کتاب «امپراتوری توهم» [Empire of illusion : the end of literacy and the triumph of spectacle] پس از ۱۲ سال کش و قوس به همت پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی و از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شد.

امپراتوری توهم» [Empire of illusion : the end of literacy and the triumph of spectacle] کریس هجز [Chris Hedges]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، کریس هجز [Chris Hedges] در این کتاب به پنج توهم بزرگ در امپراتوری توهمی آمریکا می‌پردازد:

۱- توهم سواد (صنعت سرگرمی و سلبریتیسم)
۲- توهم عشق (صنعت پورنوگرافی)
۳- توهم خِرد (نظام آموزشی)
۴- توهم خوشبختی (جریان روانشناسی مثبت گرا)
۵- توهم آمریکا (نظام سیاسی)

کریس هجز روزنامه‌نگاری است آمریکایی که توانسته برنده جایزه پولیتزر هم بشود. عینکی انتقادی به چشمان خود دارد و معمولا در نوشته‌های خودش در روزنامه‌های آمریکا از دولت و سیاست‌های آن‌ها انتقاد می‌کند. او در کتاب امپراتوری توهم، آمریکا را مجموعه ای از توهم‌ها در همه زمینه‌ها میداند که با سرعت بسیار زیادی رو به افول است. پیش‌بینی افول امریکا از درون آن برای مردی که درست در مرکز امریکا نشسته بسیار ناراحت کننده است اما به عقیده خودش نخبگان باید با واقعیت رو به رو شوند تا راهکاری برای حفظ امپراتوری‌ها داشته باشند.

توهم‌هایی که نویسنده در کتاب‌ش از آن‌ها یاد می‌کند برای خواننده بسیار تعجب‌آور خواهد بود. نویسنده در کتاب خودش از مردمی می‌گوید که به وسیله رسانه‌ها سرگرم می‌شوند و به وسیله رسانه‌ها به دولتی اعتماد می‌کنند که هر لحظه در حال فریب دادن آن‌هاست.

نسخه اصلی کتاب «امپراتوری توهم» در سال 2009 منتشر شده و اکنون با ترجمه شیما عالی و از سوی انتشارات سوره مهر در ۳۰۳ صفحه منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...