کتاب «شکستن دماغ استالین» [Сталинский нос یا Breaking Stalin's Nose] نوشته یوجین یلچین [Eugene Yelchin] با ترجمه مینو ارجمندی توسط انتشارات معین به چاپ دوم رسید.

شکستن دماغ استالین» [Сталинский нос یا Breaking Stalin's Nose] نوشته یوجین یلچین [Eugene Yelchin]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، این کتاب رمانی تاریخی است که با زبانی ساده و در عین حال تأثیرگذار، تصویری تلخ و تکان‌دهنده از سرکوب و اختناق حاکم بر جامعه‌ی شوروی در دوران استالین ارائه می‌دهد.

یوجین یلچین (Eugene Yelchin) در خانواده‌ای روس در لنینگراد به دنیا آمد. او دوران کودکی خود را در شوروی گذراند و بعد به آمریکا مهاجرت کرد. تجربه زیستن در شوروی و رویارویی با پیامدهای حکومت استالین، نقش بسزایی در شکل‌گیری آثار ادبی یلچین داشته است.

یلچین نویسنده‌ای است که با زبانی ساده و در عین حال تأثیرگذار، به بازنمایی تجربیات زیسته خویش می‌پردازد. او در آثارش، به‌ویژه کتاب شکستن دماغ استالین به شکلی هنرمندانه، خواننده را با دنیای درونی یک کودک در مواجهه با واقعیات تلخ تاریخی آشنا می‌کند.

در معرفی این رمان آمده است:
ساشا، کودک ده ساله‌ای است که با شور و اشتیاق، خود را برای عضویت در سازمان پیش‌آهنگان کمونیست آماده می‌کند. اما وقوع رویدادهایی غیرمنتظره، دنیای ساده و سرشار از باورهای ایدئولوژیک او را به لرزه درمی‌آورد.

چاپ دوم این کتاب با ۱۲۱ صفحه توسط انتشارات معین عرضه شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...