دفاع از هرمنوتیک گادامر | الف


آن کس که به فلسفه‌ورزی مدرن عشق می‌ورزد، مشتاق اندیشه‌های بسیار بیگانه‌ای است که سازوکارشان نمود سازوکار یک ایده، یک تفکر، یک سوژه‌‎ی بسیار متفاوت است. او آرمان آزادی را در آگاهی می‌جوید؛ نه صرفاً به این معنا که این آگاهی چارچوب آزادی ممکن و مفید را مشخص می‌کند، بلکه به این معنا که آزادی نیازمند رهیدن از محدودیت آگاهی گذشته است. آزادی مستلزم آزاد شدن از آگاهیِ پیشین و نارسا، و رسیدن به آگاهیِ پسین و بهتر است.

حلقه‌ی انتقادی»[The critical circle]  دی‍وی‍د ک‍ازن‍ز ه‍وی‌ [David Couzens Hoy]

در این میان، هرمنوتیک در افق‌گشایی، گسترش بینش، درنوردیدن چارچوب‌های قدیمی و پشت سر نهادن پیش‌فرض‌ها حقیقتاً کم‌نظیر یا حتی بی‌نظیر است. کسانی که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرند، بسی چیزها از دست می‌دهند. از این‌رو، مشتاقان فهم و آگاهی نباید و نمی‌توانند آن را نادیده بگیرند. هرمنوتیک فلسفی از این جهت سرآمد همتایان خود است. چراکه به‌خودی خود جالب است و کاربردش هم جالب‌تر. دامنه‌‎ی کاربردش نیز گستره‌ای وسیع را شامل می‌شود، بلکه همه‌چیز را در بر می‌گیرد. با استفاده از آن، خروجی فهم انسان در فهم هر چیزی متفاوت می‌شود و بازدهی بیشتری پیدا می‌کند.

هرمنوتیک یک نظریه‌‎ی مشخص نیست، بلکه مجموعه‌ای متنوع از دیدگاه‌هاست که با هم تفاوت جدی دارند. در این میان، به هرمنوتیک هایدگر و گادامر، علی‌رغم اختلاف‌شان، هرمنوتیک فلسفی می‌گویند. در کتاب «حلقه‌ی انتقادی»[The critical circle] به‌طور ویژه هرمنوتیک فلسفی گادامر محور همه‌‎ی بحث‌هاست. عنوان کتاب اندکی ابهام دارد و ممکن است خواننده را به گمان‌های بی‌ربط بکشاند. لذا باید روشن شود. منظور از «حلقه» در عنوان کتاب «دور» است؛ همان دور هرمنوتیکی مشهور که میان جزء و کل جریان می‌یابد. برای فهم کل باید اجزائش را فهمید، اما، از سوی دیگر، فهم اجزاء هم نیازمند فهم کل است. هر جا پای فهم در میان باشد، سروکله‌‎ی این دور هرمنوتیکی پیدا می‌شود؛ چه فهم یک متن باشد و چه فهم وضعیت هستی بشری. کار این دور هرمنوتیکی ضرورتاً به انتقادی بودن می‌کشد؛ زیرا ایجاب می‌کند که شرایط فهم، نقادانه بررسی و کشف شوند. پس، نویسنده اثر خودش را با محوریت دور هرمنوتیکی نگاشته و مسائل و کاربست‌های آن را در پژوهش‌های تاریخی و نقد ادبی بررسیده است.

مزیت کتاب این است که یک‌راست به دل موضوع می‌زند و حاشیه نمی‌رود. این ویژگیِ پسندیده برای کسانی که با زمینه و کلیت هرمنوتیک فلسفی آشنا نیستند، کمی گیج‌کننده است. به همین دلیل، مترجم مقاله‌‎ی حدوداً سی‌صفحه‌ای «رسالت هرمنوتیک» از پل ریکور را به‌عنوان مقدمه‌‎ی ترجمه‌‎ی خود آورده است. در این مقاله، ریکور که خود نیز یکی از هرمنوتیسین‌های طراز اول است، تاریخچه‌‎ی هرمنوتیک را تا برآمدن هرمنوتیک فلسفی هایدگر و گادامر تشریح می‌کند.

اما مضمون اصلی کتاب بحث‌ها و نزاع‌هایی است که حول هرمنوتیک فلسفی به وجود آمدند و هنوز هم ادامه دارند. مسئله‌‎ی اصلی و محوری گادامر این است: «چگونه فهم ممکن می‌شود؟» در پاسخ به این پرسش پای اموری، همچون تاریخ و سنت و موقعیت مشروط، به میان می‌آید که ظاهراً ماجرای پردردسر نسبیت را در همه‌‎ی زمینه‌ها تکرار می‌کنند.

یک متن را چگونه باید فهمید؟ روش درست فهم آن چیست؟ هرمنوتیک فلسفی به‌طور مستقیم روش و حتی ملاک و معیاری برای دست یافتن به معنای یک متن در اختیار ما قرار نمی‌دهد. هرمنوتیک فلسفی دانشی است که پیش و بیش از آن‌که مجموعه‌ای از اطلاعات و رهنمودها باشد، نوعی نگاه و فهم و بینش است. این نوع آگاهی برای بیشتر افراد غریب است (هرچند دم‌دست آن‌هاست). تلقی عموم از علوم باعث شده که از هرمنوتیک فلسفی انتظار داشته باشند مطالب یا روش‌هایی مشخص و کارراه‌انداز از جنس پزشکی و تغذیه و تربیت‌بدنی به آن‌ها بگوید. در مقابل، هرمنوتیک فلسفی شرایط شکل‌گیری فهم را بررسی می‌کند. به همین دلیل، هرمنوتیک فلسفی در کنار سایر نظریات فهم متن، برای مثال نظریات ادبی‌ای همچون فرمالیسم و ساختارگرایی و نقد نوین، نیست، بلکه می‌تواند مقدمه‌‎ی نظریات خاصی باشد.

این امر از نظر عده‌ای نقطه‌ضعف هرمنوتیک فلسفی به شمار می‌آید؛ زیرا مسئله و مشکل اصلی نزاع تفاسیر بر سر معنای متن است. حال اگر هرمنوتیک فلسفی نتواند این دعوای مهم و بنیادین را فیصله دهد، پس اساساً به چه دردی می‌خورد؟ به عبارت دیگر، ناتوانی ذاتی هرمنوتیک فلسفی از میانجی‌گری عینی و علمی میان اختلاف تفاسیر آن را در ورطه‌‎ی نسبیت معرفت‌شناختی می‌اندازد، همان چیزی که اگر نبودش بهتر از بودنش نباشد، دست‌کم بود و نبودش علی‌السویه است. چنین حکمی برای پیروان هرمنوتیک فلسفی به‌هیچ‌وجه پذیرفته نیست.

از این‌رو، دی‍وی‍د ک‍ازن‍ز ه‍وی‌ [David Couzens Hoy] نویسنده کتاب با پرسش‌های متعددی دست و پنجه نرم می‌کند که اغلب آن‌ها به نسبیت نهفته در هرمنوتیک گادامر ربط دارند؛ برای مثال، چگونه می‌توان تاریخ‌محوری در اندیشه، یا تکثر افق‌های فهم را برگرفت، اما در ورطه‌‎ی نسبیت نغلتید؟ او می‌خواهد به‌طور کلی از هرمنوتیک گادامر دفاع کند، در برابر مواضع و نقدهای مخالفان که آن را متهم به نسبیت می‌کنند. چراکه هرمنوتیک فلسفی همان‌قدر که هوادار دارد، مخالف هم دارد و همان‌طور که طرفداران بزرگ دارد، منتقدان بزرگ هم دارد. برای نمونه، هیرش با چسبیدن به قصد مؤلف از دور هرمنوتیکی خارج می‌شود و کاملاً در نقطه‌‎ی مقابل موضع گادامر می‌ایستد. فصل اول نظریات هیرش بررسی می‌شود. و به دلیل همین تقابل، این فصل مقدمه‌‎ی خوبی برای فهم بهتر دیدگاه‌های گادامر در فصل دوم است. فصل بعدی بیشتر به نقدهای دریدا و ریکور، و فصل چهارم به نقدهای آپل و هابرماس اختصاص دارد.

اما در این کتاب نه‌فقط به‌طور مبسوط و مفصل با نقدهای این فیلسوفان آشنا می‌شویم، بلکه با منتقدان دیگری هم سروکار خواهیم داشت که غالباً در کتاب‌های مربوط به هرمنوتیک فلسفی از آن‌ها یاد نمی‌شود؛ زیرا در اصل اهل ادبیات و نقد ادبی هستند و نه فلسفه. نویسنده در فصل پنجم و پایانی به سراغ بزرگان نقد ادبی رفته و موضع آن‌ها را نیز در برابر هرمنوتیک گادامر بررسی کرده و جواب داده است؛ کسانی همچون یاکوبسون، استنلی فیش، هارولد بلوم و رولان بارت. از این‌رو، مطالب جالب فراوانی می‌بینیم. این را هم بیفزایم که خود نویسنده در باب دیدگاه‌های گادامر ملاحظات انتقادی دارد، اما در کل هوادار آن بینش فلسفی است.

کار دیگری که نویسنده می‌کند این است که زوایای مختلف فلسفه‌های اروپایی را، با حداکثر رشته‌های ممکن، به زوایای گوناگونِ جریان‌های فکری-فرهنگی انگلیسی‌زبان گره بزند. از این جهت، با اثری مواجهیم که خیل کثیری از مباحث متنوع حوزه‌های مختلف را جمع‌بندی و یک‌پارچه می‌کند. علاقمندانی که مطالعات پراکنده‌ای در زمینه‌های مختلف داشته‌اند، در این‌جا آن‌ها را منظم و بسامان کنار هم می‌بینند، البته با روابطی جدید و بدیع.

این کتاب کم‌یاب بود؛ زیرا چاپ قدیم ناشر قبلی از سال‌های دور تمام شده بود. اما از جهت محتوا، همچنان کم‌یاب است؛ زیرا کمتر اثری می‌یابیم که این‌قدر دقت، نقد و نکات خوب را یک‌جا جمع کرده باشد. علاقمندان به هرمنوتیک فلسفی گادامر آن را بسیار خواهند پسندید. چراکه موضع آن‌ها را به‌خوبی تقویت می‌کند؛ این هم یک نمونه مطلب تقویتی:

«تأمل هرمنوتیکی را می‌توان به‌منزله‌‎ی نوعی تأمل تاریخی که از محدودیت‌های خود آگاه است، توصیف کرد. گاهی اوقات از برخی تفاسیرِ تز تاریخی‌گری (نظیر این گفته که "همه‌‎ی باورها، ایده‌ها و نظریه‌های ما محکوم به تغییر است و تغییر خواهد کرد") چنین برمی‌آید که باید هم‌اینک عقاید خود را تغییر دهیم. اما این نتیجه‌گیری بی‌اعتبار است، زیرا به‌سادگی می‌توان دید که آن مقدمات چنین نتیجه‌ای به دنبال ندارند. ما بدین دلیل عقاید فعلی خود را باور داریم که فکر می‌کنیم آن‌ها پشتوانه‌ای دارند یا می‌توان پشتوانه‌ای برای آن‌ها یافت. اما این را نیز تشخیص می‌دهیم که در صورت برخورد با مدارک جدیدِ ناقضِ عقایدمان، باید آماده‌‎ی تغییر آن‌ها باشیم. ولی تا آن زمان هیچ دلیلی برای نفی عقایدی که باور داریم، در دست نیست. این اعتقاد که تمامی اعتقادات با گذشت زمان تغییر می‌کند، بدان معنا نیست که دیگر هیچ اعتقادی ممکن نیست. تنها نتیجه‌‎ی حکم فوق آن است که حقایق ممکن است ابدی نباشند و ما با آگاهی از این امر باید آماده باشیم که اگر دلیل مناسبی برای تغییر یافتیم، عقایدمان را عوض کنیم. این تز تاریخی‌گری دربرگیرنده‌‎ی یک اعتقاد به توان دو، یا "اعتقادی در باب اعتقادات" است (که گاهی برای تمایز از اصطلاحِ "اعتقاد"، "نگرش" نامیده می‌شود). در هر حال اشتباه "نگرش" با "اعتقادات" و استنتاج نتیجه‌ای نیهیلیستی از آن، مغالطه‌ای بیش نیست. تأمل هرمنوتیکی، تز تاریخی‌گری را با این حکم ترکیب می‌کند که قبول تز تاریخی‌گری ضرورتاً عقاید فعلی را تغییر نمی‌دهد.»

[کتاب «ح‍ل‍ق‍ه‌ ان‍ت‍ق‍ادی‌: ادب‍ی‍ات‌، ت‍اری‍خ‌ و ه‍رم‍ن‍وت‍ی‍ک‌ ف‍ل‍س‍ف‍ی‌» با ت‍رج‍م‍ه‌ م‍راد ف‍ره‍ادپ‍ور منتشر شده است.]

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پس از ۲۰ سال به موطن­‌شان بر می­‌گردند... خود را از همه چیز بیگانه احساس می‌­کنند. گذشت روزگار در بستر مهاجرت دیار آشنا را هم برای آنها بیگانه ساخته است. ایرنا که که با دل آکنده از غم و غصه برگشته، از دوستانش انتظار دارد که از درد و رنج مهاجرت از او بپرسند، تا او ناگفته‌­هایش را بگوید که در عالم مهاجرت از فرط تنهایی نتوانسته است به کسی بگوید. اما دوستانش دلزده از یک چنین پرسش­‌هایی هستند ...
ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...