مرگ فردیت در خانه‌های شیشه‌ای | مرور


روایتِ رمان «میرا» [Mortelle] در جهانی غیرمعمول و به‌دقت مهندسی‌شده جریان دارد. راوی داستان که فاقد نام و هویتِ فردی است چرا که دراین نظامِ تمامیت‌خواه، برخورداری از هویتِ مستقل، جرمی نابخشودنی به حساب می­آید در خانه‌هایی با دیوارهای شفاف زندگی می‌کند. این معماریِ شفاف نه با هدفِ بهره‌مندی از زیبایی، بلکه به منظورِ از میان بردنِ کاملِ حریمِ خصوصی و اعمالِ نظارتِ حداکثری طراحی شده است. در این زیست‌بوم، تنهایی مترادف با خیانت است و هرگونه تمایل به خلوت‌گزینی به مثابه تهدیدی علیه ثباتِ جمعی تلقی می‌گردد و جرم است.

خلاصه رمان میرا [Mortelle]

قانونِ بنیادینِ این جامعه، یکسانیِ مطلق است. تمامیِ شئونِ حیات، از نظمِ روزانه تا ابرازِ احساسات، تحتِ نظارتِ مستقیمِ دولت قرار دارد. در این فضایِ خفقان‌آور، اندوه، تفکرِ انتقادی و پرسشگری، نشانه‌های بیماری روانی پنداشته می‌شوند.

سیستمِ حاکم، تحت لوایِ اصلاح به بازسازیِ فیزیولوژیک و عصبیِ افراد می‌پردازد تا آنان را به قالبِ موردِ نظرِ جامعه بازگرداند؛ فرآیندی که در آن، لبخندِ مداوم نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی تحمیلی است که گویی بر چهره‌ها حک شده است.

نقطه عطفِ روایت، زمانی است که راوی برخلافِ عرفِ جاری، به نوشتن روی می‌آورد؛ عملی که تلاشی آگاهانه برای بازیابیِ خویشتن در بطنِ فراموشیِ جمعی است. ورودِ شخصیتِ «میرا» به زندگیِ راوی، همچون شکافی در دیوارِ این دژِ شیشه‌ای عمل می‌کند.

دلبستگیِ میانِ این دو نفر در جامعه‌ای که عشق را به دلیلِ انتخابی بودن برنمی‌تابد و جرم به حساب می‌­آید، کنشی براندازانه محسوب می‌شود. در این نظام، عشق به دیگری به معنایِ ترجیح دادنِ یک فرد بر کلِ سیستم است؛ جرمی که مجازاتِ آن، اصلاح و بازنویسیِ ساختارِ ذهنیِ سوژه‌هاست.

نگاهِ بی‌رحمانه‌ این جامعه به مفاهیمِ مرگ و خانواده، لایه‌ای دیگر از هراس را آشکار می‌سازد. انسان‌ها پس از اتمامِ دورانِ کاراییِ مفید، همچون قطعاتی مستهلک، حذف و با جایگزین‌های جدید تعویض می‌شوند.

راوی شرح می‌دهد که چگونه همسرِ مادرش به دلیل کهولتِ سن، بدونِ هیچ‌گونه واکنشی از سویِ نزدیکان با فردِ دیگری جایگزین می‌شود. این نگاهِ تقلیل‌گرایانه به پیوندهای انسانی و تبدیلِ روابط به اموری ماشینی، «میرا» را از یک داستانِ پادآرمان‌شهریِ معمول به اثری عمیقا تکان‌دهنده بدل می‌کند.

در نهایت، رمانِ کریستوفر فرانک [Christopher Frank] را می‌توان هشداری درخور برای جوامعِ مدرن دانست؛ جوامعی که اگرچه ظاهرا از دیوارهای شیشه‌ای فاصله گرفته‌اند، اما در چنگال فشارهایِ شبکه‌های اجتماعی، خود را در معرضِ نظارتی مستمر قرار داده‌اند.

نویسنده با ایجازِ رواییِ خود، خواننده را به تاملی عمیق وا می‌دارد: آیا این همسانیِ اجباری و لبخندهایِ نمایش‌گونه‌یِ عصرِ حاضر، بازتابی از همان دنیایِ شیشه‌ای نیست؟ و آیا ما نیز در حالِ زیستن در نقاب‌هایی هستیم که گویی بر چهره‌هایمان دوخته شده‌اند؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...