پایان رنج‌ها، ترس‌ها و انسان‌های نامرئی | اعتماد


عمری سپری کنی و دشتت را نپیمایی*
در حرکت آرام و گزارش‌وار ابتدای داستان با سرگئی به عنوان شخصیتی پذیرنده و شهروندی تسلیم در برابر قانون آشنا می‌شویم. او بدون هیچ چون و چرایی، حکم دادگاه را پذیرفته و مدارک مربوط به اجرای آن را با ظاهری آرام امضا می‌کند. عوامل دادگاه با روی گشاده او را در چگونگی اجرای حکم آگاهی داده و بسیار طبیعی و با آرامش، درباره‌ اعدام به روشی بشر دوستانه، داد سخن سر می‌دهند. سرگئی به جرم برقراری ارتباط با دختری بیست‌ویک‌ساله، محکوم به اعدام است و برخلاف تصور، این نه پایان که آغاز ماجرایی تکان‌دهنده است.



درست از لحظه‌ اجرای حکم، یعنی ورود به «کارگاه» که محل نگهداری محکومین به اعدام است، چشم ما به روی حقایق تلخی از زندگی انسان معاصر باز می‌شود. کنجکاوی و پرسشی که روی آن در جهت چگونه مردن یا کشتن بود، با انبوهی از چرایی‌ها، به سوی چگونه زیستن تغییر می‌کند. در این داستان، محکومی که در مجرم شناخته شدنش جای شک و شبهه است، استاد ارشد زبانشناسی است و همسر زیبایی دارد که او هم استاد زبانشناسی است. سرژیو با دختری که عاشقش بوده، با رضایت دختر، وارد رابطه شده است و حالا طبق قوانین روسیه، محکوم به اشد مجازات شده. مادر و همسرش پذیرفته‌اند که او به زودی خواهد مُرد و دایم به او یادآوری می‌کنند که فرقی با مرده ندارد. همسرش همیشه منفعل و بی‌احساس، پشت لپ‌تاپ نشسته و توجهی به حضور یا عدم حضور او در خانه ندارد.

جامه بهشت بر تن برزخ
«کارگاه» یک بهشت واقعی است. اتاق شخصی، تلویزیون، تلفن، خرید اینترنتی، گشت و ‌‌گذار در باغ زیبا، مشاوره‌های رایگان روانشناسانه یا دینی و مذهبی، ثبت سفارش غذا و نوشیدنی از هر نوع، نظافت دایمی و امکان استفاده از اینترنت و برگزاری کلاس دانشگاه به صورت آنلاین فراهم است. حتی امکان فرار بدون مجازات و تنبیه وجود دارد، ولی یک احتمال هر روزه نیز هست؛ تیرباران شدن توسط مسلسل سفیدی‌ که از سقف آویزان است، یعنی تسلط همیشگی مرگ! لحظه‌ای که بدون هیچ‌گونه پیش‌بینی، هر آن احتمال حادث شدن دارد. اتفاقی که خواهد افتاد. دیر یا خیلی دیر یا خیلی زود. همین وضعیت کافی است تا همه‌ چیز در سیاهی فرو برود. «به این فکر کنید که در واقع وضعیت شما چندان تفاوتی با وضع مردم دیگر ندارد.» این جمله‌ای است که مشاور روانی کارگاه به سرژیو می‌گوید. شاید در نگاه اول دروغ بزرگی به نظر برسد، ولی هر چه پیش می‌رویم و روایت وسعت می‌یابد، به صحت این گفته پی می‌بریم. انسان معاصر در دست قدرت‌های نامرئی، توسط ابزار نامرئی، در یک زندان نامرئی اسیر شده است.

دیواری که میان سرژیو و مادرش است، بسیار بلندتر از دیوار باغ زندان است. آنها مکالماتی بسیار کوتاه و عاری از محبت دارند. انگار می‌ترسند از اینکه ندانسته و ناخواسته به یکدیگر ابراز عشق و محبت کنند. این همان قانونی است که بین کارکنان زندان و زندانیان وجود دارد. همه این قوانین را به عنوان پیش‌فرض پذیرفته‌اند و امکان مخالفت وجود ندارد.

«-من که حق مخالفت ندارم.
-کاملا درست است.
-پس مخالفتی نمی‌کنم.»

رنج طولانی و باز‌تولید پوچی
در این داستان می‌بینیم که تلاش آگاهانه‌ دولت‌ها، نهادهای قدرتمند یا بازیگران سیاسی برای پاک‌ نشان دادن چهره و دست‌های آلوده خود در پوششی از صلح و دوستی پیچیده شده است. این سیاست مکارانه برای کم‌اهمیت جلوه‌ دادن قوانین ضد انسانی، وارد تمام جنبه‌های زندگی عادی شهروندان شده است. در ابتدا پوچی زیستن در چنین فضایی، آمال و آرزوهای انسانی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ ولی مساله این است که احتمال مرگ در دنیای بیرون از «کارگاه» نیز به همان مقدار محتمل است. دیوارهای باغ از این رو کوتاهند که جریان زندگی در آن ‌سوی دیوارها، همانند این‌ سوی دیوار است. با این تفاوت که حکم محکومیت ساکنان یا عابران، به آنها ابلاغ نشده است.

سرگئی به عنوان یک زبانشناس برجسته، کلمات مناسبی برای بیان خودش ندارد. نمی‌تواند بگوید نیاز به چه چیزی دارد. مشاور هم نمی‌داند چه چیزی برای ارایه دارد. هیچ کس خوشحال نیست. نگهبان به اندازه زندانی مستاصل است. کسانی‌ که به خانه برمی‌گردند، حال بهتری نسبت به محکومی که به اتاقش برمی‌گردد، ندارند. مشاور بودایی توضیح و تعریفی از تناسخ نمی‌دهد، مگر تکرار چرخه رنج و ایمان یهودی و مسلمان و مسیحی کاملا شخصی‌ است. چنانکه نمی‌توانند به عنوان مبلغ، دیگری را به سمت دین خود هدایت کنند. آنان فرستادگان بی‌ایمانی هستند که هر کدام تنها نماینده یک دین رسمی در آن کشورند و هیچ کدام حرفی از دنیای دیگر نمی‌زنند. حتی تصویری از بخشیده شدن یا نشدن نشان نمی‌دهند.

سرگئی شاکی حقیقی ندارد. قوانین بشردوستانه، همه افراد جامعه را محکوم کرده است. همسر، مادر و همکاران سرگئی، در سیستمی از اجبار و تلقین، اسیر روزمرّگی شده‌اند. نویسنده تقریبا هیچ جا وارد ذهن افراد نمی‌شود و در چند جا از آدم‌ها با لفظ لکه یاد می‌کند. لکه‌های رنگی یا سیاه و‌ سفید. این انتخاب یک زبانشناس است که در انتخاب پیش پا افتاده‌ترین کلمات وسواس به خرج می‌دهد. او نقش کلمات را در انتقال دقیق معنا می‌شناسد و اینجا از واژه لکه به جای آدم یا انسان استفاده می‌کند. یعنی که او افراد جامعه را بدون هویت، نقطه‌هایی پرتاب شده یا شکل‌های تصادفی در بستر زیستشان فرض گرفته است. در چنین روایتی، انسان موجودی است هیولا‌وار، به هر شکل از موقعیتی که در آن قرار گرفته یا می‌گیرد.

در چنین جامعه‌ای، گفت‌وگو وجود ندارد و ضوابط جای روابط را گرفته است. مکالمات عقیمند و امیدی به تغییر یا حتی نقد شرایط حاکم باقی نمانده است. سیستم قدرت، اجازه گفت‌وگوی انسانی را محدود کرده و معنایی از عشق، شکست، پیروزی، فرهنگ و هنر رد و بدل نمی‌شود. در «ساشا، سلام!» شاهد حضور دانشجویانی هستیم که دغدغه اجتماعی ندارند. حتی در حد بازسازی روند گفت‌وگویی که مرتبط با رشته آنهاست. انسان‌ها جزیره‌وار در یک سرزمین زندگی می‌کنند و راه‌های انتقاد کاملا بسته است. اتفاقا در داستان اشاره خوبی به فضای مجازی و کامنت‌های موافق و مخالف هم شده است. مسائل واقعی، به شکل مجازی طرح و در کم و زیاد کامنت‌ها رها می‌شود. شبکه‌های اجتماعی تصمیم به حذف می‌گیرند و مساله فراموش می‌شود. آدم‌ها فراموش می‌شوند. به همین ترتیب عمق تنهایی، بی‌کسی و بی‌پناهی انسان‌ها از درک جامعه پنهان می‌ماند و حرفی از آن زده نمی‌شود.

تقلیل رنج در خیانت به کلمات
در این داستان معنا و معنا‌پذیری توسط سیستمی تعریف می‌شود که ترس را بر تمام احساسات انسانی چیره کرده و ادعای بشردوستی و اخلاق‌گرایی دارد. قدرت حاکم از اضطراب بشر و تقلای غریزه برای دوستی بی‌خبر است. در این وضعیت، انزوا و گوشه‌گیری، حاصل انسان سرگشته از قوانین بی‌چون و چراست، در جامعه‌ای که امکان اعتراض یا سوال کردن وجود ندارد. در اوایل داستان از سرژیو سوال می‌شود که قصد اعتراض و درخواست تجدیدنظر به حکم خود را دارد؟ جواب او منفی است و قاضی هم استقبال می‌کند و اذعان می‌دارد که البته اعتراض تاثیری در تغییر حکم ندارد. سپس با لبخند و روی گشاده که در امتداد همان روش به ظاهر بشردوستانه و اخلاقی‌ است، از او دعوت می‌کند که با هم چای سبز یا قهوه بنوشند. در سراسر داستان، رفتار موذیانه قدرت با فریبکاری و ظاهرسازی، باعث می‌شود که رنج واقعی انسان‌ها نامرئی شود. به عنوان مثال، نیاز روحی و روانی فردی که در آستانه مرگ و فروپاشی است، به نوشیدن یک فنجان چای تقلیل می‌یابد. یعنی اخلاق در اینجا تهی از معنا و صرفا یک نقاب شیک و قانونی است.دیمیتری دانیلوف در این داستان دست روی زخم عمیقی گذاشته است که مصادیق آن در دنیای امروز به اشکال مختلف، در جوامع مختلف دیده می‌شود: مساله اضطراب و تنهایی انسان. در طول داستان، افراد زیادی درِ خانه یا اتاق زندان را می‌زنند و وارد می‌شوند، ولی در این دیدارها چیزی تغییر نمی‌کند، جز اینکه امید، کوچک و کوچک‌تر می‌شود. این دیدارها به صورت مویرگی، مرگ را منتقل می‌کنند و به آخرین و کوچک‌ترین نقاط زنده می‌رسانند.

تجارت هنر و ادبیات در جامعه بسته
اما ادبیات! نقش ادبیات در این داستان همچون جامی تهی‌ است که در‌سلطه عده‌ای محدود از سرمایه‌داران و ایادی قدرت، دست به دست می‌شود. آنها با افراد خودشان و‌نویسندگان محبوبشان کار می‌کنند و اینچنین هنر را به کالای تجاری تبدیل کرده‌اند. با چنین سیاستی، هنرمند تبدیل به کارگر صنعت چاپ می‌شود و در بازار هنر در خدمت قدرت قرار می‌گیرد. در قسمتی از داستان «سوتا» در حال نقد داستان پسر نویسنده است، در موضع او نسبت به نوشته‌های پسر جوان، دغدغه‌ای از خود ادبیات وجود ندارد، راهی برای نجات از بحران جامعه ادب در نظر ندارد. او نه به نقد داستان که گویی به توصیف فضای تاریک حاکم بر داد و ستدهای دستوری، پرداخته است.

رنگ‌ها بدون نقش وصرفا خطوط ساده‌ای هستند، در راهروهای سفید، آبی و قرمز. تنها و تکراری، در چراغ راهنما و اتوبوسی که در ایستگاه نزدیک کارگاه توقف می‌کند. فضای حاکم بر کل داستان خاکستری‌ است.

از طرفی، مسلسلی که همیشه سیاه است، در این داستان با رنگ سفید از سقف آویزان شده است. چیزی که مثال آشکاری است در تضاد گناه در بی‌گناهی: سیاهی به سفیدترین شکل بالای سر رهگذران است.

عدالت نمایشی
در انتهای داستان، ظاهرا نمایشی به پایان می‌رسد که حاکم و محکوم، بازیگرانی هستند که به یک اندازه در تولید آن نقش آفرینی کرده‌اند. آنها دستان یکدیگر را می‌فشارند‌ و دور می‌شوند. ناگهان متوجه می‌شویم نمایش تمام نشده است. ساشا شلیک می‌کند، ولی به جای خالی!

در این وضعیت، فضای خالی می‌تواند کنایه از جای خالی افرادی باشد که روزی دارای هویت و شخصیت بودند و در مرزهای تن خود درد می‌کشیدند، عاشق می‌شدند و به هر ترتیب وجود داشتند، ولی حالا چنان از ماهیت خود جدا شده‌اند که گویی دیگر وجود ندارند و حتی به چشم هم نمی‌آیند. انگار که بود و نبود آدم‌ها فرقی با جای خالی ندارد. ساشا ابتدا نابود و سپس شلیک می‌کند و چنین است پایان رنج‌ها، ترس‌ها و انسان‌های نامرئی!

از ترس «۱۹۸۴» تا لرز «ساشا، سلام!»
می‌توان گفت که این داستان، اتوپیا و آرمان‌شهر محقق شده از دیستوپیا یا ویران‌شهری رمان «۱۹۸۴» جورج اورول است. چشمان برادر بزرگ تبدیل به قوانین بشردوستانه شده و قاتلان انسان و آزادی ِانسان، نه از در دشمنی و صراحت که از در دوستی و ریا وارد عمل شده‌اند و همان شرایط تاریک، خفگی، اضطراب و ناامیدی عمیق بر جامعه حاکم است. در هر دو‌ رمان، روابط انسانی سرد و کنترل‌ شده است. عشق، دوستی و صمیمیت تهدید است. فردیت تقریبا نابود شده و شهرها خاکستری و فرسوده‌اند.زندگی روزمره یکنواخت، در فقر و ‌نا ‌امیدی می‌گذرد و انسان‌ها ابزارهایی مطیع‌اند که در تغییر سرنوشت خود دخل و تصرفی ندارند.آدم‌های بخار شده رمان « ۱۹۸۴» در «ساشا، سلام!» [Саша, привет یا Sasha, privet] دوباره متولد شده‌اند برای ادامه رنج تا در بقای قدرت‌های سرکوبگر، نقشی داشته باشند.

جورج اورول، در رمانش جامعه‌ای با سیستم بسیار خشن در نظارت و بازداشت و شکنجه ترسیم کرده است که در آن هیچ‌کس به کسی، حتی از افراد خانواده خود اعتماد ندارد. افراد بابت ذهنیتی بیرون از حیطه تفکر غالب بازجویی و‌ شکنجه می‌شوند. درحالی که دیمیتری دانیلوف، جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که ادعای عبور از چنان قساوت و بی‌رحمی را دارد، ولی هر چه پیش می‌رویم به بی‌پایه بودن این مدعا پی می‌بریم. ما با ترفند جدیدی از تعقیب، نظارت و کنترل مردم آشنا می‌شویم. چیزی که شکنجه سفید و روش نوینِ برده‌داری و بهره‌برداری از اقشار مختلف جامعه است. فضای وارونه و غیرمنطقی جهان رمان، تنهایی و بیگانگی انسان را با روابطی سرد و کنترل شده نشان می‌دهد.چنانکه عشق، دوستی و صمیمیت تهدید محسوب می‌شود. با اینکه در دانشگاه، دروسی درباره انجمن‌های ادبی گذشته تدریس می‌شود، اما از شرایط حاکم، احتمال شکل گرفتن انجمنی با دغدغه رسالت ادبیات بعید یا محال به نظر می‌رسد، چراکه بدون گفتمان مهندسی شده با قدرت کنترل مطلق ذهن، امکان حیات فاشیسم وجود نخواهد داشت. این رمان از زبانشناس محکوم به مرگ نمادی می‌سازد، نمادی که به نوعی طعنه به محکومیت زبان و ادبیات‌ در تاریکی فاشیسم و کمونیسم می‌زند.

وقتی شاهدیم که دو زبانشناس، زن و شوهر یا بیوه و ‌همسر سابق، حرفی برای گفتن هم ندارند، یعنی کلماتی در خور بیان احساس و حالات درونی خود نمی‌یابند، دیگر خواننده پی به عمق فاجعه می‌برد. در اینجاست که چگونگی عدم دستیابی به گفت‌وگوی مدنی آشکار می‌شود. گرچه رمان و داستان، محلی برای اغراق و تخیل در روایت است، ولی هر دو نویسنده، اورول و دانیلوف، توانسته‌اند عناصر فاشیسم، توتالیتاریسم و استالینیسم را در هم آمیخته و به شکل یک کابوس تمام‌عیار نشان دهند. هر دو‌ رمان در جست‌وجوی خاستگاه سرگشتگی انسان معاصرند. انسانی که در اوج رنج پوچی، در تمنای یافتن راهی به سوی عشق و آزادی ا‌ست. راهی که با خفقان سیاه یا سفید مسدود شده است.

*قسمتی از شعر پاسترناک که در متن داستان آمده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...