ترسِ زندگی در سایه‌ی‌ مرگ | اعتماد


رمان «ساشا، سلام!» [Саша, привет یا Sasha, privet] نوشته‌ دیمیتری دانیلوف[Dmitry Danilov](1969-مسکو)، نویسنده‌ معاصر روس که برای این اثر و آثار پیشینش برنده‌ جوایزی چون «یاسنایا پالیانا» و «کتاب سال روسیه» شده، یکی از نمونه‌های شاخص ادبیات روسیه در سال‌های اخیر به شمار می‌رود. این رمان با ترجمه زینب یونسی، مترجمی که پیشتر برای برگردانِ «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» اثر گوزل یاخینا برنده جایزه ابوالحسن نجفی برای بهترین ترجمه‌ سال شده بود، از سوی نشر برج منتشر شده است.

خلاصه ساشا، سلام!» [Саша, привет یا Sasha, privet] نوشته‌ دیمیتری دانیلوف[Dmitry Danilov]،

«ساشا، سلام!» با وجود حجم اندکش، فضای سنگین و مفهومی ایجاد می‌کند که بسیاری از خوانندگان و منتقدان آن را اثری کافکایی توصیف کرده‌اند؛ البته با زبانی ساده‌تر و روزمره‌تر. داستان از نگاه یک مرد میانسال روایت می‌شود: شخصیت اصلی داستان، سرگئی فرالوف (سریوژا)، استاد تمام دانشگاه دولتی هنر و ادبیات معاصر روسیه (متولد 1985) است. او به جرم برقراری رابطه با دانشجوی بیستساله‌اش مشرسکی ایلونا ویکتوریا (متولد 2004)، که به دلیل تغییر قانون جدید سن بلوغ به ۲۱ سال رسیده است، به اعدام محکوم شده. حکم او اجرای اعدام در زندانی لوکسی با امکانات رفاهی خوب، اینترنت بی‌محدود، غذای عالی و امکانات سفارش غذا و نوشیدنی که بیشتر شبیه یک هتل سه ستاره است. تنها نکته ترسناک و غیرعادی این است که سریوژا هر روز باید از کریدوری عبور کند که در سقف آن یک مسلسل نصب شده؛ مسلسل را «ساشا» می‌نامند و در یک روز نامعلوم، ممکن است همان روز، شلیک کند و او را بکشد. اما اینکه این روز کی است، هیچکس نمی‌داند. همین حضور مداوم و پیش‌بینی‌ناپذیر «ساشا» است که اضطرابی زیرپوستی ایجاد می‌کند و نشان می‌دهد آسایشی که ظاهراً فراهم شده، درواقع توهمی بیش نیست.

سبک نوشتار دانیلوف در این کتاب، مینیمال و کاملاً خنثا است. او ساختار رمان را به مجموعه‌ای از صحنه‌های کوتاه و مستقل تقسیم کرده که مانند پلان‌های سینمایی پشت‌ سر هم می‌آیند. توصیف‌ها بسیار محدودند، جملات کوتاه و بی‌حاشیه‌اند و دیالوگ‌ها عمداً تکراری و بدون فرازوفرود عاطفی نوشته شده‌اند. این انتخاب زبانی در ابتدا ساده به نظر می‌رسد، اما به‌تدریج تأثیرِ روانیِ خود را می‌گذارد: خواننده همان حسِ کرختی و بی‌زمانی را تجربه می‌کند که شخصیت اصلی در زندان حس می‌کند. این تکنیک باعث شده بسیاری از منتقدان رمان را نوعی تمرین بر حذف و اقتصاد کلمات بدانند؛ اثری که با حداقل عناصر، حداکثر تنش و ناامنی را منتقل می‌کند.

فراتر از تعلیق ناشی از حضور «ساشا»، رمان لایه‌ای اجتماعی و حتی فلسفی دارد. شخصیت اصلی پیش از ورود به زندان هم ارتباط عاطفی عمیقی با اطرافیانش نداشت. مکالمه‌هایش با مادر و همسر سرد و وظیفه‌وارند و هیچ‌کس واقعاً به او نزدیک نیست. در زندان نیز روابط انسانی هرچند از نظر ظاهری آسان و بدون محدودیت‌اند، اما همچنان تهی از گرما و صمیمیت باقی می‌مانند: گفت‌وگوها کوتاه، کلیشه‌ای و تکراری‌اند؛ حتی وقتی زندانیان درباره‌ ترس‌هایشان حرف می‌زنند، جمله‌ها خشک و بی‌احساس هستند. بسیاری از منتقدان روس این ویژگی را به‌عنوان نمادی از جامعه‌ مدرن تفسیر کرده‌اند؛ جامعه‌ای که در آن ابزارهای ارتباطی و امکانات رفاهی افزایش یافته‌اند اما پیوندهای عاطفی و درک متقابل روزبه‌روز کمتر می‌شود. زندان دانیلوف به‌نوعی شبیه همان شبکه‌های اجتماعی است: همه می‌توانند حرف بزنند، اما گفت‌وگوها اغلب سطحی و بی‌جان‌اند، و در پسِ این ظاهر آرام، تهدیدی دائمی وجود دارد که هر لحظه می‌تواند همه‌چیز را قطع کند.

همین تضاد بین «آسایش ظاهری» و «ترس دائمی» است که کتاب را از یک داستان ساده به اثری چندلایه تبدیل می‌کند. دانیلوف با هوشمندی از هیچ توصیف شاعرانه یا استعاره‌ی پیچیده‌ای استفاده نمی‌کند؛ او صرفاً موقعیتی طراحی کرده که خودش به‌تنهایی حامل معنا است. ماشینی که بی‌هیچ توضیحی انتخاب می‌کند چه کسی باید بمیرد، یادآور ساختارهای قدرت در دنیای واقعی است: نیروهایی که تصمیم‌هایشان زندگی افراد را تغییر می‌دهد بدون آنکه آن‌ها بفهمند چرا. این لایه‌ نمادین، باعث شده «ساشا، سلام!» علاوه بر جنبه‌ روان‌شناختی، رنگی اجتماعی و حتی سیاسی پیدا کند.

بااین‌حال، این سبک برای همه‌ خوانندگان جذاب نیست. برخی منتقدان روسی اعتراف کرده‌اند که رمان در بخش‌هایی بیش از حد یکنواخت است و ریتم آهسته و دیالوگ‌های تکراری‌اش ممکن است حوصله‌ مخاطبی را که به دنبال داستانی پرکشش است، سر ببرد. در مقابل، طرفداران کتاب همین یکنواختی را بخشی از طرح هنری اثر می‌دانند؛ چون باعث می‌شود خواننده در همان حالت بی‌زمانی و تعلیق فروبرود که شخصیت‌ها تجربه می‌کنند. به بیان دیگر، کتاب نه‌تنها درباره‌ ترس زندگی در سایه‌ مرگ است، بلکه خودش هم این ترس را در فرم و ریتم بازآفرینی می‌کند.
یکی دیگر از نکات موردتوجه، زبان و لحن خاص دانیلوف است. او از عباراتی کوتاه و گفتاری استفاده می‌کند، بدون هیچ نشانه‌ای از لحن ادبی کلاسیک روسی. همین سادگی ظاهری، در کنار تکرارهای عمدی، حالتی طنزآلود اما تلخ به متن می‌دهد؛ طنزی که یادآور آثار برخی نویسندگان مینیمالیست اروپایی است و به کتاب هویتی منحصربه‌فرد می‌بخشد. منتقدان معتقدند این زبان ساده باعث شده رمان حتی برای کسانی که ادبیات سنگین روسیه را دشوار می‌دانند، قابل‌خواندن باشد، اما درعین‌حال محتوایی ارائه کند که تا مدت‌ها ذهن خواننده را درگیر نگه می‌دارد.

«ساشا، سلام!» درنهایت رمانی است درباره‌ ترسِ مداوم، مرگی که هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد، و انسان‌هایی که در مواجهه با این ترس، به‌جای نزدیکی و همدلی، بیشتر به پوسته‌ خودشان عقب‌نشینی می‌کنند. اثری است کم‌حجم اما تأثیرگذار که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با حذف عناصر دراماتیک و تمرکز بر موقعیتی ساده اما بنیادی، کتابی نوشت که همزمان هم روایت شخصی دارد و هم تصویری از جامعه‌ امروز ارائه می‌دهد. دیمیتری دانیلوف با این رمان بار دیگر ثابت کرده که یکی از مهم‌ترین نویسندگان روس نسل جدید است؛ نویسنده‌ای که توانسته با استفاده از زبانی مینیمال و ساختاری ظاهراً ساده، اثری خلق کند که پرسش‌های جدی درباره‌ آزادی، امنیت، ارتباط انسانی و معنای زندگی در دنیایی کنترل‌گر و بی‌ثبات مطرح می‌کند. هرچند ممکن است برخی خوانندگان در مواجهه‌ نخست با این کتاب احساس کنند چیزی «اتفاق خاصی» در آن نمی‌افتد، اما همان سکونِ ظاهری، حامل اضطرابی عمیق است که پس از پایان خواندن همچنان در ذهن باقی می‌ماند.

«ساشا، سلام!» شاید کتابی نباشد که همه آن را دوست بدارند، اما بدون تردید یکی از نمونه‌های شاخص و بحث‌برانگیز ادبیات روسی معاصر است که نشان می‌دهد حتی در زمانه‌ای که رمان‌های پرماجرا و طولانی بازار را پر کرده‌اند، هنوز می‌توان با کمترین کلمات و ساده‌ترین صحنه‌ها، اثری نوشت که هم به‌لحاظ هنری برجسته باشد و هم به‌لحاظ فکری تکان‌دهنده.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...