وقتی زندگی پس از مرگ تازه آغاز می‌شود | ایبنا


برای شناخت ادبیات برزیل، هیچ راهی سرراست‌تر از آثار ژرژه آمادو [Jorge Amado] نیست. او که در سال ۱۹۱۲ در ایالت باهیا متولد شد و در سال ۲۰۰۱ درگذشت، نه‌تنها پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی برزیل، بلکه یکی از غول‌های ادبیات جهان در قرن بیستم به شمار می‌رود. آمادو نویسنده‌ای بود که ادبیات را از برج‌عاج‌نشینیِ روشنفکرانه به کوچه‌های پرپیچ‌وخم، باراندازهای بندر «باهیا» و محله‌های فقیرنشین برد.

مرگ و مرگ کینکاس» [Morte e a morte de Quincas Berro Dágua یا The double death of Quincas Water-Bray]

او در طول عمر طولانی خود بیش از ۳۰ اثر منتشر کرد که به بیش از ۴۹ زبان ترجمه شده‌اند. آمادو جوایز معتبر بسیاری از جمله جایزه بین‌المللی لنین، جایزه «کامیلو کاستلو برانکو» و مهم‌ترین افتخار ادبی زبان پرتغالی را دریافت کرد و بارها نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات بود. او با آثاری چون «گابریلا، میخک و دارچین» و «دونا فلور و دو شوهرش»، برزیل را نه یک کشورِ انتزاعی، بلکه به عنوان کلاژی از رنگ‌ها، بوها و تقابل‌های طبقاتی به جهان معرفی کرد. رمان کوتاه «دو مرگ کینکاس اونَره» که نخستین بار در سال ۱۹۵۹ منتشر شد و در فارسی با عنوان «مرگ و مرگ کینکاس» [Morte e a morte de Quincas Berro Dágua یا The double death of Quincas Water-Bray] ترجمه شده، از درخشان‌ترین آثار کوتاه او است؛ اثری که در آن آمادو رئالیسم اجتماعی را با طنز و فولکلور آفریقایی-برزیلی پیوند می‌زند.

داستان با یک پارادوکس شروع می‌شود: «هنوز وقایع مرگ کینکاس اونَره در هاله‌ای از ابهام است.» کینکاس واقعاً کی و کجا مُرد؟ برای خانواده‌اش، او «ژواکیم سوارس داکینا» بود؛ یک کارمند محترم و بازنشسته اداره دارایی که سال‌ها پیش، در یک لحظه نبوغ‌آمیز یا جنون‌آسا، خانواده و عادات طبقه متوسط را ترک کرد تا به ولگردی محبوب در باهیا تبدیل شود. لقب او در زبان اصلی، «واتریل» (Wateryell)، ریشه در داستانی مضحک دارد؛ او زمانی که در یک نوشگاه، جرعه‌ای از یک نوشیدنی ارزان و بدطعم را نوشید، با انزجار فریاد زد: «آب!» او که گمان می‌کرد به جای نوشیدنی‌ای که خواسته است، به او آبِ گندیده داده‌اند، با این فریادِ اعتراض، میان رفقایش به کینکاسِ «آب‌نعره» (اونَره) مشهور شد. آمادو در این رمان کوتاه، تقابل میان «زیستِ بورژوازی» و «آزادیِ لجام‌گسیخته» را به اوج می‌رساند. کینکاس با انتخاب ولگردی، درواقع یک بار علیه «نام خانوادگی» خود شورش کرده بود، اما مرگِ فیزیکی او، آغازِ شورشِ دوم است.

رمان به دو بخش تقسیم می‌شود: تلاش خانواده برای بازگرداندنِ جنازه به «آبروی خانوادگی» و تلاش رفقای ولگرد کینکاس برای حفظِ «رفیق‌شان». خانواده می‌خواهد با لباس‌های نو و صورتی تراشیده، کینکاس را دوباره به همان کارمند مطیع تبدیل کند تا لکه ننگِ ولگردی‌اش پاک شود. اما رفقای او، مست و آوازخوان، به سراغش می‌آیند. اوجِ نبوغ آمادو در اینجا است: جنازه در شبِ بیداری، زیر نورِ لرزانِ شمع، به نظر می‌رسد که زنده است، لبخند می‌زند و حتی با دوستانش به نوشخواری می‌رود. آمادو مرز میان واقعیت و خیال را چنان ظریف می‌بافد که خواننده همراه با ولگردها باور می‌کند که کینکاس هنوز نمرده است. مرگ دوم او، نه در رختخوابی تمیز، بلکه در دلِ دریا و میان توفان رخ می‌دهد؛ همان‌جایی که خودش انتخاب کرده بود. او ترجیح داد غرق شود تا اینکه در گوری سرد و زیر نامی که از آن متنفر بود، دفن شود. گویی مرگ دوم او، در نزدیکی با همان نامی است که بر او نهاده بودند: آب‌نعره. همان‌طور که وقتی در دلِ توفان داشت غرق می‌شد، صدایش برای اهالی باهیا تا ابد ماند: «همچنان که گفته بودم، هروقت که صلاح بدانم، خودم خودمرا تشییع می‌کنم.» اشاره‌یی به کتاب مقدس، آن‌جا که مسیح می‌گوید: «بگذار، مردگان، مُردگان خود را دفن کنند!»

منتقدان این اثر را پیش‌درآمدی بر رئالیسم جادویی می‌دانند. اگرچه آمادو مستقیماً در دسته نویسندگان این سبک قرار نمی‌گیرد، اما در «مرگ و مرگ کینکاس»، او با جان‌بخشیدن به یک جنازه، منطقِ خشکِ دنیای مادی را به سخره می‌گیرد. منتقدان معتقدند آمادو در این کتاب، «مرگ» را به عنوان یک انتخابِ ارادی بازتعریف کرده است. ترجمه قاسم مؤمنی در نشر خوب، توانسته است لحنِ طناز و در عین حال گزنده آمادو را به خوبی منتقل کند.

این داستان به قدری تصویری و دراماتیک است که چندین‌بار مورد اقتباس قرار گرفته است. مشهورترین آن‌ها فیلم سینمایی محصول سال ۲۰۱۰ به کارگردانی سرجیو ماچادو است که با وفاداری به متن، توانست روحِ سرکش کینکاس را بر پرده سینما زنده کند. همچنین در تئاترهای سراسر جهان، این متن به عنوان یکی از محبوب‌ترین نمایشنامه‌ها برای اجرای فرم‌های «کمدی سیاه» شناخته می‌شود.

«مرگ و مرگ کینکاس» تنها داستانِ یک ولگرد نیست؛ این کتاب مانیفستی است در ستایش «حقِ چگونه مُردن». آمادو به ما می‌گوید که جامعه همیشه سعی دارد حتی پس از مرگ، ما را در قالب‌های از پیش تعیین‌شده قرار دهد. کینکاس به ما یاد می‌دهد که می‌توان حتی با یک جنازه سرد، علیه تمامِ قراردادهای دست‌وپاگیرِ دنیا شورید. این رمان کوتاه، برای کسانی که از ادبیات نه‌فقط داستان، بلکه «لذتِ نابِ زیستن» را می‌طلبند، یک ضرورت است؛ کتابی که پس از تمام‌شدنش، خواننده را با این پرسش تنها می‌گذارد: «آیا من همان‌گونه که می‌خواهم زندگی می‌کنم، یا همان‌گونه که دیگران می‌خواهند بمیرم؟»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...