رؤیای شیرین حکومت پرولتاریای ولادیمیر ایلیچ الیاتوف یا به قول رفقا لنین آیا جایی خارج از رمان عظیم و شگرف دن آرام جایی برای تحقق و به قوع پیوستن داشت؟! آیا چیزی جز اعجاز واژه‌ها و کلماتی که شولوخف بزرگ بر سطر سطر صفحات این کتاب ثبت کرده حاشیه‌نشینان را وامی‌دارد که به پاس عظمت یک انقلاب دروغین و توخالی از جا برخیزند، کلاه از سربردارند و در مقابل کشته‌های بی‌نهایتش از بندر اودسا گرفته تا سن‌پطرزبورگ و پطروگراد و مسکو و دورتر، فرانسه و آمریکا و مکزیک، سر تعظیم فرود آورند؟!

دنیای غریبی است دنیای این جماعت رؤیابین اهل قلم. تنها موقعی که خرقه‌ی نویسندگی به تن کنی و ترک یار و دیار کنی و به سلک‌شان در بیایی شاید بتوانی چون و چرایی ساحره‌گی این موجودات غریب را دریابی که چه می‌کنند با خود و با این ذهن رؤیابینشان. دنیا را سیاحت می‌کنند اما نه آنگونه که من و تو. از طبع ظریف و حساس‌شان نقب می‌زنند به نگاه تیزبین و جزئی‌نگرشان. از کاه کوهی می‌سازند و تازه هنگامه‌ی دست به قلم شدنشان را جا دارد که بیایی و ببینی که چه می‌کنند. گاه ذره‌های خاک در میانه‌ی دشتی که حصاری از تپه ماهورهای بلند و کوتاه در میانشان گرفته، می‌شود سوژه‌ی داستانی و گاه قیام ملتی از مابین صفحات تاریخ وامی‌داردشان که صفحات یک رمان قطور را رقم بزنند.

چند روز پیش به حسب خواسته‌ی دوستی قصد کردم نام رمان‌هایی را که سوژه‌شان انقلاب اسلامی است فهرست کنم. گشتم و چیز دندان‌گیری نصیبم نشد. مانده بودم حیران که ایراد از انقلابی است که با رقمی بالغ بر هشتادهزار شهید و بیشتر از آن معلول و حوادثی که تاریخ کهن یک ملت متمدن را به گونه‌ای دیگر رقم زده ظرفیت تحریر رمانی با این سوژه را نداشته یا ایراد از جای دیگری است.

سال‌ها پیش در ایام نوجوانی و در هنگامه‌ی خواندن و فقط خواندن، موقعی که داشتم رمان سترگ و خواندنی «
دن آرام» را می‌خواندم ناخودآگاه یاد این جمله‌ی معروف کارگردان آمریکایی افتادم که می‌گفت: «من جان فورد هستم. من وسترن می‌سازم.»

آن موقع هیجان ناشی از لذتی که از خواندن رمان
دن آرام به من دست داده بود باعث شد تا یکباره طنین این جمله‌ی ساختگی در ذهن خام اما پر طنش‌ام موج بیندازد که «من شولوخفم. من داستان می‌نویسم.»
درست به خاطر نمی‌آورم؛ شاید شور و شوق فضای انقلابی جامعه‌ای که در آن به نوجوانی رسیده بودم باعث شده بود تا یک حس همذات‌پنداری با بلشویک‌های همسایه‌ی شمالی‌ام پیدا کنم. حسی که به یمن فعالیت مستمر و پویای احزاب و سازمان‌های مدعی گسترش ایدئولوژی انقلابی این همسایه، همچون تلنگری در من وامی‌داشت که به سمبل‌ها و نشانه‌های این انقلاب کمونیستی که آن موقع تولد نمی‌دانم شصت یا هفتاد سالگی‌اش را رد می‌کرد دقیق‌تر فکر کنم. و من فکر می‌کردم؛ به نشانه‌ها، به رنگ‌ها، به رنگ سرخ، به سمبل‌ها. به داس و چکش. با این حال هرگز هم از این نکته غافل نماندم که همه‌ی این‌ها در حد یک لایه‌ی رسوبی در پس ذهنم ماند و هرگز بالفعل نشد. باورهای مذهبی جامعه‌ای که در آن ریشه داشتم و شکل و شمایل گرفته بودم همیشه فاصله‌ی من بی‌پروا و شگفت‌زده را با این طرز تفکر حفظ می‌کرد.

با همه‌ی این احوالات «
دن آرام» چیز دیگری بود. رمان به این بی‌پروایی و شگفت‌زدگی‌ام دامن زد و من را از مسیرهای غریب و پرکشش یک داستان تمام عیار و شش دانگ به ساحل دوری رساند که در رؤیاهای نوجوانی‌ام مقصد تمامی پرنده‌های مهاجری بود که در فصل سرما از مناطق سرد و یخ‌زده‌ی سیبری و تایگاهای شمال اتحاد جماهیر شوروی به این ناحیه هجوم می‌آوردند؛ ناحیه‌ای گرم و آرام و ساکت همراه با غلتش موج‌های دریا بر روی ماسه‌های نرم و خیس.
داستان شولوخف همه‌ی آن‌چه که یک رمان کلاسیک باید دارا باشد را یک‌جا داشت. گذر از معبر زمان ـ نه آن زمان کرونولوژیک که فارغ از وجود مادی ما در گذر است ـ ضمن رعایت پیوستگی‌اش آن‌گونه که گویی توی خواننده همه‌ی زمان طولانی قصه را، ثانیه به ثانیه‌اش را همراه شخصیت‌های رمان زندگی کرده‌ای، جوان شده‌ای، پیر شده‌ای، مرده‌ای  باز متولد شده‌ای . . . و همین‌طور تا به آخر. روایت یک‌دست و گیرا از زبان راوی که حضور دارد و ندارد. فضایی که سطح واقعیت‌گریزی داستان را تا مرز توهم و خیال ارتقا می‌دهد و از همین رهگذر خواننده را با خود به سرزمین‌های بکر و سرسبزی می‌برد که در آن اتوپیای حکومت پرولتاریا به عینت و فعلیت رسیده است. گویی همسفر همان قطار آلمانی هستی که لنین از پنجره‌اش آن قطعیت و ثبوت حزب بلشویک را و پایان سلطه‌ی تزار و تزاریسیسم را به نظاره ایستاده است.

و اینک در مرز چهل و اندی سالگی که این رمان کلاسیک را ورق می‌زنم با خود فکر می‌کنم به راستی رؤیای شیرین حکومت پرولتاریای ولادیمیر ایلیچ  الیاتوف یا به قول رفقا لنین آیا جایی خارج از رمان عظیم و شگرف
دن آرام جایی برای تحقق و به قوع پیوستن داشت؟! آیا چیزی جز اعجاز واژه‌ها و کلماتی که شولوخف بزرگ بر سطر سطر صفحات این کتاب ثبت کرده حاشیه‌نشینان را وامی‌دارد که به پاس عظمت یک انقلاب دروغین و توخالی از جا برخیزند، کلاه از سربردارند و در مقابل کشته‌های بی‌نهایتش از بندر اودسا گرفته تا سن‌پطرزبورگ و پطروگراد و مسکو و دورتر، فرانسه و آمریکا و مکزیک، سر تعظیم فرود آورند؟!

کتمان اصالت نگاه عاشقانه به رمان
دن آرام نفی هرگونه نگاه منطقی و سبک‌گرایانه به جریان ریشه‌دار ادبیات روس است. ادبیاتی که منظر نگاه مردان بزرگی همچون داستایوفسکی، تولستوی، چخوف، گوگول، گورکی و بسیاری دیگر را رقم می‌زند.
اما بیایید باور کنیم که
دن آرام یک بروشور عظیم تبلیغاتی بر لهِ حزب کمونیست بود که یک نویسنده‌ی توانا و چیره‌دست، نه به سفارش سردمداران حزب کمونیست که به سفارش دلی پرآشوب و ذهنی اتوپیایی به رشته‌ی تحریر درآورد. من اصالت این نگاه عاشقانه را به داستان باور دارم و بالطبع همین اصات دیرینه است که هاله‌ای از احترام و ستایش را حول نگاه کمی پخته‌مان به این رمان قدیمی پدید آورده است. و شاید پر بی‌راه نباشد که فرض کنیم جایی که مجسمه‌ی سوراخ شده‌ی لنین قرار گرفته، اگر مجسمه‌ی شولوخف بود دیگر کسی اجازه‌ی منفجر کردنش را و سوراخ کردن ردای بلندش را به خود نمی‌داد.

از خود می‌پرسم چه چیز باعث شده تا سالروز تولد لنین در پایتخت سمبلیک و آرمانی حزب کمونیست این گونه ساکت و بی‌سر و صدا برگزار شود. و باز می‌پرسم چه چیزی باعث شده تا هنوز نگاه همه‌ی مردم دنیا به قیام مردم شوروی در اکتبر 1917 نگاهی همراه با احترام و ستایش باشد. چیست راز ماندگاری انقلاب اکتبر؟ و چه خواهد بود راز فراموشی هر انقلابی اگر در سوژه‌های نویسنده‌های کهنه‌کار و پرسابقه‌ی آن سرزمین نگنجد؟ به راستی آیا رازهای سر به مهر این سرزمین کهن جای نوشتن رمان‌هایی بس حقیقی‌تر و شگفتی‌آورتر از «
دن آرام» را ندارد؟

خبر آنلاین

از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...