت نه جوهری ثابت، بلکه فرآیندی مداوم از مواجهه، ترجمه و بازترکیب است. از این منظر، تفکر سیار بیش از آنکه یک نظریه باشد، نوعی منش فکری است: آمادگی برای شنیدن دیگری، عبور از مرزهای خودساخته و حفظ فاصله انتقادی نسبت به هر نظامی که خود را حقیقت نهایی معرفی می‌کند.

با این حال، همین ویژگی است که مفهوم تفکر سیار را به یکی از جذاب‌ترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین مفاهیم شایگان بدل می‌کند: آیا سیالیت می‌تواند صورت تازه‌ای از آزادی باشد، یا ممکن است در نهایت به سرگردانی میان جهان‌های بی‌شمار معنا بینجامد؟ پاسخ به این پرسش، ما را از توصیف وضعیت سوژه به مساله دشوار نسبت میان سیالیت، معنا و امکان رهایی می‌رساند.

۵.تقاطع سنت، مدرنیته و تکنولوژی در افق اندیشه شایگان

از خیال سهروردی تا ریزوم دلوز
واکاوی عمیق‌تر اندیشه داریوش شایگان در کتاب «افسون‌زدگی جدید»، بدون توجه به دو پناهگاه یا کانون نظری کلیدی در دستگاه فکری او ناممکن است؛ دو مفهومی که شایگان برای تبیین وضعیت گذار انسان معاصر میان آنها پل می‌زند: «عالم خیال فعال» در فلسفه اشراق سهروردی و «ریزوم» Rhizome در فلسفه پسامدرن ژیل دلوز و فلیکس گاتاری. این دوگانه، نه یک تناقض، بلکه بازتاب‌دهنده همان هویت چهل‌تکه‌ای است که خود شایگان در زیست فکری‌اش مجسم کرده بود؛ تلاشی برای اتصال میراث عرفانی شرق به افق‌های ساختارشکنی در غرب.

داریوش شایگان

از یک سو، شایگان با تکیه بر سنت فلسفه اسلامی و به ویژه حکمت اشراق سهروردی، به سراغ مفهوم «عالم مثال» یا همان «خیال متصل» می‌رود. در این سنت، خیال صرفا یک ابزار ذهنی یا توهم نیست، بلکه مرتبه‌ای مستقل از وجود و اقلیم میانجی میان عالم محسوسات و عالم عقول مجرد است. شایگان از این ابزار مفهومی بهره می‌برد تا نشان دهد انسان در مواجهه با جهان مدرن، همچنان به فضایی برای تپش معنا، تمثیل و شهود نیاز دارد. عالم خیال در نگاه او، پناهگاهی است که در آن سفت و سخت بودن ماده و خشک‌اندیشی عقلانیت ابزاری شکسته می‌شود و سوژه می‌تواند میان روایت‌های گوناگون معنایی، رفت‌وآمدی سیال داشته باشد.

از سوی دیگر، این سنت‌گرایی شهودی در اندیشه شایگان به طرز عجیبی با مدرن‌ترین ابزارهای فلسفه قاره‌ای، یعنی مفهوم «ریزوم» دلوز و گاتاری پیوند می‌خورد. ریزوم برخلاف درخت (که نماد ریشه‌های واحد، عمودی، هرمی و کلاسیک است) سیستمی افقی، درهم‌تنیده، گریزپا و فاقد مرکز است که هر نقطه آن می‌تواند با نقطه‌ای دیگر ارتباط برقرار کند. شایگان از تمثیل ریزوم استفاده می‌کند تا ساختار «هویت چهل‌تکه» را تبیین نماید؛ هویتی که دیگر ریشه در یک خاک منسجم و واحد ندارد، بلکه همچون شبکه‌ای زیرزمینی از ریشه‌دواندن‌های چندگانه، ناهمگون و در حال رشد تشکیل شده است. در این تقاطع، خیال سهروردی با شبکه متکثر نشانه‌ها و اطلاعات دلوزی تلاقی پیدا می‌کند.

۶. افق‌های رهایی‌بخش و
تنگناهای خاموش در مواجهه با تبار مدرنیته

در اینجا باید به یکی از تمایزهای بنیادی در دستگاه فکری شایگان توجه کرد: تمایز میان محور عمودی تجربه عرفانی و محور افقی تاریخ.در نگاه شایگان، جهان مدرن عمدتا در امتداد محوری افقی و تاریخی سازمان می‌یابد؛ محوری که در آن انسان در شبکه‌ای از زمان، تکنولوژی، سیاست، اقتصاد و تحولات اجتماعی قرار گرفته است. در برابر این افق تاریخی، سنت عرفانی نوع دیگری از جهت‌مندی را پیش می‌نهد: محوری عمودی که به تعالی، معنا و تجربه قدسی اشاره دارد و انسان را از سطح صرفا تاریخی و روزمره فراتر می‌برد. از این منظر، امر عرفانی برای شایگان صرفا بخشی از گذشته نیست، بلکه گشودن راهی به سوی ساحت معنایی‌ای است که به تاریخ خطی فروکاستنی نیست.

این تمایز را بهتر می‌توان در نسبت شایگان با سنتی از مطالعات تطبیقی عرفان فهمید که از رودلف اتو تا توشیهیکو ایزوتسو امتداد می‌یابد. اتو در عرفان شرق و غرب با قرار دادن شانکارا و مایستر اکهارت در کنار یکدیگر، می‌کوشد ساختارهای مشترک و درعین‌حال تفاوت‌های درونی دو تجربه عرفانی را آشکار کند؛ یعنی تجربه‌ای که تعلق آن به دو سنت تاریخی متفاوت، مانع گفت‌وگوی آنها در سطحی عمیق‌تر نمی‌شود. ایزوتسو نیز در تصوف و تائوئیسم، پس از تحلیل مستقل دستگاه مفهومی ابن‌عربی از یک‌سو و لائوتسه و چوانگ‌تسه از سوی دیگر، میان این دو سنت وارد گفت‌وگویی می‌شود که خود آن را در افقی فراتاریخی معنادار می‌سازد؛ گفت‌وگویی میان دو جهان فکری که از نظر تاریخی ارتباط مستقیمی با یکدیگر نداشته‌اند.

اهمیت این سنت برای شایگان در آن است که به او امکان می‌دهد «عمود» عرفانی را در برابر «افق» تاریخی قرار دهد، بی‌آنکه این دو را الزاما متضاد و ناسازگار بداند. افق تاریخی، عرصه شدن، تغییر و کثرت است؛ درحالی که محور عمودی به ساحت‌هایی از معنا، حقیقت و تجربه وجودی اشاره دارد که منطق صرفا تاریخی نمی‌تواند به‌طور کامل آنها را توضیح دهد. در این معنا، گفت‌وگوی فراتاریخی میان سنت‌ها صرفا مقایسه‌ای میان ادیان و فرهنگ‌های متفاوت نیست، بلکه تلاشی است برای نشان‌دادن امکان دسترسی به لایه‌ای از تجربه انسانی که از مرزهای تاریخ و جغرافیا عبور می‌کند.

خلاصه کتاب افسون‌زدگی جدید: هویت چهل‌تکه و تفکر سیار» اثر داریوش شایگان

از همین منظر، «تفکر سیار» را می‌توان تلاشی برای حرکت میان این دو محور دانست: سوژه نه در جهان بسته سنت متوقف می‌شود و نه خود را یکسره به افق تاریخی و تکنیکی مدرنیته می‌سپارد؛ بلکه می‌کوشد میان تجربه عرفانی، حافظه سنتی، عقلانیت مدرن و تکثر فرهنگی رفت‌وآمد کند. بااین‌حال، درست در همین نقطه، پرسش انتقادی اصلی پدیدار می‌شود: اگر محور عمودی عرفانی امکان گشودن افقی فراتر از تاریخ را فراهم می‌کند، این گشودگی چگونه می‌تواند دوباره به تاریخ بازگردد؟ چگونه می‌توان از تجربه تعالی و معنا به سطح عاملیت سیاسی، مقاومت اجتماعی و تغییر نهادهای مادی جامعه گذر کرد؟

شایگان در توصیف بحران سوژه مدرن، فروپاشی سوژه دکارتی و تکثیر بی‌پایان نشانه‌ها و هویت‌ها بسیار تواناست؛ اما هنگامی که نوبت به توضیح سازوکارهای تغییر تاریخی می‌رسد، با دشواری بیشتری روبه‌رو می‌شویم. محور عمودی می‌تواند افق معنا را حفظ کند، اما به‌خودی‌خود توضیح نمی‌دهد که چگونه باید در محور افقی تاریخ مداخله کرد. خطر آنجاست که فراروی از تاریخ، به‌جای آنکه شرطی برای نقد تاریخ باشد، به کناره‌گیری از آن بدل شود.

از این‌رو، مساله اساسی در خوانش انتقادی شایگان این نیست که آیا باید میان محور عمودی و افقی یکی را انتخاب کرد؛ بلکه این است که چگونه می‌توان میان این دو نسبت برقرار کرد.اگر محور افقی، انسان را درون شبکه قدرت، اقتصاد، تکنولوژی و تاریخ قرار می‌دهد، محور عمودی باید بتواند امکان فاصله‌گرفتن نقادانه از این شبکه را فراهم کند؛ اما این فاصله تنها زمانی واجد معنای رهایی‌بخش است که دوباره به جهان تاریخی بازگردد و به امکان مداخله در آن تبدیل شود. در غیر این صورت، «تفکر سیار» ممکن است از یک امکان رهایی‌بخش به نوعی زیبایی‌شناسی تماشای فروپاشی معنا بدل شود؛ تماشایی که در آن فاصله‌گرفتن از جهان، جایگزین تلاش برای دگرگون‌کردن آن می‌شود.

۷.چشم‌انداز واپسین

پرسه در مرزهای ناپایدار معنا
شاید ارزش نهایی«افسون‌زدگی جدید» در ارایه پاسخی قطعی به بحران معنا نباشد، بلکه در واداشتن ما به ماندن در آستانه این بحران و تحمل تنش میان سنت و مدرنیته، معنا و بی‌معنایی، و ثبات و سیالیت باشد. شایگان با ترسیم وضعیت انسان ایرانی در کشاکش حافظه اسطوره‌ای شرق و شتاب مدرنیته تکنولوژیک، نشان می‌دهد که گریز از این دوگانگی و پناه‌بردن به هر روایت یکپارچه تازه، خود می‌تواند به بازتولید بحران بینجامد. از این منظر، «تفکر سیار» نه راه‌حلی نهایی، بلکه تمرینی برای زیستن در میان کثرت‌ها و حفظ امکان اندیشیدن در جهانی است که دیگر از بنیادهای معنایی یکپارچه برخوردار نیست؛ امکانی که البته زمانی رهایی‌بخش خواهد بود که از صرف پذیرش تکثر فراتر رود و بتواند نسبتی انتقادی با تاریخ، قدرت و واقعیت اجتماعی برقرار کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...