۴۹ قطعه شعر کوتاه از محمدرضا دهگان در کتابی به نام «لاک‌پشت حیران» منتشر شد.

محمدرضا دهگان لاک‌پشت حیران

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، محمدرضا دهگان متولد 1375 است و «لاک‌پشت حیران» اولین مجموعه شعر اوست. او پیش از این در دو نمایش «مستقیم ته منصور جنوبی» و «پیکرتراشی» به عنوان بازیگر حضور داشته است. دهگان تلاش کرده در این اشعار کوتاه امید و آرزو را منعکس کند و اعتقاد دارد «انسان به امید زنده است و امید از آرزوها می‌آید امام از روزی که دیگر آرزویی نباشد.»

در ادامه تعدادی از اشعار این کتاب را می‌خوانیم:

چشمان من
چشم‌هایم را ببین
چه دهن‌لق شده‌اند.
سنگ‌های واکنده
دیگر گله‌ای نیست
تا سنگ‌هایمان را واکندیم
مسیرم شد سرتاسر سنگلاخ
دیگر گله‌ای نیست
کورها گره شدند
پروانه‌ها آب شدند
شمع‌ها مردند
دیگر گله‌ای نیست.

نشر ایجاز «لاک‌پشت حیران» را در ۶۰ صفحه و با بهای ۷۰ هزار تومان عرضه کرده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...