جویسِ برلین | سازندگی


«برلین الکساندرپلاتز» [Berlin Alexanderplatz : die Geschichte vom Franz Biberkopf]، رمانی از آلفرد دوبلین [Alfred Döblin] است که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد. این اثر یکی از مهم‌ترین و بدیع‌ترین آثار جمهوری وایمار به حساب می‌آید؛ این رمان «بازسازی یک شاهکار مدرنیسم ادبی و یکی از مهم‌ترین رمان‌های آلمانی قرن بیستم» است که آن را با «اولیس»ِ جیمز جویس مقایسه می‌کنند. در یک نظرسنجی سال ۲۰۰۲ روزنامه گاردین از ۱۰۰ نویسنده برجسته، این کتاب در میان ۱۰۰ کتاب برتر تمام دوران قرار گرفت. این رمان با ترجمه علی‌اصغر حداد به‌تازگی از سوی نشر لاهیتا تجدید چاپ شده است.

برلین الکساندر پلاتز» [Berlin Alexanderplatz : die Geschichte vom Franz Biberkopf] آلفرد دوبلین [Alfred Döblin]

«برلین الکساندرپلاتز» از زمان انتشارش تا به امروز مورد ستایش بسیار بوده است: از والتر بنیامینِ فیلسوف، برتولت برشتِ نمایشنامه‌نویس، گونتر گراسِ نویسنده و راینر ورنر فاسبیندر در آلمان تا منتقدان و نویسندگان برجسته‌ای چون ارنست پاول، الکس راث، یوآخیم ردنر در آمریکا، انگلستان و استرالیا.

«برلین الکساندرپلاتز» کتابی است تکان‌دهنده، خشونت‌آمیز و پوچ که به‌طور عجیبی مردمی و به‌یادماندنی است و طنین ماندگار آن نه در تصاویر ضدقهرمانی داستان، بلکه در تصویر کلاژمانند آن از شهرِ برلین است. در داستانِ حماسیِ بیبرکوپف، انحرافات افسانه‌ای نیز وجود دارد، همه‌جور خرافاتی از هواشناسی و سیاست جمعی و کتاب مقدس گرفته تا اطلاعاتی درباره‌ نحوه‌ دامپروری و پخت نان، که همگی مانند یک گروهِ کُرِ شهری عمل می‌کنند. این شهر بی‌جان به میدانِ انرژی‌های رقابتی تبدیل شده است.

آلفرد دوبلین در سال ۱۸۷۸ در اشتتین، پومرانیا، به دنیا آمد. ورود او به برلین، همراه بود با اتفاقات شخصی بسیار ناگوار. پدر او که یک خیاط بود، با یک زن جوان‌تر فرار کرد و مادرش را با پنج فرزند خردسال تنها گذاشت. این خانواده به امید کسب درآمد بهتر در شهر، در آپارتمانی در خیابان طبقه کارگر برلین مستقر شدند. دوبلین بعدها پزشک شد و به مدت دو دهه در یکی از محله‌های فقیرنشین برلین طبابت کرد.

در طول زندگی حرفه‌ای‌اش، او به‌طور پیوسته می‌نوشت، و اولین‌بار با رمان «وانگ لون» در سال ۱۹۱۵، رمانی که تأثیر قابل‌توجهی بر برتولت برشت داشت، به موفقیت دست یافت. دوبلین غوطه‌ور در سیل کارها بود، رمان‌ها، نمایشنامه‌ها، تراکت‌های سیاسی، شعرها، گزارش‌ها... اما از هیچ‌کدام درآمد قابل توجهی نداشت. دوبلین تلخی زندگی افراد بسیار ناموفق را احساس کرد. در سال ۱۹۲۸، حقوق ماهیانه او به‌طور کامل توسط ناشرش قطع شد و سال بعد میزان ثروت او کاملا تغییر کرد.

«برلین الکساندرپلاتز» نه‌تنها از نظر تجاری، بلکه از دید انتقادی نیز برای او پیروزی مهمی تلقی می‌شد.
اما چگونه یک پزشک میانسال توانسته است به این زیبایی از ادبیات شهر بنویسد؟ ایجاد آن، برای مدتی، چیزی شبیه به یک رمزوراز بود. جالب است که دوبلین هیچ مجله‌ای را نگهداری نمی‌کرد و هرگونه مکاتبه‌ای را که می‌توانست روی نوشته‌هایش تاثیر بگذارد از بین می‌برد، اما به‌طور تصادفی با «Zurich Trove» مواجه می‌شود و افکارش تغییر می‌کند، چمدانی پر از نمونه‌های شهری که دوبلین برای نوشتن آثار بزرگ خود به کار گرفته بود: بریده‌های روزنامه، عکس‌ها، کارت‌پستال‌ها، گزارش‌های آب‌وهوا، نامه‌های شخصی، آگهی‌ها و...

مانند جیمز جویس، آلفرد دوبلین نیز مجذوبِ روحِ فردی بود که در تراکم تجارب کلان‌شهری بود، شبحی که به بهترین وجه، به پس‌زمینه‌ خود شهر می‌نگریست. این رویکرد کاملا مدرن به بافت شهری - تصاویر گذرا و ریتم‌های جازی هماهنگ‌شده - «برلین الکساندر پلاتز» را به‌شدت قابل ترجمه برای رسانه‌های دیگر کرد.

اولین تلاش در سال ۱۹۳۰، تهیه‌ یک نمایشنامه کوتاه برای ساعت رادیو برلین بود، که هرگز پخش نشد. هیئت نظارت، قطعه‌ای را که براساس کار یک نویسنده چپگرای یهودی ساخته شده بود، برای پخش بسیار پرخطر ارزیابی کرد. این تلاش‌ها با اقتباس سینمایی در سال ۱۹۳۱ توسط پیل جوتزی، و با فیلمنامه‌ای توسط دوبلین دنبال شد. این فیلم نگاهی اجمالی به محیط غنی برلین آن دوره دارد (و دارای بازی قدرتمند هاینریش جورج بزرگ در نقش فرانتس بیبرکوپف است)، اما زمان نود دقیقه‌ای آن از عجیب‌وغریب‌بودن و پیچیدگی‌اش خبر می‌دهد.

یک مینی‌سریال تلویزیونی پانزده‌ساعته، به کارگردانی راینر ورنر فاسبیندر، فیلمساز تحسین‌شده آلمانی در سال ۱۹۸۰، کافی بود تا انفجاری در رابطه با کارهای دوبلین ایجاد کند. فاسبیندر پس از بلعیدنِ «برلین الکساندرپلاتز»، آنطور که خودش می‌گفت «وقتی که این اثر را می‌خواندم، متوجه شدم که بیشتر در حال بلعیدن آن هستم. تجربه‌ای که اصلا شبیه به خواندن نبود، چیزی مانند زندگی، رنج، ناامیدی و ترس...»، یک جریان پنهان سادومازوخیستی در دنیای بیبرکوپف پیدا کرد، جایی که وحشیگری صرفا جنبه دیگری از اغواگری بود.

آپارتمان‌ها و بارهای کلاستروفوبیک فیلم، برلینی را به تصویر می‌کشد که ساکنان شهر در آن منتظر یک کشتار ضعیف هستند. بااین‌حال، خشونت فاسبیندر - که یادآور نقاشی‌های اکسپرسیونیستی ماکس بکمن و اتو دیکس است - نسل جدیدی را با حماسه جاودانه فرانتس بیبرکوپف معرفی کرد.

آلفرد دوبلین، جنگ جهانی دوم را با بدبختی و در تبعید کالیفرنیا سپری کرد. رمان «۱۹۲۹» او پیش‌بینی تیره‌ای از وضعیت جهان داشت، می‌توان به‌راحتی تصور کرد که بیبرکوپف اساسا یک آدم غیرسیاسی است که ردای نازیسم را در سال‌های آینده به دست می‌گیرد، حتی اگر فقط برای اثبات آلمانی‌بودنش. از همین منظر است که آلفرد دوبلین را نویسنده بزرگی که با ریشه‌های تاریکی در زمان ما دست‌و‌پنجه نرم کرد، معرفی می‌کنند.

برای خواننده معاصر و هوشیار، «برلین الکساندرپلاتز» ممکن است نوعی آینه ترک‌خورده باشد. دوبلین هم به‌عنوان شاعر و هم به‌عنوان پیامبر عمل می‌کند. دوبلین برای مقدمه‌ای که درنهایت از کتاب حذف شد، نوشت: «در این دنیا دو راه وجود دارد، یکی قابل مشاهده و دیگری نامریی.» اگرچه این عبارت مبهم است، اما به نظر می‌رسد یک قطعه شاعرانه و با چشم‌انداز بزرگ شهری از دیدِ آلفرد دوبلین است.
شهر، جز مجموعه‌ای از چیزهایی که می‌توان دید و نمی‌توان دید، چه چیز دیگری است؟
فرانتس بیبرکوپف نیز بین این دو مقوله سرگردان است. اما این شاهکار، بالاخره به چه کسی تعلق دارد؟ به آلفرد دوبلین یا فاسبیندر؟ به رادیو، سینما یا تلویزیون؟ به مترجم‌های کتاب در سراسر دنیا؟ به ادبیات یا تاریخ؟ به همه، اینطور احساس می‌شود، مانند بزرگ‌ترین آثار هنری، شاید به‌ویژه به آینده.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...