آخرین روزهای ایمانوئل کانت [The Last Days of Immanuel Kant]. روایتی از تامس دکویینسی1 (1785-1859)، نویسنده‌ی انگلیسی، که در 1727 منتشر شده است. این روایت از آخرین لحظات زندگی فیسلوف آلمانی است که به قلم کسی که ادعای منشی‌گری او را داشته نوشته شده، ملهم از خاطرات روزانه‌ی واسیانسکی2، بوروفسکی3، و یاکمان4 است که در 1804، یعنی سال مرگ کانت، انتشار یافته‌اند؛ اما قبل از هرچیز اثر قلم دکویینسی و افسون‌شدگی او در برابر مرگ قریب‌الوقوع و گزارش بالینی او درباره‌ی پیش‌نشانه‌های مرگ احساس می‌شود.

آخرین روزهای ایمانوئل کانت [The Last Days of Immanuel Kant تامس دکویینسی

نخست بر هوس‌های کوچک زندگی روزانه‌ی کانت تأکیدشده، نظیر علاقه‌ی مفرط او به پنیر هلندی، یا ابزار عجیبی که به جای بند جوراب به کار می‌برده چون بند جوراب را مانع گردش خون خود می‌دانسته است. اما به‌رغم فراوانی این جزئیات عینی یا سرگرم‌کننده، و لحن نسبتاً خشک مجموعه‌ی کتاب، از خواندن این متن، فِشار حرکتی ناگزیر را به سوی مرگ احساس می‌کنیم و سوگناک‌تر از آن وقتی است که مسئله‌ی احتضار یک روح بزرگ در میان باشد. کانت، با ساییدن دائمی کمربند لباده‌ی خود، یا هنگام خواب احساس اینکه مورد حمله‌ی قاتلانی خیالی قرار گرفته است، قبل از اینکه این جمله‌ی وحشتناک را بگوید که «بس است»، رفته‌رفته توان سخنگویی را از دست می‌دهد.

مرتضی ثاقب‌فر. فرهنگ آثار. سروش


1. Thomas De Quincey 2. Wasianski 3. Borowski
4. Jackmann

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...